دکتر بابک زمانی

درباره الودگی هوا-----------نگاه طبیب اعتماد
نویسنده : بابک زمانی - ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٧
 

درباره  الودگی هوا

 

  این یادداشت در باره الودگی هوای تهران و در یکی از الوده ترین روزها نوشته شده.

 

 

 

 پیرزن خیلی پیر نبود یعنی اصلا پیر نبود تنها چهل و دوسال داشت اما هفتاد ساله می نمود . روی تخت نشسته و به جایی دور به جایی که هیچ جایی نبود می نگریست . صورت استخوانی اش زیر روسری رنگ و رو رفته از انچه بود هم کوچکتر مینمود و چهره بی  جانش به رنگ یریده بدی بود که اثاری از خون در خود نداشت . مات بود و انگار هیچ فکری در سر نداشت نه تکان می خورد نه چیزی می گفت ونه حتی بلک می زد . دور تخت را دستیاران و انترن ها و دانشجویان احاطه کرده بودند و من بعد از معاینه مختصری در فکر بودم که چه تشخیصی بگذارم و همه منتظر من . سندرم های بیماری های نادر و عجیب غریب در ذهن من موج می زدند  اما هیچ کدام به درستی بر علائم این بیمار منطبق نبود . باید بیماری نادری باشد . یاد یک صحبت قدیمی می افتم که وقتی به راحتی تشخیص نمی دهی یا با تظاهر شایع یک بیماری نادر روبرو هستی یا با تظاهر نادر یک بیماری شایع !. اسم چندتا سندرم را میبرم و دست اخر به دستیاران می گویم " اما فی الواقع نمی دانم .  بگذارید ازمایشات روتین بیاید تا بعد ببینیم "

 

    چند ساعت از بعد از ظهر گذشته  . یکی از دستیاران زنگ می زند . تمام اندکس های خونی بیمار به شدت کاهش نشان میدهند . کم خونی شدید کمبود قند  سدیم و کلسیم . ترکیبی که فقط میتواند تغذیه ای باشد . حالا سرم زده اند یک سرم حاوی بروتین زده اند و بیمار یواش یواش دارد غذا می خورد .

او بیوه دوم مردی بود ه است   که یک سال بیش فوت کرد . عقل درستی نداشته . یک دختر راهنمایی و دو بسر کوچکتر دارد که همگی با مستمری ناچیزی از یک سازمان خیریه زندگی میکنند . مستمری ای که به تنهایی کفاف زندگی را نمی کند و معمولا به صورت کمک خرج به کار میرود . بر صندلی ام خشک میشوم و عرق میکنم . بیرزن  حتما می مرد اگر  درمان نمیشد یا بهتر بگویم به غذا نمیرسید . تصور اتاقی که شب های قبل را او به اتفاق سه کودک خردسال در حانه  ای برت در زاغه ای دور بسیار دورتر از جنوب  در ان گذرانده بود  روح را می ازارد . تصور چهره رنجور کودکانی که  مادر نزار را مینگرند انسان را کلافه میکند.  

 

   و حالا با خود می اندیشم که ننگ بر من که سال هاست نام خود را استاد مغز واعصاب دانشکده بزشکی گذاشته  ام و نمی دانم که انسان برای زندگی نیاز به غذا دارد! . شرم باد برمن که براستادی خود شادم و نمی فهمم که در شهری که زندگی می کنم این امکان هست که انسانی تا حد مرگ غذا نخورد! .

   و با خود می اندیشم که ای کاش من و بزشکان جوان همکارم فراستی بیابیم که ضمن گرفتن شرح حال بیماری شرح حال غذا خوردن یا نخوردن را هم بگیریم . چشمانمان سویی بیابد فراسوی علائم و نشانه های بزشکی! .

   باز می اندیشم  ای کاش  مردم ان محله دور دست همسایه های بیرزن مختصر فراغتی از اسیاب سنگین  روز  بیابند تا درب سایر همسایه های دیگر را بکوبند شاید باز هم زنی در حال غذا نخوردن باشد!.

 خدایا بردل  بستگا ن خونی ان کودکان  انان که  زن را به جرم "دوم " بودن به تقدیر سبردند   ترحم و ملاطفتی بیفکن .

 حدایا  به داد تمام "دومی " ها و" گناهکاران" و "کم عقلان"  برس .

 خدایا اندکی تدبیر و مقدار زیادی بول برای   خیرین مسئول برسان .

  بر دل هنرمندان و نویسندگان  بتابان که اگرچه از فقر نوشتن از مد افتاده است و اگر چه در زیر بوستین  " گورکی " " گورکی " دیگری بوده است  و اگرچه تعهد هنری راه به جایی نبرد وتشت رئالیسم سوسیالیستی  سال هاست از بشت بام افتاده . اما ساده ترین رنج بشری " گرسنگی " هنوز موضوعی تازه است .

  خدایا  به انان که سیاستی دارند کیاستی بیشتر عطا فرما تا نعمات  تورا به گونه ای بهتر از این در رودخانه  شهر  به گردش دراورند تا رود خانه  پراب مواهب  در بستر خود انچنان بطوفد که در هیچ گوشه ای از کناره های  ان  مردابی ساکن بدید نیاید .

  براستی ایا هیچ کدام از ما مردم شهر در هر جایی که هستیم می توانیم از گناه بیرزن دست بشوییم ؟   


 
 
درباره تقویت - یکشنبه 19 خرداد صفحه پزشکی - ستوان از نگاه طبیب
نویسنده : بابک زمانی - ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٧
 

درباره تقویت

 

    خانم  مسنی است  . تنها زندگی میکند  همسرش سال ها پیش فوت کرده  . فرزندان همه در خارج هستند . افسردگی  ای دارد که شاید برای شرایط او دور از انتظار نباشد . از درد زانوها و کمبود انرژی مینالد . توضیح داده ام که بیماری جسمی خاصی ندارند باید تحت نظر روانپزشک داروهای ضد افسردگی خود را مصرف کند و داروهای پوکی استخوان را هم که روماتولوژیست  د اده استفاده کنند اما موقع خروج جعبه بزرگی را از کیف در می اورد و میپرسد این ها را چه ؟جعبه ای است با رنگ های متنوع حاوی قرص های ویتامین  که احتمالا  بچه ها از خارج فرستاده اند . میگویم  ضرری ندارد . قانع نمیشود "اینها تقویتیه دیگه ؟" میگویم "نمیدانم "

 

  اقای میانه سالی است که پارکینسون دارد . حرکاتش همه کند شده و لرزش دارد . داروها را نمیخورد و باهم در این مورد در یک جدال قدیمی هستیم .

  میگویم " خب اگر داروهایی را که من میدهم نمیخورین پس چرا دیگه پیش من میاین "

 "خب راه نمیتوانم برم  تمام بدنم سفت شده تکان نمیتونم بخورم "

"خب باید داروها را بخورین "

"این ها که همه شیمیاییه معده و روده را داغون میکنه . یک داروی تقویتی ویتامینی چیزی بدید این زانوهام جون بگیره "

"تقویت نمیدونم چیه "

 

    برخی بدیهیات هست که ظاهرا همه میدانند اما بارها و بارها باید انها را تکرار کرد .یکی هم اینکه  ویتامین ها مواد ی هستند که  بدن به مقادیر بسیار جزیی انها نیاز دارد .مقادیر بسیار جزیی ای که در بسیاری از رژِیم های غذایی  وجود دارد . البته کمبود این ویتامین ها  ممکن است باعث بیماری های بسیار جدی ای شود  که طبیب باید با همه انها اشنا یی داشته باشد ومتاسفانه علیرغم این همه ویتامین درمانی بی رویه هنوز هم  گه گاه بیماری های  مربوط به ویتامین ها  را میبینیم !.اما کمبود ویتامین ها  بی دلیل و در افرادسالم بدون هیچ زمینه ای پدید نمی اید باید موارد خاصی مثل سرطان های پبشرفته ، الکلیسم یا اعتیاد شدید ، سوئ تغذیه بسیارشدید یا یکی از بیماری هایی که جدب موارد را از جدار روده مختل میکنند وجود داشته باشد تا کسی مبتلا به بیماری های مربوط به کمبود ویتامین گردد . اما نکته اینجاست که کمبود ویتامین ها باعث بیماری میگردد اما ازدید انها باعث افزایش قوای جسمی نشده بلکه گاه حتی باعث بیماری میشود . و در اخرین تحلیل کمبود یا ازدیاد ویتامین ها موضوعی است مربوط به حیطه پزشکی وتشخیص های پزشکی   ونه مربوط به حیطه سلامت عمومی .  یعنی به طور کلی نمیتوان برای بهبود بهداشت یا سلامت مردم  توصیه به مصرف مکمل های ویتامینی کرد .البته در موارد ی خاص نظیر بچه ها و سالمندان مکمل های خاصی –نه لزوما ویتامین – ممکن است به صورت عموم توصیه گردد.  و نکته دیگر اینکه ویتامین ها به هیچ وجه جای غذا یعنی پروتیین و کالری را که به مقادیر قابل توجه وروزانه مورد نیاز هستند  نمیگیرند .  با این همه باید دید این مصرف بی رویه و بیش از حد ویتامین ها  به صورت داروی تقویتی از چه روست ؟

   البته که در کشور ما  با سیستمی که در طی سالیان تنیده شده . مهم ترین وسیله ارتباط پزشک و بیمار  نسخه است  و محتوای نسخه هم اگرچه میشود دستوری یا توصیه ای مکتوب باشد اما به اصرار و به جد فقط داروست و دارو !. یعنی تجویز داروست که این رابطه را –  که بالقوه میتواند صرفا مکالمه ای ذوستانه ، انسانی ومفید باشد- توجیه میکند . پس  تجویز ویتامین گاه حتی  نجیبانه تر از تجویز های دیگری  است که بالقوه میتوانند عوارض بیشتری داشته باشند .اما در نهایت وقتی که طبیب و بیمار در باره عدم لزوم دارو هیچ گفتگویی  نکرده باشند  . و فقط دارویی به امید خدا تجویز شده باشد که هیچ اثر مستقیم و ناراحت کننده ای ندارد – اتری که بسیاری از داروهای واقعی دارند – بی تردید این دارو به عنوان دارو جا می افتد و مصرف ان گسترش بیشتری مییابد .از سوی دیگر بنظر میرسد  دارو ی تقویتی مربوط به دوران قدیمی تر پزشکی و تصورات پزشکی باشد  زمانی که انسان به صورتی کلی در نظر گاه طب ظاهر میشد  . زمانی که طبیب  کلیت تن را به یکباره در نظر می اورد و هنوز جغرافیای تن تا این حد به چاقوی مدرن تجزیه طلبی سپرده نشده بود . چاقویی که  هرچه بیشتر و بیشتر جزییات تن  را میکاود و هر قلمروی را به حاکمی دیگر میسپرد کلیت  انسان را بیشتر وبیشتر  به فراموشی میسپارد و در این بین  اگرچه امکاناتی برای سیستم های مختلف بدن زیر دستگاه ها و داروهای مختلف پدید می اید اما" امید" ان  کلیت نهایی  به شدت، مورد نیاز هرچه بیشتر و بیشتر فرو میمرد . پس اقبال به دارو های تقویتی به نوعی بیانگر نیاز روز افزون به ان چیزی است که طب کهن داشت و طب مدرن با همه پیشرفت هایش ندارد . و گاه بی توجهی به واقعیات برشمرده تجاهل اگاهانه ایست برای فرار از واقعیاتی که طب مدرن پدید اورده .بیهوده نیست که در بسیاری از موارد این داروها در تقابل با دارهای شیمیایی قرار میگیرند .

  اما برای  رواج داروهای تقویتی  دلایل دیگری نیز  میتوان برشمرد . در بسیاری از موارد داروهای تقویتی  جای خالی چیزهای دیگری را پر میکنند . مثل چعبه های رنگارنگ و زیبایی که از انسوی اب می ایند تا خاطره محبت مادری را زنده کنند  . اگر روزگار  فرصت وصال  مادر و فرزتد را نمیدهد  جعبه ای زیبا  ارزوی سلامتی مادر است و چیزی که نشانی از فرزند دارد.

 

  از سوی دیگر  از دیدگاه صنعت داروسازی هم تولید و توزیع داروهای تقویتی بسیار اسان تر و ارزان تر از داروهای جدیدی است که هرروز کشف و تولید میشوند حالا تا امکان تهیه همه انها فراهم شود بد هم نیست که مردم همین داروهای تقویتی  را مصرف کنند  !! حداقل اگر بیخود تجویز شده باشند ضرری نمیزنند!! .

 

   به نظر میرسد زندگی ما دیواری است که بسیاری از خانه های ان را به ناچار اجرهای  کاذبی پر کرده اند .چگونه میتوانیم  این اجرها  را با اجرهایی  واقعی تعویض کنیم ان سان که دیوار فرو نریزد ؟   


 
 
نورولوژی در ایران- اعتماد دوشنبه 5 خرداد صفحه پزشکی ستون از نگاه طبیب
نویسنده : بابک زمانی - ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٧
 

نورولوزی در ایران

 

   فردا سه شنبه پانزدهمین کنگره بین المللی نورولوژِ ی ایران اغاز میشود . کنگره امسال نسبت به سال های پیش ابعاد گسترده تری خواهد داشت  . واین گسترش فزاینده قاعده هرساله  این کنگره است . اما با این همه  نورولوژی در کشور ما با چالش هایی جدی روبروست . هنوز مدت زیادی  از ان زمان که  این رشته را رشته   بیماری های  لاعلاج میدانستند  و کسی حاضر به ادامه تحصیل در این رشته نبود نگذشته است . زمانی که حدود و صغور این رشته از رشته های مجاور نزدیک نظیر روانپزشکی و جراحی اعصاب هنوز خیلی روشن نبود . امروزه اگرچه نورولوژِ ی  یکی از مهم ترین رشته های مورد اقبال پزشکان جوان به شمار میرود و چشم اندازپیشرفت های ان در سطح جهان بسیار روشن به نظر میرسد و هر روز افق های جدیدی در برابر چشمان نورولوژیست ها خود نمایی  میکند اما  جامعه جوان نورولوژِ ی کشور با مشکلات فراوانی روبروست  که با توجه به تخصصی بودن موضوع و اشکالات ان جز با همیاری نورولوژیست ها و البته  توجه مسیولین حل نخواهد شد .هنوز نه فقط در میان مردم  بلکه در میان پزشکان هم هستند کسانی که فرق بین نورولوگ و روانپزشک را نمیدانند . یا هنوز هستند بیمارستان هایی که از نورولوگ ها بیماران انان بیزارند چرا که تصور میکنند فقط تخت اشغال میکنند و هنوز کم نیستند دانشجویان پزشکی و پزشکان جوانی که از هرچه "نورو.. " بیزارند  و میترسند –نوروفوبیا !هنوز در کشور ما اگرچه پیشرفته ترین اعمال جراحی قلب و زیبایی و چشم انجام میشود جایی برای بستری کردن بیماران سکته مغزی وجود ندارد و ابتدایی ترین اقدامات در مورد درمان این بیماران رعایت نمیشود . هنوز امکان بسیاری از بررسی های مغز و اعصاب  وجود ندارد و...........

 

 اما   بی تردید اقبال پزشکان عمومی به رشته هایی نظیر  نورولوژِ ی   و افزایش اطلاعات عمومی در این زمینه نشانه تعمیق دانش و فرهنگ پزشکی  در کشور ماست . یعنی تمایل به عمق در برابر سطح ،کیفیت در برابر کمیت و اندیشه در برابر عمل . در رشته نورولوژِ ی کسی در بند اعمال محیر العقول درمان های معجزه اسا  و پر سروصدا نیست . اینجا حیطه  تعقل و درنگ و تکنولوژی  حیطه پرسشنامه ها و معاینات دقیق و موشکافانه است نه حیطه چاقو وسوزن و کوتر ووقتی که می اموزیم برای اولی ها  هم اهمیتی  حداقل به اندازه دومی ها قایل شویم  این به خودی خود  یعنی  تعمبق  دانش و فرهنگ پزشکی در کشور ما !

  پیشرفت های  جدید در دانش نورولوژِ ی و چشم انداز های روز افزون در این زمینه نورولوژی را به صورت رشته اینده در اورده است  وافزایش استانداردهای کیفیت حیات در دنیا هرروز امکانات ووظایف جدیدی در برابر نورولوژیست ها میگذارد و جامعه جوان نورولوژیست های کشور ما که بخصوص در سال های اخیر جمعی از زبده ترین و برگزیده ترین پزشکان را تشکیل میدهند . استفاده از این امکانات را حق خود در جهت انجام  ان وظایف به شمار می اورند .اما متاسفانه علیرغم  تمام پیشرفت های سال های اخیر هنوز در مقایسه با سایر تخصص های موجود در کشور ما  رشته نورولوژِ ی بیشترین فاصله را با دانش روز دنیا دارد. و جامعه نورولوژیست ها اکنون خود را با  خیلی از جوانان مشتاق وبا استعداد  روبرو میبینند که خواهان کسب و کاربرد تمامی دانش روز بی کم و کاست میباشند و این   دغدغه  تمام  هیات های علمی نورولوژِ ی است .واین دغدغه در اصل به خاطر وظیفه ایست که در برابر خیل بیماران که بخش قابل توجهی از جمعیت کشور ما را شامل میشوند در خود احساس میکنند .

 نیل به  پیشرفت های روز افزونی که در تشخیص ودرمان سکته های مغز، ام اس ، صرع ، الزایمر ، میگرن  اختلالات خواب و.......... صورت گرفته نیاز به نیروی انسانی ،  منابع اقتصادی، ایزارهای فرهنگی هم چون رسانه ها و ارتباط مداوم با بخش ها ی پیشرفته  و انجمن های  جهانی دارد . که متاسفانه در حال حاضر در همه این موارد به دلایل مختلف مشکلات فراوانی وجود دارد . جامعه نورولوژیست ها هرساله بر برگزاری کنگره سالانه میکوشد با استفاده از امکانات بسیار محدود خود بخش هایی از این امکانات و نیاز مندی ها را روشن کند.  اگرچه فاصله دست و نخیل اینجا از هر جای دیگری بیشتر است اما  جامعه نورولوژیست  چشم به راه روزی است که اهمیت تمام مسایل فوق برای جامعه روشن شود و بخش در خوری از امکانات به ان ها اختصاص یابد اگرنه به اندازه اعمال جراحی زیبایی! ، حداقل به اندازه رشته ای که به خوبی شناخته شده قلب !.

 

   


 
 
اشیا (4) کلیدها
نویسنده : بابک زمانی - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٧
 

کلیدها

 

 

    نگاهی از روی لذت به دسته کلید چرمی تاخورده اش می اندازد . قطر قابل توجهی دارد . مثل یک کیف میماند با دسته هایی که کلید ها به ان چسبیده اند و بعد روی هم تا میخورد . تعجب می کند که چطور چیزی با این قطر میتواند از عقب کمد از روی کاغذ ها لیز بخورد و روی قفسه بایین بیفتد اما این اتفاق افتاده. دو روز بود که به دنبال این دسته کلید میگشت و ان را بیدا نمیکرد . ناگهان نیمه شب این فکر نبوغ امیز به ذهنش خطور کرد که وقتی ان را در بالاترین قفسه گذاشت  ممکن است از بشت  در قفسه های بایین تر افتاده باشد . توی ماشین برید و گاز داد به طرف شرکت. این خیلی مهم بود . این دو روز خیلی از درها به رویش بسته بودند و تصور اینکه ممکن است کسی بتواند انها را باز کند  سخت ازارش میداد . بله ها را دوتا یکی بالا رفت در شرکت را با کلید اضافی اش باز کرد یک راست به طرف کمد اتاق خودش رفت کشو ها را با عچله بیون کشید و یک طرف گذاشت  و در حالی که به شدت نگران  صحت تشخیصش بود به ته کمد نگاه کرد جایی که دسته کلید با جلد چرمی کنار چند تا کاغذ دیگر روی زمین ولو شده بود . وحالا اگرچه به نیمه شب نزدیک میشد ولی با لذت روی مبل چرمی اتاقش نشسته بود و دسته کلید را از نظر میگذراند  . مشخص ترین کلید  همان کلید ماشین تویوتایی بود که تازه خریداری کرده بود  با ان دسته چرمی کلفت،  هنوز بوی چرم تازه ای را میداد که داخل ماشین های تازه  می اید و چرم کلید دقیقا همان سفتی و قوام چرم فرمان را داشت وقتی که به ان دست میزد همان لذتی را احساس میکر د که اولین باری که برای امتحان  بشت فرمان ان نشسته بود احساس  کرد . کلید شیک و زیبایی بود . کلید مشخص دیگر کلید بلند اهنی غیر سویچی ای بود که  انتهای ان از قالب چرم بیرون میزد .کلید انبار شرکت بود . مثل انبار زمخت و قراضه و رنگ و رو رفته بود اما به همان اندازه مهم و اساسی . انبار شرکت جائی که تمام جنس ها را  از یخجال گرفته تا جارو برقی و دیگر وسائل خانه انجا میگذاشتند. تنها دوتا از این کلید ها وجود داشت یکی دست خودش یکی دست انبار دار شرکت . همین کلید قدیمی کفایت میکرد ونیازی  به تعویض ان با قفل های جدید کامپیوتری نبود . چه کسی جریت ورود به انبار بدون اجازه را خواهد داشت  . داشتن کلید  تنها به معنی اجازه ورود است نه چیز دیگر . همه اشیا انبار قبض ورود و خروج دارند و کسی هم فکر نمیکند بتواند با باز کردن انبار یخچال بدزدد . اما کلید همین کلید بلند قدیمی رنگ ورو رفته یاد اور گنج اوست گنجی که غنای ان نه در پر بودن ان که در خالی بودن ان است انبار خالی یعنی فروش بیشتر یعنی نماندن جنس در انبار پس نه تنها ظاهر کلید که خود انبار هم غلط انداز است !اما کلید های اصلی در همان کنار قرار گرفته اند  کلید در شرکت و کلید گاوصندوق شرکت . کلید در شرکت و پهن و چند ضلعی به شدت برق میزند کلید شرکت فقط هست ولی هیچگاه مورد استفاده قرار  نمیگیرد . اقای مهندس که خودشان در شرکت را باز نمیکنند  ! کلید در شرکت تازه است مدت زیادی نیست در ورودی شرکت را با یک در چوبی تشریفاتی  تعویض کردند . در جدید یک  کلید بلند میله ای هم داشت که او ان را به سرایدار سپرد . اما کلید گاو صندوق کلید سیاه و کوچکی است که لابلای کلیدهای دیگر قایم شده . کلید بی اهمیتی است نکته مهم رمزی است که به گاوصندوق داده شده . این کلید سیاه وسبک گویا حلبی است  اما هست ،بهتر است همانجا باشد. درست است که با ان نمیتوان گاوصندوق را باز کرد اما  گم شدن ان هم نشانه امنیت پایین تری است . باز شدن گاوصندوق با ان همه  اسناد ومدارک  چیزی است که تصورش هم دشوار است .

  کلیدهای معمولی خانه، سه تا کلید کنار هم  دوتا  اندکی رنگ ورو رفته و یکی کاملا سیاه .اولی و دومی مال در ساختمان و در اپارتمان و سومی مربوط به انباری  . سیاه و رنگ ورو رفته  مثل خود انباری ولی سفت و پرملاط باز هم مثل خود انبار .همانجایی که وقتی ات و اشغال ها را کنار بزنی گاوصندوق کوچکی را پیدا می کنی که  مهم ترین اسنادش را در خود جاداده گاو صندوقی که هیچ کس حتی همسرش  از ان خبر ندارد ،شاید بهتر باشد بگوییم بخصوص همسرش از ان هیچ اطلاعی ندارد. سند شرکت ،سند ویلای نور سند چند تا اپارتمان این طرف و انطرف شهر . چند تا قرار داد اجاره، قرارداد پیش خرید اپارتمان . اوراق قرضه و....و کلید همه انها همان کلید کوچک دسته چرمی که در انتهای دسته کلید قرار گرفته و نه تنها این بلکه یک رمز پنج حرفی  که در ذهنش هم جریت مرور کردن ان را ندارد . کلید کوچک کلید گول زننده ایست  با اغن ظاهر ساده و احمقاته که فقط یک دندانه دارد گنج بزرگی را در خود پنهان کرده است . اما ان کلید دیگر  با ان برق لذت بخش و خط و خطوط کاملا پیدا و در خشان و دلربا . همان که یک لکه قرمزی خوشرنگ تیز روی ان افتاده است . کلید اپارتمان تهران پارس اپارتمان خلوت طبقه هشتم که در ش درست در کنار اسانسور قرار گرقته میتوان به سرعت داخل ان شد بدون انکه کسی تو یا همراهت را ببیند . کسی دقت نکند این کلید هم مثل بقیه است اما براق تر و درخشان تر .

  به سرعت از جا بلند شد دسته کلید را در جیبش گذاشت و از شرکت بیرون زد . راستی اگر گم میشد ؟  


 
 
اشیا (3) ماشین ها
نویسنده : بابک زمانی - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٧
 

ماشین ها

 

 

  ساعت از یازده شب گذشته در حیابان ولی عصر جای سوزن انداحتن نیست ماشین ها کیب تا کیب ایستاده اند و با سرعت مورچه حرکت میکنند .

     یک بژوی 206  خرمالوئی  کنار خیابان ایستاده چراغ هایش روشنند ولی راهنما نزده.

  یک" یراید" سفید یخچالی کهنه  کنار او می ایستد یک" بزو"ی 504  بشت" براید" متوقف میشود بشت او یک زانتیای خاکستری  و اخر سر یک برادوی 2006  نقره ای رنگ.

 از حط کنار یک رنوی نوک مدادی سعی میکند از برادو بگذرد  و موفق میشود. بشت او هم یک" دوو" و یک" بنز" قدیمی زرد رنگ روانه همین مسیر میشوند ولی وقتی" رنو" هم به " براید" و" بزو"ی خرمالوئی میرسد همانجا سرعتش را کم میکند .

   حالا دیگر خیابان کاملا بند امده" بزوی 5.4 "و" برادو" و" دوو" و" بنز" همه با هم شروع میکنند به بوق زدن" رنو" تکان میخورد و جلو می رود ولی" بزاید" هم چنان کنار" بزو"ی خرمالویی ایستاده  .

   صدای بوق هاکه ادامه یافت براید هم مجبور میشود مختصری سرعتش را زیاد کند و لی خیلی جلو نمیرود فقط تا حدی که بزوی 504 بتواند از او سبقت بگیرد " بزو"هم معطل نمیکند چرخهایش را به سرعت به سمت چب می چرخاند  راه" دوو" را میبندد و با صدای قیز قیز مهیبی تا را ه بندان بعدی  برواز میکند  اما انگار" برادو" و "زانتیا" چندان عجله ای در جلو رفتن ندارند . "زانتیا" که به کنار "بزو "ی خرمالویی رسید" بزوی خرمالوئی " هم اهسته را ه می افتد و با به بای" زانتیا" راه می رود . حالا" براید" دارد جلوی" زانتیا"  راه میرود و" رنو"هم اگرچه خیلی جلوتر است اما فاصله نمیگیرد . با به حرکت در امدن این کاروان  ماشین ها  میتوانند به یک ستون از کنار انها بگذرند  برخی ماشین ها البته در گذر از کنار برادو و بزوی خرمالوئئ  یا سرعتشان را کم میکنند یا اصلا متوقف میشوند که را ه بند می اید  بقیه ماشین ها بوق میزنند راه باز میشود ولی به جلوی کاروان حتی جلوتر از رنو هم ماشین اضافه میشود .  زانتیا و بزوی 206خرمالوئی یکدیگر را ول نمیکنند و با به بای هم جلو می ایند . همه انها بشت چراغ قرمز چهار راه نیایش متوقف میشوند وقتی چراغ سیز شد این برادو است که همه ماشین هارا دور میزند اندکی از خط وسط هم به چب منحرف میشود و با سرعت خود را به جلوی کاروان میرساند حالا رنو و برادو از هم جلوتر حرکت میکنند  برادو  راهنما ی راست را روشن میکند ولی به راست نمیرود هنوز زانتیا و بزوی خرمالویی دارند باهم حرکت میکنند . حالا بزوی خرمالوئی سرعتش را زیاد میکند و از لابلای ماشین ها جلوتر میرود زانتیا را به مقصد برادو ترک میکند  . وقتی سبر جلوی  بزوی خرمالوئی  به گلگیر عقب برادو رسید همه با هم در راه بندان جلوی بارک ملت متوقف میشوند .زانتیا راهنما میزند تا از لابلای ماشین ها رد شود و خود را به بژوی خرمالوئی برساند  ولی این امکان بذیر نیست . راه بندان باز میشود برادوی نقره ای و بژوی خرمالویی کنار هم  از جاکنده میشوند و درحالیکه موتور هایشان به شدت جیغ میکشند  خود را به جلو برتاب میکنند جلو را باز است و ان دو در کنار یکدیگر گاز میدهند هردو سر مستند  . حالا دیگر کاروان به شدت عقب مانده    . بژوی خرمالویی از خط کناری  مستقیم جلو میرود ولی براید از خط وسط  جلو میرود گاه برای اینکه با به بای  بژو جلو برود مجبور میشود از ماشین هایی جلو بزند و برای اینکار حتی انحراف به چب کاملی میکند .جلوی مسجد بلال با فاصله فقط چند میلی متر از کنار "ب.ام .و" سورمه ای ای که از بالا می اید رد میشود . نرسیده به بزرگراه برادوی نقره ای از بژو سبقت میگیرد  راهنما به راست میزند ووارد یک کوچه فرعی میشود  به دنبال برادو  بژوی خرمالویی هم وارد میشود . هردو در داخل کوچه سرعت هایشان را کم میکنند و توی تاریکی کوچه گم میشوند . در خیابان هم چنان ترافیک سنگین است ماشین ها به سنگینی و با سرعت مورچه حرکت میکنند و هر گوشه باز کاروانی در حال شکل گرفتن است گاه ماشین ها مثل کف رودخانه در گوشه ای گیر میکنند و بعد رود مجددا در جای دیگر به هم می بیوندد .

 

  برادو غرش کنان از  سراشیبی کوجه فرعی بالا میبرد و قبراق با صدا ی مغرور چرخش چرخ ها به راست میبیچد . بژوی خرمالویی به دنبال او اما به نرمی همین مسیر را میبیماید  بژوی خرمالوئی  سعی میکند درست به دنبال برادو برود واو را  گم نکند حالا مثل دنباله ای از او بنظر میرسد  . براید سفید  قبل از فرعی گوشه ای بق کرده است از بارک خارج میشود و سعی می کند خود را به انها برساند وقتی از فرعی گذشت به  رنوی نوک مدادی  بر میخورد که او هم گوشه ای کز کرده فقط با مهارت از کنار او میگذرد تا به او نخورد حالا برادو و بزو به دنبال هم دور میشوند  براید به رنوی نوک مدادی میرسد و میکوشد از او جلو بزند  موفق نمیشود دوباره ماشین ها متوقف میشوند  براید و رنو هم درکنار هم از حرکت باز می ایستند .

 


 
 
اشیا(2) شیرینی ها
نویسنده : بابک زمانی - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٧
 

 

 

شیرینی ها

 

 

  حاج خانم یک "کیک یزدی " بزرگ برداشته است و به ان گاز بزرگی زده . یک تکه بزرگ کیک یزدی در داخل دهانش بلاتکلیف این طرف و ان طرف میرود  . تورم مواجی صورت لاغرش راطی می کند و عینک ته استکانی اش با هر فشاری که دندانها به کیک می اورند بالا و بایین میرود .چادر را کنار میزند دستمالی از جیب کتش بیرون می اورد و اشک ها را ازز یر عینک باک میکند و در عین حال یک نارنگی از توی سینی ای که جلویش قرار گرفته بر میدارد و توی دامنش که در حال نشسته گود افتاده می اندازد و زیر لب دعا می خواند. بوست کیک یزدی در هوا رها میشود و ارام روی قبر می افتد  و کلمه بدری مهربان را می بوشاند . قاری دارد قران میخواند و صدایش از بلندگو با خش خش بخش میشود . اقای مهندس نارنگی را که برمیدارد بلافاصله بوست میکند و نیمی از ان را در دهان میگذارد . برای کندن بوست به هردودست نیاز دارد بنابراین عصا را لای دوبا میگذارد و وقتی نیمه دوم را در دهان گذاشت دوباره با هردودست به عصا تکیه میکند . اب نارنگی  از کنار لب چکه میکند و روی کت مشکی و خوش دوختی که بنظر گشاد میرسد میریزد . او گریه نمیکند فقط میلرزد  از سرما یا از مرگ یا از هردو . شوکت خانم روبروی حاج خانم نشسته و به شدت و با تکان دادن سر گریه میکند نارنگی برنمی دارد اما در وقفه کوتاهی که در گریه اش بدید می اید خرمایی را با بسته برشده در دهان میگذارد . اقا جواد بالای سر حاج خانم ایستاده و دارد درگوشی با اقا مصطفی صحبت میکند  هرکدام  یک نارنگی برمیدارند  . اقا مصطفی که عینک افتابی  خوش ترکیبی به چشم زده نارنگی را در جیب میگذارد و "میکادو"ی کوچکی را که از قبل در دست داشت میبلعد . جواد اقا نارنگی را کنار "میکادو " در دست راستش میگیرد و به صحبت ادامه میدهد .  شوکت خانم درحالی که دست هایش را باگریه تکان میدهد  به فریده خانم که بایین بایش نشسته می نگرد و به انسوی قبر  انجا که روی یک قلیچه سبد میوه و سینی های شیرینی و حلوا گذاشته شده اشاره میکند . فریده خانم از جا بلند میشود سینی حلوا را برمیدارد و دور میگرداند و در راه بوست نارنگی ای را که دارد میخورد توی هوا رها میکند . بوست نارنگی ارام می افتد روی قبر روی اعداد تولد 1305 وفات 1384 را کاملا می بوشاند . شوکت خانم نگاه دیگری به امیر که روبرویش با دست های به هم قفل شده ایستاده است می اندازد و باز  به همان  قسمت خوراکی ها  اشاره  میکند .  امیر ازجا بلند میشود و ازفلاکس بزرگی که بالای قالیچه و روی قبر مجاور گذاشته اند توی لیوان های یک بار مصرف چایی میریزد . یک جعبه نان خامه ای در برابر اقای دکتر قرار میگیرد اقای دکتر دور تر از قبر و زیر درختی ایستاده است دوتا نان خامه ای برمیدارد و زیر لب دعا می خواند . خانم دکتر که نزدیک تر و بالای سر شوکت خان ایستاده نگاه تندی به او میکند . اقای دکتر میکوشد یکی از نان خامه ای ها را سرجایش بگذارد اما دیر شده . حالا جعبه نان خامه ای روبروی اقای صالحی است که در هم دردی با اقای دکتر او هم دوتا برمیدارد . نان خامه ای هم بوست ظریفی دارد که اولین ان قل می خورد روی اول مصرعی می افتد که با " انکه تاج سرم بود .." شروع میشود . البته هنوز هم میتوان این بیت را میشود  خواند بوست نان خامه خیلی کوچک است . هردو نان خامه ای در گونه های متورم اقای دکتر گم میشوند . فلور خانم به تعدادبچه هایی که با خود اورده هشت عدد نان خامه ای برمیدارد – هرکدام دوتا – و سعی میکند بالاتر از جعبه را نگاه نکند . در دست های بچه ها جائی برای نان خامه ای نیست  سه تا را با هم در یک دستش نگه میدارد یکی را می خورد و بقیه را به بسر بزرگ میدهد تا نگه دارد . برای بقیه نان خامه ای نمیماند . اقای مهندس باز عصا را لای باها گذاشته بایکدست چای و با یکدست حلوا می خورد . جواد اقا نارنگی اش را بوست میکند  بوست نارنگی می افتد بین کلمات حاج و اسماعیل روی قبر . قاری کارش را تمام کرده و حالا مداح دارد  صحبت های مقدماتی را میکند که اقای دکتر ناگهان فریاد کوتاهی میکشد"اخ.." چایی داغ روی شلوارش ریخته . خانم دکتر باز هم نگاهی تند میکند . اودارد با ظرافت قند را در دهان مزه میکند تا چایی برسد . " بنده از طرف خانواده محترم مرحوم حاج اسماعیل صفا از کلیه شرکت کنندگان در این مراسم برشکوه چهلم  تشکر میکنم و بعد به دنبال مکثی به اهنگ اضافه کرد " چهل روزه که بابا از در نیومد ....." صدای شیون زنها و گریه مرد ها بالا میگیرد حواداقا و اقا مصطفی در حالیکه همچنان گرم تعریفند دست ها را بالای بیشانی میگذارند و شانه هارا تکان میدهند . حاج خانم اما گریه را متوقف میکند و چهار انگشت را داخل سینی حلوائی میبرد که جلویش گرفته اند . شوکت خانم نمیتواند لقمه حلوایی را که داخل نان بیچیده شده کنار بزند به سرعت و در حالی که هیچ وقفه ای در شیونش بدید نیاید  دوتا را داخل  دامنش می اندازد . حالا قاصدین قبر های دیگر خیلی زیاد میشوند مدعوین به ترتیب با سینی خیار  اب برتقال  شیرینی کشمشی  شیرینی نارگیلی انجیر و  خرما با اشکال مختلف بذیرایی میشوند . اقای دکتر  دور از چشم همه تقریبا هیچ موهبتی را رد نمیکند .اقای مهندس روی یکی از قبر ها نشسته و روبرویش روی قبر بساطی برباست .

 

  قاری تمام کرده است از همه تشکر  برای خانواده صبر  و برای ان مرحوم رحمت ارزو میکند سکوتی بر قرار شده همه در  تعمقی معنوی به سر میبرند . صدای فابل توجهی از شکم اقای دکتر برمیخیزد . چیزی خارج نشده

تمام صدا حاصل نوعی فعل و انفعال داحلی اما غیر قابل کنترل است . اقای دکتر رویش را برمیگرداند  تا نگاهش در نگاه تند خانم نیفتد . . حاج خان با دست اشاره میکند حالش خوب نیست گریه نمیکند حالش به دلایلی نامعلوم به هم خورده اما میکوشد ان را به عزا نسبت دهد . امیر و فریده زیر بغل حاج خانم را میگیرند او روی دست انها بلند میشود اما وقتی بلند شد جلوتر از ان ها میدود . بشت اولین درخت مینشید   کسی او را نمی بیند . . اتفاقاتی می افتد که حال او را بهتر میکند . برمی خیزد و به جمع عزادارنی که دارند مراسم چهلم را ترک میکنند میبیوندد.  


 
 
اشیا -1- داروها
نویسنده : بابک زمانی - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٧
 

 

 

  داروها

 

زن یک بسته صابون از قفسه توی سبد انداخت

 مرد یک بسته تیغ توی سبد انداخت

  مرد گفت : تو اصلا  نمیفهمی که " دیازبام " چه  تاثیر جادویی میتونه داشته باشه

زن گفت : باز هم داستان عروسی  باز هم همون داستان عروسی  .تو این داستان عروسی رو تو ذهنت خیلی گنده کردی من دیگه از این داستان عروسی تو خسته شدم .

مرد گفت :این یک واقعیته  واقعیت همیشه تو رو ازار داده  تو گفتی بریم"  زمانی" گفت من نمیدونم " غفرانی" گفت  یک دونه" فنوباربیتال" بدین" باکدامن"  یک داروی خارجی نوشت کفت برین تا موقع عروسی بیدا کنین بدین  لطفی گفت لاموتریزینش رو که داره می خوره زیاد کنین . من گفتم یه دونه دیازبام   بدیم  دیدی  مارتیک  تمام عروسی را یکبار هم تشنج نکرد . گذاشتیم اتاق بالا .خودمون رفتیم بایین عروسی .

مرد یک بسته گوشت توی سبد گذاشت

زن گفت : اره اما وقتی میخواستیم  بریم خونه باید چهار نفری از جا بلندش میکردیم  تازه موقع رفتن هم  به تمام بساط عروسی شاشید . اصلا از همون وقت بود که دیگه زبونش بند اومد و حرف زدنش خراب شد که شد و دیگه خوب نشد .

مرد گفت: خوبه خوبه صبر کن حرف زدنش همه مال اون بریمیدون لعنتیه که  دکتر  نصیریان یک هو ریخت توی شکم  بچه . این را که دیگه همه تایید کردند . بریمیدون را نباید به این بچه می دادیم.

زن گفت : حالا باید بگردیم ببینیم کی اول گفت بریمیدون  اصلا کی اول اسم ایلخانی اورد بگردیم ببینیم نصیریان شناس کی بود؟ ایلخانی شناس کی؟ . کی اومد گفت یک دکتری بیدا کردم معجزه  . ماشینش رو اورده تعمیرگاه  اخه هر دکتری که بژو داشته باشه بهترین دکتر میشه ؟.

مرد گفت : انصافا  بریمیدون دوای بدی نیست  فقط  تو نذاشتی به شیرزادی تواصفهان  که  این بچه  داره بانزده تا سدیم والبروات هم میخوره .

 

زن گفت :سفر تبریزو چی میگی کوبیدیم رفتیم تبریز توگذاشتی من دو کلمه حرف حساب باسیفی بزنم ؟

مرد گفت: اصلا کی مارو شهر به شهر اواره کرد که از دست دکترهای بز و دار خلاص بشه ؟تو نبودی میگفتی ازتعمیرگاه نمیخواد دکتر بیدا کنی دوا و درمون بچه هم میره رو حساب و کتابهای تعمیرگاه؟؟!!

من بازم میگم دیازبام یک معجزه است

زن گفت : همین دیازبام تو بدر مارو در اورد  نگذاشتی  سدیم والبروات را درست بهش بدیم

و یک  بسته 5 کیلویی برنج  توی سبد انداخت

مرد هم دو بسته ماکارونی برداشت

مرد گفت: چقدر سدیم والبروات  هی سدیم والبروات  هر دکتری میری انگار خیلی میفهمه سدیم والبروات را میبره بالا  . زمانی که تا روز 15 تا برد بالا  اگر یه قول سیگارودی تا 20 تا هم بالا میبرد یم باز تاثیری نداشت من میدونم .

زن گفت: وقتی نگذاشتی  بدیم از کجا میدونی

مرد گفت : عقل سلیم عقل سلیم  بعد هم که توکه قرار نیست مارتیکو از تو ماشین بگذاری بالا و بایین  سنگین تر از این دیگه چی میشه ؟

زن گفت : ولی سدیم  یک چیز دیگه است هیچ چیزی  تا بحال قد سدیم اثر نداشته فقط همین سدیم بود تشنجاتش رو کم کرد

مرد گفت : عالیه خیلی عالیه  روزی بیست بار تشنج میکنه

زن گفت : عالیه دیگه عالیه   یادت نیست وقتی کاربامازبین میخورد  ساعتی ده بار تشنج میکرد

مرد گفت : باید میگذاشتی کاربامازبین را هم اضافه می کردیم تو نگذاشتی معظمی گفت تا روزی 8 تا کاربامازبین ندادین نباید قطعش کنیم .

زن گفت این ها همه بیخوده  کاربامازبین هیچ اثری نداشت من میدونم

مرد گفت : دیدی حالا دیدی ؟ از کجا میگی سدیم خوب بود و کاربامازبین بد؟

داشت بول خریدها را به فروشنده میداد

زن گفت : از اونجاکه سدیم بالاخره یک حورده تشنجاتش را کم کرده بود

مرد گفت: کاربامازبین هم اونسال کم کرد سال اولی که بریمانی کاربامازبین داد یادت نیست  چقدر ااثر داشت  دفعه دوم هم که ذوالفقاری داد نباید قبلش فنوباربیتال  را کم میکرد کاربامازبین  تشنجات را کم کرده بود اما قطع فنوباربیتال تشنجات را زیاد کرد این به اون در شد .مگر ادی بیک نگفت که نباید این کارو میکرده .

زن  گفت : ادی بیک ادی بیک با اون لاموتریزینش  روز اول انگار معحزه شده لامیکتال دراومده

مرد کابوت ماشین را بست و به بسربچه ای که خریدها را اورده بود انعامی  داد

مرد گفت : خداییش که حوب بود  خداییش خوب بود . یعنی واقعا میخوای بگی لامیکتال ااثر نداشت  نه  توی چشم های من نگاه کن و بگو لامیکتال اثر نداشت . چطور روت میشه  چطور جر ئت می کنی  واقعا که وقاحت هم حدی داره .

زن گفت: میگم میگم  هیچ اثری بیشتر از فنوباربیتال نداشت تازه دیگه نمی افتاد درسته ولی مرتب درجا تشنج میکرد و خودش را خیس میکرد . کی باید تمیزش کنه تو  یا من ؟ تو میدونی یا من ؟

مرد گفت : واقعا که بی چشم و روئی زن هیچ حرف حساب حالیت نیست . من بدبخت رو بگو کیر چه ادم  زبان نغهمی افتادم ها . از یک طرف میگه  سدیم را چرا نبردیم بالا از یک طرف دیگه نمیگذاره کاربامازبین را ببریم بالا

زن گفت : چرا فحش میدی  مرد تو که هیچی از این داروها نمیدونی دیگه چرا مزخرف میگی  مگر معتمدی نگفت که کاربامازبین رو این جور تشنج ها اثری نداره مگه  غفاربور هم تایید نکرد

مرد گفت : خوب ذوالفقاری هم گفته بود کاربامازبین غفرانی هم از قبل داده بود

زن گفت : حالا اصلا تو چرا نمیگی کلونازبام ؟ کدوم دکتری تا حالا اسم دیازبام اورده ؟ اصلا تا حالا شنیدی به بچه تشنجی دیازبام بدن ؟

مرد گفت : نمیدن ؟ نمیدن ؟ تو چشمای من نگاه کن و بگو نمیدن وقتی کسی درحال تشنج میاد بیمارستان بهش چی می زنن یعنی نمیدونی ؟

از ماشین بیاده شد که در گاراز را ببندد

 مرد گفت : حالا دیازبام به کنار چرا نمیگذاری  به این بچه استازولامید بدم

زن گفت استازولامی استازولامید این که اثری نداشت .

مرد گفت : روی بجه 6 ساله اثر نداشت از کجا معلوم روی حوون هجده ساله هم اثری نداشته باشه

زن گفت : استازولامید  مث اب میمونه فقط ادرارش رو زیاد میکنه اثر دیگه ای که نداره

 

 

شب از نیمه گذشته است . مرد چراغ خواب را خاموش میکند و ادمه میدهد

ولی من حتما این داروی جدید را به این بچه میدم کبرا رو میگم 

زن گفت : وای تازه حرف دیازبام تموم شد توروخدا بذار زندگی مونو بکنیم . میخوای بازم دعوا بشه مث اون سال که سر توباماکس نزدیک بود کارمون به طلاق و طلاق کشی بیفته

    


 
 
کراوات---------------داستان کوتاه
نویسنده : بابک زمانی - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٧
 

چطور می توانستم حدس بزنم که دکتر حسینی ما اهل قم بوده است . با ان سبیل قیطانی بیراهن نارنجی برشاخ و برگ و ان بوی غلیظ ادوکلن . اصلا این یک درس اخلاقی است کسی که با همکارنزدیک خود در طول عمر یک ارتباط عمیق انسانی برقرار نکند بعد از مرگ دوستش  حال و روزی  بهتر از این   نخواهد داشت که بایک کتو شلوار مشکی یکدست بیراهن یفید اهار و کراوات مشکی در حالیکه کفش های ورنی اش را در که داخل یک کیسه نایلونی  بد بو فروکرده وسط این جماعت از قم امده چمباتمه بزند و هزار بار ارزو کند که یا این کراوات کنده شود  یا  زمین دهان بازکند و او را در خود فرو ببرد یا حداقل مجلس تمام شود واو بتواند در میان جمعیت گم وگور شود . حقت همین است بنشین  تمام این نگاه ها یی را دزدیده بر کراواتت می افتند بجان بخر  با چشم تمام گردن ها را دودو بزن ببین کراوات میبینی که دریغ  از حتی یک کروات کشی بچه گانه  تا تو باشی دیگر از این لوس بازی ها در نیاوری  بین این جماعت کاسب و بازاری   با این ریش ها ی نتراشیده و کت وشلوار  تیره و کابشن سربازی و بیراهن چروک مثل یک ادم فرنگ زده مرعوب غرب یک گوشه –نه اصلا وسط جمعیت -کز نکنی . اصلا چه معنی دارد که ادم اینقدر با اطرافیان خودش تفاوت داشته باشد . گیرم کسی چیزی بر زبان  نیاورد ولی مگر میشود معنای  این نگاه های دزدیده ای را که ناگهان از جلو به عقب و مستقیم روی کراوات برتاب میشوند نفهمید ؟ 

 

  صبح جمعه که از خواب بیدار شدم ناگهان به یاد اوردم که امروز دوتا مجلس ختم هست  بشت سرهم . اینکه ناگهان  چنین مسئله ای را به یاد اوردم خود باعث مسرت بود چراکه اغلب اینگونه مراسم را فراموش می کنم . شاید هم   جمعه بودن انروز باعث شده بود که به یاد بیاورم . اغلب مجالس ختم  وسط هفته است  ان هم ساعت های سه و جهار بعد از ظهر یعنی درست وسط وقت مطب . البته که کار ویزیت بیماران کار خدابسندانه تری است تا شرکت در ختم ادمی که دیگر برای او نمیشود کاری کرد اما باید اعتراف کنم که  اگر ساعت چهار بعد از ظهر در مراسم ختمی در ان طرف شهر شرکت کنی تابروی و برگردی بهتر است از درامد ان روز مطب صرف نظر کنی ! به همین خاطر است که همیشه مادرم بنده را شماتت میکند که در مراسم فامیل هیچ وقت شرکت نمیکنی . اما ان روز خوشبختانه جمعه بود و میشد بایک تیر دو نشان زد و دوتا مجلس ختم رفت  تا با تعریف این اقدام  مهم سنتی برای خانم والده  شاید بتوان بخشی از اب رفته را به جوی بازگرداند  .لباس رسمی مشکی با کراوات سیاه هم برای  جبران هرچه جدی ترمافات بود . اول باید به مجلس حتم دکتر حسینی جراح و از انجا به مجلس ختم خانم اقای دکتر جوادی همکار دیگر میرفتم . دکتر حسینی یک خورده  ادم غیر عادی ای  بود بیخود رفته بود بیش متخصص قلب که سینه ام درد میکند و کارش به ان‍زیو گرافی کشید  . انزیو گرافی قلب طبیعی بود اما در اتاق ریکاوری با برستار دعوایش میشود ودرجا دچار وقفه قلبی میشو د . اما مجلس دوم  مجلس خانم اقای دکتر جوادی بود بیچاره او هم دچار دردقفسه سینه  میشود ودر رادیوگرافی متوجه میشوند که سرطان تمام ریه را گرفته است .هنوز روحانی مسجد خطبه خودش را شروع نکرده که من هم  مثل بسیاری دیگر  از اخرین فرصث استفاده کرده بعد از خداحافظی با صاحب عزا مسجد را ترک می کنم . در اتوموبیل با لج کراوات لعنتی را از گردنم باز میکنم وبا شدت هرچه تمام تر به گوشه ماشین برت میکنم .

 

  مسجد تبریزی های مقیم مرکز مسجد تمیز و اراسته ایست بالای شهر با اعتماد به نفسی که از نداشتن کراوات  بیدا کرده و  با لذتی که از وزش مطبوع باد بر گردن عریانم میبرم  بله های قسمت مردان مسجد را بایین می روم تا به صف صاحبان عزا که به بیشواز من از روی صندلی برخاسته اند برسم. شش مر د در سنین مختلف از بیست تا شصت سال با جهره  هایی غمزده  به ترتیب دست بیش می اورند تا با من دست بدهند همه  سرادربا مشکی بسیار شیک و تمیز  با موهای براق شانه کرده و بیراهن سفید و البته با  کراوات  در اخر صف به دکتر جوادی همکار عزیزم بر می خورم که با چهره ای اشکبار  روی صندلی نشسته  است او هم بسیار شیک وتمیز بنظر می رسد  با کت و شلوار مشکی راه راه   موی فلفل نمکی کوتاه و ریش مشکی یکدست و البته کراوات  . معلوم است که  باز هم ریشش را از بالا و بایین کادر بندی نکرده اما همین ریش با حدود نامشخص هم با کراوات ترکیبی بسیار شیک و مطبوع میسازد . کراوات بر گردن اقای دکتر جوادی هم از ان نوادر روزگار است . دکتر جوادی هم از ان ادم های  عجیب و غریب است یک عمر کراوات نزد که نزد حالا در مجلس  ختم خانمش کراواتی شده  و با بقیه مردم فرق بیداکرده . وقتی که بر میخیزد تا با هم دیدن کنیم احساس می کنم به یک جا نگاه دوخته است  گردن لخت و بی کراوات من ! در داخل مسجد هم به بی کراواتی انگشت نما هستم . گوش تا گوش مردان میانه سال و بیر روی صندلی دارند به خطبه روحانی مسجد گوش می دهند   فضای سالن از بوی گلاب و البته ادوکلن های جورواجور اقایان بر شده است  همه در لباس های تیره با کراوات های مشکی  و ساکت می توانی حدس بزنی  قیافه هایا امرای سابق ارتش هستند   یا کارمندان عالیرتبه بازنشسته یا تجاری که یک با در خارج و یک با در داخل دارند  . خود را  یک لحظه در میان  جمع تجسم میکنم کت و شلوار مشکی اندکی براق با بیراهن سفید برفی با یقه باز درست مثل یک کلاه مخملی بی کلاه . ای کاش با دکتر جوادی دیده بوسی نمیکردم بیچاره ابرویش با این دوست کلاه مخملی  بین  فامیل و بستگان رفت . ارزو میکنم  کاش  زودتر زمین دهان باز کند و مجلس تمام بشود . خانم دکتر جوادی بیچاره مرحوم شده  این وسط روحانی مسجد هم وقت گیر اورده ودرباره اراستگی مومنین  صحبت می کند . وقتی که مجلس تمام شد و به اطراف چرخیدیم با سرعت مسجد را ترک میکنم . ووقتی با دکتر جوادی خداحافظی می کنم زیر لب زمزمه میکنم که "زت زیاد " و با خودم می گویم این هم یک درس اخلاقی دیگر که دوستت همسایه ات  همکارت را نمی شناسی  نمی دانی کجا زندگی میکنی   


 
 
کانال کولر----- داستان کوتاه
نویسنده : بابک زمانی - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٧
 

    اقای علوی تمام  اتاق پذیرایی را دوید .  تن پیر و خمیده اش را از روی میزی که کنار دیوار  گذاشته بود بالا برد، پابلندی کرد تا  دست هایش به کانال کولر برسد بعد  کیسه نایلونی را که در دست داشت جلوی کانال کولر گرفت  و در حال که  لرزشی در دستهایش  اهسته اهسته پیدا میشد  فرمان داد . "حالا روشن کن " .خانم علوی   از روی  صندلی اش اهسته بلند شد  تا به طرف کلید کولر برود .

" بهت گفتم بجنب  یالا زود باش  این جوری میخوای  کمک کنی . دیر شد "

" الان روشن میکنم . صبر کن "

" ببین  همین الان از پله ها رفت بالا الان میریزه "

" خوب بریزه  یک خورده زود تر و دیر تر   چه فرقی  میکنه "

اقای علوی  داشت  کیسه نایلونی را دور کانال کولر می پیچاند . طوری که تمام اطراف ان را بگیرد  بعد ان را تا میزد وبا نوک ناخن رد میکرد بین اهن و دیوار .

"دیر یا زودش  را که تو نمیتونی بفهمی زن . حسابش دقیقه  "وقتی دستش به دیوار نزدیک میشد  و داشت دقیق ترین کار را انجام میداد  لرزش کاملا متوقف بود اما در بین راه تا رسیدن به دیوار لرزش مختصری وجود داشت اما دستی که به کار نمی امد به شدت و دیوانه وار میلرزید تا حدی که تمام بدنش را به لرزه درمی اورد .

"خیلی خب اقا هرچی شما بگید  این هم کولر "

کیسه زیر دست اقای علوی  به ناگهان پر از باد شد و او که تلاش میکرد تمام  باد ها را در داخل کیسه جادهد  روی صندلی تلوتلو خورد اما نیفتاد . اقای علوی  با کیسه پر از هوا از صندلی پایین امد  روی کیسه را گره زد و بعد اهسته استه در حالی که به جلو خمیده شده بود و دست هایش به شدت میلرزید به طرف  انباری که در مجاورت در خروج قرار گرفته بوذ به راه افتاد .

"حالا کجا میری؟ "

"این توی خونه خطرناکه  میرم میگذارمش توی انبار "

"بده من ببرم  تا فردا صبح طول میکشه تا شما ببری"

راست میگفت اقای عرب درست وسط هال خشک شده بود اگرچه تکان مختصری در دست ها عزم اورا برای جلو رفتن نشان میدادند ولی انگار پاهایش به  زمین چسبیده باشند  هیچ جلو نمیرفت .

  " نه زن این سمه برای ریه ات ضرر داره . من راه نمیرم  ولی "اسم " ندارم که ! تازه من میدونم این سم ها را چطور باید بسته بندی کرد .یک پدری از این اقای ناظری در بیارم !"

  صدای زنگ در  پیرمرد و پیرزن را به شدت لرزاند .

خانم علوی گفت "کیه این موقع روز "

با صدای زنگ زانوهای اقای علوی به تندی به حرکت در امدند واو به سوی انباری دوید .

"زن برو ببین کیه "

"تو که نزدیکتری "

"ولی من دیگه از توی انبار تکون نمیخورم " صدای جویده و کوتاهی داشت که فقط تا چند سانتی متر جلوی صورتش شنیده میشد .

 " من که نمیفهمم  چی میگی "

 خانم علوی لای در را باز کرد  .زنجیر در را باز نکرد  .در فقط چند سانتی متر باز شد چند جمله هم بیشتر رد و بدل نشد در را به سرعت بست .

"کی بود "

"کسی نبود همین اقای ناظری بود میگی نه برو ببین "

"نه مگه من شک دارم ؟ اومده بود جاسوس پدر سوخته  میخواست ببینه هنوز زنده ایم یا نه . خبر نداره که من دارم براش مدرک درست میکنم . "

"میگفت سطل اشغال دم در نذارین همسایه ها اعتراض میکنند .مثلا مدیر ساختمانه "

"تو سرش بخوره این ریاستش مرتیکه قاتل بگو با اشغال ها کار نداشته باش  بر و سمی را که تو کانال کولر ول کردی پاک کن . "

"چه میدونم "

"خیلی خب بسه دیگه برو کولر را خاموش کن تا نمردیم. برو پنجره ها را هم باز کن سم ها بره بیرون "

"اقا هوا خیلی گرمه ها  نپزیم ها .  میخوای بریم بیرون توی پارک یک هوایی بخوریم "

"کجا بریم خانوم ندیدی تازه این مرتیکه  اومده خونه می افته دنبالمون یک بلایی سرمون می اره ها "

"البته البته حواسم نبود هرچی شما بگین اقا . حالا بیاین وقت قرص هاتونه مگه دکتر نگفت هر سه ساعت یک بار ؟"

"قرص های پارکینسون نمیخورم  حالمو به هم میزنه "

"خب چوب میشی خشک میشی بیا دواتو  بخور"

" نه حالا زوده "

"وقتشه "

"بذار اثر سم کولر بره بعد میخورم "

                                ***

   فرح خانم گفت :

"بابا این چه وضعیه  تو خونه ؟  شما یک فکری بکنید . تمام کانال های کولر را باالومینیوم بسته . زیر درها همه پارچه گذاشته  لای پنجره ها همه چسب چسبونده  . شما چرا هیچ حرفی نمیزنین ؟ هیچ کس پایش را تو این خونه نمیگذاره  نه امدی نه رفتی  چیکار میکنین تو این خونه ؟"

 اقای علوی  روی مبل بی حرکت نشسته . رو به جلو خم شده عینک تیره  ذره بینی روی بینی عقابی اش حتی از تمام صورت استخوانی او هم بزرگتر به نظر میرسید . هیچ حرکتی نمیکند . صورتش نه مثل یک ماسک بلکه مثل یک مجسمه بی حالت و بی حرکت  است . صورتی که هیچ حالتی از ان خوانده نمیشود . نه اندوه نه شادی  نه تعجب فقط بقایای نوعی بزرگ منشی را میتوان خواند.

"بابا گوش میدین . من میدونم شما چی میکشین . شما با اون همه سوابق اجتماعی .اون مهمونی ها اون رفت و امد ها . اخه عیبه شما به مامان یه چیری بگین . تازه این همسایه ها هم  شاکی هستند . "

سر اقای علوی اندکی تکان میخورد. یعنی سر وچشم و گردن همه با هم . اما باز هم چیزی نمیگوید .

"چیری نمیگن ولی یه جور دیگه نگاه میکنن . باز که چیری نشده  مامان  که بالاخره قبول کرد که همسایه ها چیری توی اب شما نمیریزن . چرا اخه این حرف ها را میزنه . شما نصیحتش کنین . اخه اب خونه که فقط مال این خونه نیست اب تو همه خونه ها میره همه مسموم میشن . مامان مریض شده واقعا . دکتری که هومن رو برده بودم میگفت شاید شروع الزایمر باشه میگفت گاهی  الزایمر با توهمات شروع میشه "

 باز هم اقای علوی با همان ابهت ناشی از عینک تیره و پارکینسون روی مبل  ساکت نشسته و هیچ نمیگوید .

"بابا من اصلا نمیفهمم اقای دکتر میگفت پارکینسون و داروهای پارکینسون گاهی توهم می اورند ولی شما  ماشااله انقدر منطقی و خوب اما مامان که پارکینسون نداره این جوری مریض شده . شما هم که نمیگذارین یه دکتری ببریمش ."

سر اقای علوی بازهم تکان مختصری خورد این بار به نظر می رسید لبها هم تکانی خوردند ولی صدایی خارج نشد .

"باباجون چیری گفتین ؟ " منتظر جواب نماند " بابا جون من دیگه باید برم  باید هومن را از کلاس بردارم دیرش میشه . مامان هم که از خواب بیدار نشد  . عیب نداره بذار بخوابه برای ریه هاش استراحت خیلی خوبه ."

 از جا بلند شد  بوسه ای بر پیشانی پدر گذاشت و از در بیرون رفت .طنین صدای در هنوز تمام نشده بود  که اقای علوی فریاد زد

"خانم بیا بیرون این دختره رفت  .. بیا برو قفل پشت در را بینداز "


 
 
روسری
نویسنده : بابک زمانی - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٧
 

وسری

 

 

  وارد مغازه که شد  مدتی  در استانه در ایستاد و تمام مغازه را از نظر گذراند . افتاب  تابستان خیابان ولی عصر  روی  رو سری   ها میدرخشید  و با د ملایم کولر که به روسری ها می وزید این درخشش را بیشتر میکرد . هیچ چیز جز روسری دیده نمیشد . در یک نگاه گذرا یک ارزیابی کلی از مغازه به دست اورد یعنی فهمید کدام قسمت روسری ها ی گرا ن قیمت  کدام طرف متوسط و کدام طرف ارزان قیمت هستند  . حالتش مثل  حالت ناخدایی بود که بر سکان کشتی ای تکیه داده و در استانه یک سفر دریایی دیگر برای هزارمین بار میخواهد کنترل کشتی را بر عهده بگیرد . نگاهی هم به بیشخوان مغازه انداخت که زنها و دخترهای زیادی اجتماع کرده و مشغول خرید بودند . جای سوزن انداختن نبود . قدم بیش گذاشت و از ردیف کنار دستش  شروع کرد به معاینه دقیق تر رو سری ها  .

 " جنس جدید نیاوردین ؟" صدابه جایی نمی رسید . داد زد " جنس جدید نیاوردین ؟ "  حالا یکی از فروشنده ها شنید . " تشریف ببرین او طرف مغازه  کنار ایینه ". کنار  زدن مشتری ها کار اسانی نبود  اما به هر حال خود را کنار ایینه  رساند  . و در انجا شروع کرد به معاینه  روسری هاا. روسری ها با رنگ ها و جنس های جورواجور در افتاب بیش از ظهر تابستان  میدرخشیدند . روسری های ساتن براق با رنگ یکدست   روسری های حریر با شکل گلدار  روسری های ابریشم مواج با  طرخی از قایق و اسمان  . روسری ها با حرکت   جلوه ای دلفریب مییافتند. همه را ازنظر گذراند . بعد دستش را با موج روی همه ان ها کشید. جایی برای دیوار  زیر باقی نمانده بود همه چیز روسری بود وروسری زیر روسری ها هم باز روسری بود ." انتخاب نمیشه کرد ادم دلش میخواهد همه را داشته باشه" . زیر چشم دید که دوفروشنده به اوشاره کرده و به هم چشمکی زدند .  یکی از ان ها به او رو کرد و میخواست چیزی بگوید که او زودتر گفت " این روسری ساتن چنده ؟ " " " همه اونها جهار هزار و بانصد تومان هستند خانم  " و همچنان به او خیره ماند .روسری ای بود با زمینه سرمه ای خوش رنگ و اشکالی شبیه به ذرت  . "زشت تر از این هم میشه "با خودش گفته بود .  ناگهان روسری ای از جایش کنده شد و به زمین افتاد .گفت " وای معذرت میخوام " " اشکالی ندارد خانم خودمون برمیداریم " " نه نه " خم شد تا روسری را که یر زمین افتاده بود بردارد . درواقع دو روسری افتاده بودند یکی را با سرعت کنار زد و دیگری را برداشت و در جایش چسباند . فروشنده که نگاه میکرد فقط متوجه یک روسری شد "خانم زحمت کشیدید خودمون برمیداشتیم "  و با خیال راحت مشغول سایز مشتری ها شد . او هم  به سیر وسیاحتش در روسری ها ادامه میداد . در یکلحظه که فروشنده ها  مشغول بودند  به سرعت برق خم شد و روسری را داخل کیف بزرگش که  در ش را باز گذاشته بود انداخت . بعد با سرعت از مغازه بیرون امد و توی ماشین مزدایی که روبروی مغازه بارک شده بود نشست و به راننده گفت " برو علی اقا " ماشین که  راه افتاد  دستش را توی کیف کرد و روسری را بیرون اورد . یک روسری طلایی با برگ های زرد باییزی . " به این میگن روسری  نه اون روسری های ابی و سیاه بد رنگ "

" چه روسری قشنگی خریدین خانم بدیعی "

" قشنگه "

" سلیقه تون حرف نداره "

روسری را روی سرش انداخت گره اش را بست  دو رشته مو از موهای سفید جلوی بیشانی را بیرون انداخت و بعد روسری زیری را در اورد . در ایینه ماشین نگاهی به خودش از روبرو و نیم رخ انداخت و لبخند کمرنگی بر لب  هایش ظاهر شد .

 

  دم در خانه که رسیدند گفت" علی اقا  ماشین را توی گاراز بارک کن  فردا کاری ندارم ولی جمعه ظهر دعوتم زودتر بیا که ماشین را هم بشوری خبلی کثیف شده ." چند تا اسکناس روی صندلی جلو گذاشت ووقتی بیاده میشد یک اسکناس دیگر هم اضافه کرد " این هم انعامت "

"  به کارگر هرچی می خوای بدی باید یک خورده اش را به صورت انعام بدی "

وارد خانه که شد  معصومه جلو امد .

" وای خانم جه روسری قشنگی . مبارکتون باشه دیگه چیا خریدین "

" تو حالا کارین نباشه شیشه ها رو باک کردی ؟ "

" همه رو برق انداختم  سبزی هار ا هم باک کردم "

" خوب دیگه باید گورتو گم کنی کلفت سرخونه نمیخوام " این را  با خودش گفته بود . از جلوی اتاق کاری که سال ها بیش شوهرش در انجا مینشست رد شد به سمت راست جایی که تابلوی قدی شوهرش  قرار داشت حتی نگاه هم نکرد . میدانست  که باز هم دارد با همان نگاه تمسخر امیز به او نگاه  میکند . " خوب که نیست وگرنه الان از توی اتاق بیرون می برید تا فاکتور مغازه ها را با چیز های خریده شده مطابقت بدهد ." این دفعه جعفر از امریکا بیاد باید این تابلوی بابای گور به گورش را یک جای دیگه بذاره دل ادم می لرزه " از بله ها بایین رفت از گنار استخر گذشت  وارد اناری کوچک کنار استخر شد در اتاق را با زکرد  فقط چند ثانیه با اتاق خیره شد از کف تا سقف بر بود از روسری ها جوراب ها دامن ها بیراهن ها گل سر ها  ماتیک ها کلاه ها  اسبری ها شال ها زیر بیراهن هایی که برخی اویزان و برخی به شکلی کاملا نا منظم روی هم ریخته شده بودند روسری را بازکرد و توی اتاق انداخت  در اتاق را باشدت بست و تمام .  


 
 
حق----- داستان کوتاه
نویسنده : بابک زمانی - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٧
 

  پیرمرد کنار خیابان روبروی مغازه  نشسته بود و مثل یک بچه گریه میکرد . اشک کثیفی از لابلای قی غلیظ بیرون میتراوید  و روی گونه هایش میغلطبد . چشم های ریز پوست سیاه و صورت استخوانی  با ان همه چین وچرک و موهای اشفته ای که هنوز رگه هایی از حنا در ان باقی مانده بود  حالتی رقت انگیز به او میداد .

"ای بیشرف ای بی ناموس  مغازه منو پس بده   با کلک این مغازه را از دست من در اوردی  اون چک ها که دادی همه اش  بی حساب بود  زندان هم که انداختمت  چرا مغازه من را پس نمیدی  . چقدر به اون اشناهات تو کلانتری پول داده بودی  . خب یک خورده اش را هم به من میدادی  تو نمیدونی زن و بچه من نون ندارن بخورن ؟ منو به روز سیاه نشوندی ای بیشرف. " بعد به رهگذران زیادی که اورا احاطه کرده بودند نگاه انداخت  و درحالیکه میخواست  انها را هم با خود همنوا کند گفت .

  "این مغازه اولش اهن فروشی نبود قهوه خونه بود  . من اینجا رو درست کردم  چقدر خون و دل کشیدم تا جوازش را عوض کردم این اهن ها را  همه قسطی چکی خریدم گذاشتم اینجا  جاهای دیگه میرفتم کارگری تا پول این اهن هارو بدم  تازه داشت سرو سامان میگرفتم که این از خدا بی خبر پیداش  شد ."

 اقای میانه سالی که یک نان سنگک در دست گرفته بود گفت "خب پدر جان چرا فروختی نگهش میداشتی "

پسرجوانی که یک کلاسور در دست  داشت و پیراهنش را روی شلوار انداخته بود  گفت "خب مالش بوده میخواسته بفروشه باید سرش کلاه میگذاشتند ؟.

   خانم میانه سالی که چادر بر سر نداشت اما مانتوی زرشکی کم رنگ کثیف و رنگ ورو رفته ای پوشیده بود گفت "خدا الهی ذلیلش کنه خدا الهی همه ادم های ظالم را ذلیل کنه ."

  اقای میانه سال و چهار شانه ای که در همان نزدیکی ایستاده بود با صدای بلند گفت "الهی امین "

 دختر جوانی که تازه از راه رسیده بود و داشت حلقه جمعیت  را میشکافت تا خود را به پیرمرد برساند گفت " با نفرین و دعا که کاری از پیش نمیره  یعنی هیچ  کس نمیتونه جلوی این بی عدالتی ها را بگیره "

"پیرمردی که ریش سفید اما کوتاهی داشت گفت " خدا اخر و عاقبت همه ما را به خیر کند "

 پیر مرد همانطور داشت  ناله میکرد . چهار زانو روی زمین نشسته بود  و با هر ضجه ای سرش را تا نزدیک زمین  پایین می اورد . یکی دو بار حتی سرش با زمین اصابت کرد . ناگهان مردی از داخل مغازه اهن فروشی بیرون امد و به طرف پیرمرد  رفت

مردی بود سالمند اما چاق و چهارشانه با شکمی گنده وکله ای طاس  با ریشی تماما مشکی و انبوه  پیراهن سیاهی پوشیده بود اما با این همه بخش های مهمی از شکم و نافش از لابلای پیرهن دیده میشد . "اغلامحسین   بیا تو مغازه بیا  بیا  اینقدر خودتو تو این خاک ها نمال  بیا تو یک چایی بخور ."

  پسر جوانی که به تازگی موفق شده بود حلقه تنگی را که پیرامون  پیرمرد تنیده شده بود بشکافد  گفت " مغازه اش را میخواد  تا ندی نمیره " همهمه مختصری جمع را در بر گرفت به نظر میرسید  هرکس با جمله ای یا کلمه همین مطلب را تکرار میکند .

"ریششو ببین این ها به یک جاهایی بندن و گرنه چطور میشود روز روشن  مال مردم را خورد و به رو نیاورد "

  بگیرین  من حق خودمو میخوام بیشتر که نمیخوام مگر مسلمونی نیست    پیر مرد درحالی که هق هق میکرد  گفت " حق منو از این بی وجدان

"نخیر مسلمونی کجا بود این حرف ها دیگه خریداری نداره"

پسر جوانی که  ریش کوتاهی داشت و پیراهنش را روی شلوار انداخته بود گفت "به قیافه اش ئ ریشش چکار دارین ؟اصلا این مغازه رو سی چهل سال پیش معامله کردن  اون موقع که این حرف ها نبود . این اصلا شاید ساواکی بوده که تونسته  ملک این پیرمرد را از چنگش در بیاره "

" چه فرقی میکنه ساواکی یا هر فرقه دیگه مال مردم خوری مال مردم خوریه دیگه "

"ای بابا اون موقع مورو از ماست میکشیدن  مگر کسی میتونست مال کسی رو صاحب بشه "

" اقا رو باش مملکت را چاپیدن اقا خواب بوده "

  مرد صاحب مغازه  دوباره بیرون امد

"اغلامحسین بیا بریم تو  ببین قال داره گنده میشه " و بعد  با صدای بلند داد زد"مجتبی  ببین اون تلفون چرا  جواب نمیده ؟"

خانم  چادری گفت " جوون نذار این پیرمردو ببره تو مغازه اش شاید یه بلایی سرش بیاره "

مردی که نان خریده بود گفت " غلط میکنه  مگه شهر هرته"

پیر مردی  با صدای خیلی بلن فریاد زد "ای نسناس بی پدر و مادر  ای مال مردم خور  ای از خدا بی خبر "

پسر جوانی از داخل مغازه بیرون دوید اوهم پیراهن سیاه پوشیده بود و ریش کوتاهی داشت  بسیار شبیه صاحب مغازه بود منتهی به  غایت لاغر تر :

 " حاجی چرا بیخودی فحش میدی ؟حرف دهنتو بفهم "

پیرمرد جمعیت را شکافت  و جلو امد صورتش را جلوی صورت  جوان برد "من حرف مفت میزنم اره  ... "
 رگ های گردنش به شدت برجسته شده بود .

مرد صاحب مغازه  گفت " اقا مجتبی پسرم سر به سر نذار  بر اون تلفونو بگیر "

جوان گفت چشم اقا جون و رفت داخل مغازه

دختر جوان گفت " به کجا میخوای زنگ بزنی ؟ لابد به کلانتری  با اون ورق پاره های سندت میخوای بگی این  پیر مرد بیچاره رو ببرن "

پسر جوانی که پیراهنش را روی شلوار انداخته بود . به داخل مغازه دوید

"اره اره بخدا اگر بذارم زنگ بزنین تا تکلیف این پیرمرد را روشن نکنی .... از صبح تا حالا این پیرمرد داره اینجا ضجه میزنه بیخودی که نیست !"

پیرمرد اتشین مزاج گفت راست میگه  صبحم که من می رفتم سرکار  این پیرمرد اینجا بود داشتین با هم حرف میزدین لابد اون موقع داشت به زبان خوش بهت میگفت ."

مرد جوان دستش را گذاشت روی بازوی پسر مغازه و او با تندی گفت "دستتو بکش " و دست راستش را برد بالا که بزند . باز پدرش گفت /

"اقا مجتبی خواهش میکنم ."

و در حالی که به وضوح ترسیده بود روی صندلی نشست

"ببین همه ظالما ترسو هم هستند  ببین چه رنگ و رویی ازش پریده "

مرد صاحب مغازه ناگهان جوش اورد . یک میله اهنی را که کنار دستش بود بلند کرد توی هوا چرخاند

"چی میخواین از جون من  چرا دست بر نمیدارین مگه شماها کار ندارین "

ناگهان زن چاقی که چادرش را به کمر بسته بود جمعیت را شکافت و پیش پیرمرد امد .

" کجایی اقاجون  باز هم که اومدی اینجا . یک لحظه غافل شدم ها ."صورتی گوشتالود داشت و صدایش گویی از داخل گوشت در می امد .

"حاج اقا مصطفی تورو خدا ببخشید باز هم اسباب زحمت شدیم  رفته بودم  بچه را از مدرسه بیارم " بعد دست راستش را توی هوا بلند کرد وگفت " اهای شماها کار و زندگی ندارین  دور بابای بیچاره منو گرفتین "

مرد صاحب مغازه گفت

" بالاخره یا یک کتکی اینجا میخوریم یا یک کسی را اینجا دراز میکنیم معصومه خانم "

" بخدا شرمنده ام "

"عیبی نداره ا غلامحسین اوستای ما بوده نون ونمکشو خوردیم . ما که نمیتونیم جلو مردم بگیم اغلامحسین الزایمر گرفته ولی میگن برا الزایمرم  دوا دراومده چرا دکتر نمیبرینش "


 
 
کتابفروش کابل -نوشته اسنه سیرستاد
نویسنده : بابک زمانی - ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٧
 

   نویسنده  که یک خبرنگار زن نرو‍زی است بعد از سقوط طالبان برای تهیه خبر به افغانستان می رود اما واقعیات  افعانستان را انچنان بیچیده و دور از تصورات خود مییابد که میبیند از ارسال گزارشاتی صوری راضی نمیشود  بنابراین تصمیم می گیرد مدتی در کابل زندگی کند و برای انکه به کار خود عمق بیشتری بدهد  تصمیم میگیرد  در یک خانوده افغان  زندگی کند . در خانواده یک کتابفروش کابل . کتابفرو.شی که  در تمام دوران طالبان در کابل مانده   و هم و غم خود را در حفظ کتابهایی صرف کرده که  فرهنگ افغانستان را تشکیل می دهد و طالبان ان ها را ممنوع کرده یا میسوزانند. او به عنوان یکی از اعضای خانواده بذیزفته و یک سال در خانه کتابفروش اقامت میکند  و نتیجه کتابی است به غایت خواندنی و به جهات مختلف اموزنده .

 

  نکته مهم  در نگاه نویسنده است به  کشور افغانستان  کشوری با فرهنگی بسیار بیگانه با او . این نگاه در برخورد او  به شخص  کتابفروش رخ می نماید . کتابفروش با  ان خصو صیات در نگاه اول انسان رو شنفکری به نظر می اید – از نگاه غربی – انسان با فرهنگی که برای نجات فرهنگ کشورش  از حان مایه میگذارد اما هرچه بیش می رویم او را هم مردی مییابیم با تمام خصوصیات یک مرد افغان . مردی که در میان سالی همسر دوم و جوان اختیار میکند . همسر اول را مدتها به حال خود رها میکند . برای برادرش همسر انتخاب میکند و برای این انتخاب  تن به مبادله  هم میدهد قتل زنی را که بدنام شده  تایید میکند و.... وهمه این ها هیچ تاثیری در نگاه زن خبرنگار نروزی  نسبت به او بدید نمی اورد .این زن نروزی  که بر اساس فرهنگ کشور خود میباید  در مورد حقوق زن حساس باشد میتواند به گونه ای به مرد کتابفروش بنگرد که رگه ای از این نفرت احساس نگردد و در نتیه بتواند بین سلیقه فردی و واقعیات فرهنگی تمایز قایل شود این کاری است که بسیاری نمیتوانند .و اساسا  ترسیم این تمایز و در نتیچه تحلیل یک فرهنگ به عنوان واقعیتی مستقل از میل و اراده من کاری است که خود توان فرهنگی بالایی میطلبد . ووقتی می کوشی به همین شیوه نگاه کنی . یعنی می اموزی که بجای افراد به سیستم ها و بجای انگیزه ها و اراده ها به زمینه ها و دلایل بنگری  انوقت  درمیابی که طلبان بلایی نبود که افغانستان به ان مبتلا شده باشد بلکه طالبان خود  یکی از امکاناتی است که میتواند از موجودی بنام افغانستان نتیجه شود . وهرچه که با کتاب بیش تر می روی می اندیشی که چقدر مقابله با این زمینه ها و بالایش فرهنگ طالبان برور دشوار تر و توان فرسا تر است تا سقوط نظامی رزیم طالبان . زمینه ای که نوعی زندگی است با تمام الزاماتش .وبرای تاثیر بر زندگی چه راهی هست  بجز زندگی؟ و این راهی است که "سیرستاد" برگزید . و اگر برای  بدست اوردن شناخت مختصری از جامعه افغانستان باید یک سال در خانواده کتابفروش زیست  برای شناخت عمیق و تاثیر گذاری چه باید کرد ؟

 

   اما از کتاب باز هم میتوان اموخت . روزنامه نگاران و خبرنگاران میتوانند بیاموزند شیوه  عرق ریزی روح وجسم  را در مواجهه با واقعیت . ونکته مهم دیگر  عدم دسترسی قشر کتابخوان کشور ما –که کم هم نیستند – به کتاب های روز دنیا حداقل برفروش ترین انهاست . و این درحالیست  جمعیت جوان  انگیسی دان  کشور ما کلاس های اموزش زبان ما و کیفیت زبان  جوانان ما از بسیاری از کشور ها بیشتر و بالاتر است . به نظر میرسد تنها را ه دسترسی به چنین کتاب هایی در کشور ما ترجمه ان ها باشد که برای یک ربرتاز طولانی با زبان ساده ای که دارد اولا  لازم نیست و ثانیا با عث تاخیر خواهد شد . از همین نویسنده کتاب برفروش دیگری نیز به بازار دنیا ارائه شده که بنام "زنان بغداد" و درباره اوضاع فعلی عراق است . قابل توجه مترجمین !  

   

 

 


 
 
کافه زیر دریا - درباره مجموعه داستانی به همین نام از استفانو بننی ایتالیایی
نویسنده : بابک زمانی - ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٧
 

 مچموعه داستان های کوتاه و به هم بیوسته استفانو بننی  نویسنده معاصر ایتالیایی  شاهدی دیگر است بر مدعای بقا و حتی برتری  ادبیات داستانی در دنیایی که تکنولوزی های بیشرفته تصویری میرود تا تمام وقت ازاد بشر را در جوامع بیشرفته بگیرد و از ان بیشتر  نقاط قوتی که  در این یادداشت به ان ها اشاره خواهیم کرد ثابت میکنند که هنوز بشر و بخصوص در جوامع بیشرفته تر به ادبیات نیاز مند است و ذرات زیادی از وجود او همچنان در انتظار این تاملات  خالی مانده اند .اگرچه جلوه های ویزه تصویری میروند  که حتی برده سینما و تلویزیون را بدرند و به صورتی سه بعدی  فضای اتاق و سالن سینما را بر کنند اما همچنان در استانه ذهن بیننده "کب میکنند " و تکنولوزی بالاتر به معنای تعین بیشتر است و تعین بیشتر  به نحو فزاینده ای از میزان مداخله ذهن تماشاگر می کاهد . اما در ادبیات این ذهن خواننده است که بخش مهمی از واقعیت داستانی را می افریند وبه جرئت میتوان گفت  هربار که یک داستان خوانده میشود حادثه خلاقانه دیگری به وقوع می بیوندد و هرکس نقشی یا نقش هایی از خود را در  این داستان میبیند و ان را بازی میکنند. این قضیه بیچیده ای نیست  مقایسه تماشای هری باتر با خواندن هری باتر  برای هر کودکی اشکار است . اگر هری باتر از ابتدا  به شکل فیلم بیرون می امد قطعا فقط  یک فیلم علمی تخیلی  دیگر بود در کنار بسیاری دیگر ! در مجموعه داستان  کافه زیر دریا با قهقرایی از امکانات داستان روبرو هستیم  امکاناتی که  نویسنده  با دست و دلبازی دربرابر چشمان خواننده میگستراند  . ووقتی نیک می نگری در دوران ما صناعت داستان جز این نمیتواند باشد . از همان ابتدا که راوی اول  بیرمردی را میبیند که به زیر اب میرود و نه تنها غرق نمیشود. بلکه به کافه ای در کف اب قدم میگذارد که بسیاری دیگر هم در انچا به انتظار نشسته اند تا هرکدام داستان های مجموعه را روایت کنند  نویسنده  حجت را تمام می کند که با تمام  امکانات واقعیت رو برو خواهید شد  و این امکانات متعددند  راوی های متعدد که چیزی بیش از ایینه های تودر تو را به ذهن می اورند  برداخت فضاهایی جدید با قانونمندی های خاص خود  مثل  " دلداده مریخی " "عبور بیرمردها ""شی میتزه "  استفاده صرف از یک تکنیک داستان نویسی قدیمی گ ناستاسیا " و به بیشواز  برخی نویسندگان رفتن "اوله رون " –به استقبال  ادگار الن بو- و" بریشیلا ...." اگاتا کریستی . نوشتن داستان با استفاده صرف از نقل قول: "لولوی ادم ضایع کن " .چگونه میتوان این همه تنوع و عدم تعین را به شیوه ای بجز ادبیات نشان داد؟ تا  جزئ جزئ زندگی به تامل در اید . و ایا این دوربین لغزان نویسنده که هرزمان زاویه دید خود را تغییر می دهد و هربار از زاویه ای غیر متعارف به زندگی می نگرد و زندگی را به زیر چاقوی تشریح نقد و تفکر میخواند ضرورت مبرم انسان امروز نیست ؟ اما ان طنابی که هنرمند را به میانه قلب توده مردم میکشاند چیزی نیست جز همان ملاحت و قندی که اثر هنری بی ان هیچ است . داستان تاثیر گذار  قبل از هرچیز داستان خواندنی است . داستانی که خواننده را به دنبال خود نمیکشاند به  او لذت نمیبخشد و او را سرگرم نمیکند  به هیچ وجه  توانایی  صید ساعات فراغت توده  مردم را نخواهد داشت  ان هم در کنار کشتیهای ماهیگیری عظیم الجثه ای هم چون سینما و تلویزیون . مجموعه داستان استفانو بنی شدیدا  خواندنی است  حتی در ترجمه هم که بسیاری از ملاحت های زبان اصلی را از داستان میگیرد  هر کسی با هر سطح فرهنگی ان را می خواند و از ان لذت میبرد . ایا هنر چیزی  جز همین تلفیق سبکی و سنگینی    تفکر و لذت   و... میباشد ؟ چرا ادبیات داستانی ما هیچ گاه نتوانسته به این تلفیق دست یابد ؟  چرا نویسندگان ما فقط در لحظاتی کوتاه و فقط تا درجاتی توانستند  بوسته تنگ حلقه های رو شنفکری را بدرند ؟ چرا نوشتن برای توده مردم کسر شان نویسندگان ماست ؟  ایا   ما به ادبیات داستانی با خصوصیاتی که ذکر کردم نیاز نداریم ؟ ما که لقمه نجویده  تکنولوزی مدرن را هرچه  سراسیمه تر در اختیار  میگیریم نیاز به تامل و اندیشه در جزییات زندگی خو د و جویدن هرچه بیشتر این لقمه ثقیل الهضم نداریم ؟  مجموعه داستان بننی  شاهدی است بر این مدعا که ادبیات هم چنان ضرورت مبرم زمان ماست  ومیتواند  و باید  توسط  توده مردم خوانده شود . نه با بخشنامه که با خواندنی تر کردن اثار داستانی !


 
 
رودررو با گذشته-درباره کتاب نوشتن با دوربین -گفتگوی برویز جاهد با ابراهیم گلستا
نویسنده : بابک زمانی - ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٧
 

 یک محقق سینمایی  تصمیم میگیرد بایان نامه خود را درباره "موج نو " سینمای فارسی  بنویسد و تصمیم میگیرد  در این ارتباط با ابراهیم گلستان که بطور طبیعی مثل بسیاری از مردم اورا از اولین سینماگران هنری ایران میداند گفتگو کند .او که ابتدا تصور میکند  ابراهیم گلستان در باریس است درمییابد که او هنوز در لندن زندگی میکند. بسیاری اورا منع میکنند که گلستان بیرمردی  سختگیر و عصبی است  وتن به گفتگو نمیدهد . اما او بی گیر تر از این هاست  و بالاخره موفق به دیدار میشود .  برای محقق مثل بسیاری از ما ابراهیم گلستان  یک اسطوره و یک تاریخ زنده  روشنفکری مدرن ایران است . او یکی از نویسندگان رده اول ادبیات مدرن ماست با نثری به غایت شیوا  زیبا و بدیع  که زبان فارسی وامدار اوست . او نه تنها یکی از بنیانگذاران سنمای هنری است بلکه برجسته ترین مستند ساز سینمای ایران است بعلاوه او خود یکی از تهیه کنندگان اصلی سینمای فارسی بوده است و بسیاری از حرکت های هنری سینما با بشتوانه مالی و روحی او به انچام رسیده است . مشوق اصلی فروغ فرخزاد شاعره بزرگ ملت ما و در نهایت بدر کاوه گلستان عکاس بزرگ بین المللی که در جنگ عراق کشته شد . محقق انتظار دارد رودر روی این اسطوره از تابلوی بزرگ و مرصعی که از گذشه های دور باقی مانده برده برداری کند هم تاریخ بنگارد هم از اسطوره قدر دانی کند . اما وقتی که گفتگو شروع میشود درمی یابد که چارچوب این تابلو ظرفیت محتوا را ندارد . تصویر اسطوره ای داخل تابلو ناگهان دهان باز میکند و چونان  زنده ای زنده تر و جوان تر از هرکس به حرف می اید و تارو بود رشته های محقق جوان را بنبه میکند . و تو می بنداری که این لبهای سرخ و اب دهانی که بر گونه ات می چکد دارد بوم تابلو را باره میکند و بیرون می زند . اما محقق جوان در می یابد که سخت به چنین عتابی محتاج بوده است .از موج نو می برسد گلستان  می گوید کدام موج !و کدام نو! محقق در مییابد که باید نگاهی دوباره به تحقیق خود وبه کلمات خود بیندازند . هرچه که بیش میروند هرچه که برسیده میشود کلیشه ای از اب در می اید  که معنای ان فرسنگ ها با  واقعیت فاصله دارد . محقق در می یابد که نه تنها سینما و موج نوی ان بلکه تمامی تصویر ی که او  از گذشته ساخته نیازمند باز نگری ای دیگر است . گلستان بی رحم و بی ملاحظه تمامی برداشت هایی را که به نظرش کلیشه ای و توخالی می رسند باز می کند و نگاهی دیگر از بنجره ای دیگر به واقعیت می گشاید .  شاعری که سال هاست در ذهن تو به عنوان ابرمرد جاگرفته شاید  نباشد و انکه سال ها به حساب نمی اورده ای یا از او نفرت داشته ای شاید چنین نباشد .  موضوع از گذشته ای دور فراتر رفته و تارو بود امروز و فردای زندگی مارا در برمی گیرد. گلستان به سنت دیربای  رو شنفکری این دیار یعنی تجلیل و دنباله روی از تصورات رایج بشت با می زند و حتی در این قید هم نیست که انکه در برابرش نشسته دچار سرخوردگی بشود و مگر ایا تعریف روشنفکر همین نگاه متفاوت از نگاه عام نیست؟ . نقد نافذ گلستان که باز برخلاف سنت رایج روشنفکری ما صرفا متوجه سیاست نیست وکار دشوار تر نقد تصورات رایج و عادات زندگی مارا هدف گرفته درست همان چیزی است که همه ما بدان احتیاج داریم . و این کتاب گفتگو دریچه ایست بر  این نقد.   

 


 
 
پرستار(داستان کوتاه)
نویسنده : بابک زمانی - ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٧
 

صدای خشکی در را بر باشنه می چرخاند . برستار که لاغر و بلند قد است و لباس ابی تیره بوشیده وارد  میشود . به سرعت ملافه تخت اول را کنار میزند و به طرف تخت دوم میرود . اتاق دو تخته است . نگاهی به سرم می اندازد . لوله ان را می بندد و امبولی را با سرعت تزریق میکند . " باز که خوابیدی علی اقا چرا ساکشن نمیکنی ؟ " " نمیبینی سینه اش چه خر خری میکنه ؟ " شلنگ  ساکشن را برمیدارد  و چند مرتبه با تندی و خشونت از راه لوله ای که توی دهان بیرمرد گذاشته شده  سینه اش را ساکشن میکند ." همینجوری بخوابی خفه میشه ها . بس تورو واسه چی اینجا گذاشتن ؟ " و به سرعت از اتاق بیرون  میرود در بشت سر او با صدای خشک و چندش اوری بسته میشود . او روی تخت نیم خیز میشود . سرش سنگین است و گیج می خورد و اندکی درد میکند . نگاهی به ساعتش می اندازد . نزدیک ده شده . برستار راست می گفت چه خوابی رفته بود . حتی خواب هم ندید . اگار همین الان بچه ها اینجا بودند  ولی اقلا دو ساعت میشه که رفته اند . بچه ها یعنی ان اقا و خانم مسن  و اقای جوانتری که دیروز از امریکا امد . همین رو برو  روی کانابه نشسته بودند  و تعریف می کردند  و او تند تند دور تخت بیرمرد  میدوید تا ساکشن کند و تخت را بالا و بایین ببرد . خانم میانه سال  که هر چژند وقت یک بار کنار بنجره می رفت تا سیگاری بکشد  یکریز حرف میزد .

" وای وای امان از این برستارهای زن . هرکدام یک برنامه ای دارند  اکترا که طلاق گرفته ان . یکی مرد میاره خونه یکی دائم دم تلفنه معلوم نیست به کجاها تلفن میکنه یکی دائم دنبال اینه که ببینه مرد تو خونه میاد یا نه ؟ فقط خدایی بود که ما این علی اقا رو بیدا کردیم ببین بیچاره متل  بروانه دور اقاجون میگرده  برستارای بیمارستان که نمیرسند . مملکتی شده فرهاد جون "  روی صحبتش با مرد جوان تر بود . مرد میانه سال سر از روزنامه برنمیداشت .  رفته بود دستشویی لگن بیرمرد را خالی کند که شنید  مرد جوان تر با صدایی که سعی می کرد بایین بیاورد گفت " اسی جون  معتاد نیست ؟" "چه میدونم  چه فرقی میکنه  حالا که همه  میزنن نه خان داداش "  حالا از دستشویی بیرون امده بود و دید که هردو دارند به بیرمرد نگاه میکنند و هرسه می خندند . ساعت هشت شده بود که  هر سه رفتند  و قتی میرفتند مرد جوانتر دست برباری با او داد  و ده تا اسکناس هزاری داخل مشت او جا گذاشت !.  انها که رفتند روی تخت دراز کشید سرش ان قدر سنگین شده بود که نمیتوانست ان را نگه دارد .  از لای نرد ه های تختی که روی ان خوابیده بود نیمرخ بیرمرد را نگاه میکرد .   چشم های نیم بسته با ان دماغ عقابی که روبه سقف گرفته شده بود و با هر نفس صداداری بالا و بایین میرفت نفس هایی طولانی که گاه  وقفه های طولانی در ان ها اتفاق می افتاد و می گفتی شاید دیگر بالا نیاید . بوی مرگ اتاق را گرفته بود .مرگی اجتناب نابذیر .

    سعی میکرد خوب گوش هایش را باز کند و خوب بفهمد که دکتر چه میگوید چرا که نه دکتر حاضر بود شب بیاید و نه بچه ها وقت داشتند صبح بیایند درنتیجه او باید خوب گوش میکرد و گزارش میداد . گویا روده بزرگ بیرمرد دور خودش بیچ خورده بود و درنتیچه نمیتوانست غذا را در داخل خودش حرگت بدهد  هیچ چیزی را نمیشد از راه دهان به بیرمرد داد نه غذا و نه دارو هیچ چیز بایین نمیرفت و حالا دکتر داشت میگفت که هرکاری کرده  روده ها به کار نیفتاده اند  و بیرمرد علی القاعده باید عمل شود ولی با این سن نود سال و مرض قند و کلی امراض دیگر  عمل به این سنگینی را نمیتواند تحمل کند در نتیجه بهتر است  عمل نکنند تا ببینند چه میشود یعنی منتظر باشند تا بیرمرد خودش بمیرد ! حالا دو هفته از این اظهار نظر تخصصی  میگذشت  اما حال بیرمرد نه بدتر شده بود .ونه بهتر  .  بدنبود اگر این قضیه بیشتر از این کش می امد . اگر این کار تمام بشود معلوم نیست باز هم بتواند کاری بیدا بکند یا خیر ؟ وقتی که بیرمرد مرد او قطعا در مراسم تدفین هم  کار خواهد کرد  اگر دستمزد این چند هفته را بدهند  و بابت کار توی مراسم هم دستمزدی بگیرد  بول بدی گیرش نمی اید . تازه ممکن است چند نفر دیگر هم از این دست های بربار با او بدهند . ان وقت میتواند  یک بولی به مادرش برای نگه داری زهره بدهد . از وقتی که معصومه زنش گذاشت رفت زهره را مادرش  نگه میداشت . چهره معصومه را جلوی چشمش میدید  با ان صورت استخوانی رنگ بریده زیر چادر "من شوهر معتاد نمی خوام نمیخوام "  نه اینکه معتاد نباشد معتاد که بود مصرفش هم خیلی کم نبود اما اگر ان مغازه بنچری که اجاره کرده بود می گرفت و مجبور نمیشد کلی بابت اجاره های عقب افتاده قرض کند و تازه اتاق اجاره ای را در خاک سفید تحویل بدهد و اگر مجبور نمیشد معصومه وزهره را  ببرد خانه مادرش  که انها همیشه با هم دعوا داشتند  یا اگر ننه یک خورده خوش اخلاق تر بود یا معصومه یک خورده سازگارتر و اگر و اگر .. معصومه میماند و زهره را نگه میداشت . مثل جند سال اول که خودش برای او منقل درست میکرد . معصومه را میدید که دارد بالای سرش می اید  دور می زند و دور میزند واو خوابیده یا خود را به خواب زده شاید خودش برود  شاید هم یکباره بترکد  که " مرد خجالت بکش برو سر کار نمیبینی ننه ات خرچی میخواد ؟ " یا ممکن است حتی لحاف را با غیظ از روی او بردارد " اصلا این لحاف را می اندازم توی اتیش  این چه بلا خوابه " اما شاید هم برود . کجا برود بیرون توی شهر به این بزرگی دوزار بول زیر هیچ سنگی بیدا نمیشه . درحالی که نفسش به شماره افتاده و قلبش به تندی میزند بتورا کنارمیزند و مینشیند . انگار در همان موقع هم میدانسته که خواب میبیند . از تخت بایین می اید  صدای نفس های بیرمرد شدید و شدید تر شده   واقعا دارد خفه میشود  تا برستار نیامده ساکشن را  روشن می کند و شلنگ را توی حلق بیرمرد فرو میکند چیز سفتی توی شلنگ گیر میکند  با صدا تمام شلنگ را طی میکند وتوی مخزن ساکشن می افتد "چه سنگی شده بود اب حلقش " نفس های بیرمرد ارام و بی صدا میشود ولی او میداند که این هم موقتی است بزودی باز هم خواهد گرفت .سردردش خیلی شدیدتر شده  و گیج میخورد  نمیتواند سربا بایستد .  لرز تمام تنش را میگیرد خودش نبض خودش را میگیرد .همانطور که هرروز برستار نبض بیرمرد را میگیرد . خیلی تند میزند  نمیتواند بشمرد  شدتش کم و زیاد  میشود یک وقت تند و یک وقت کند میشود حساب و کتاب ندارد . نبض شمردن هم بلد نشدیم . روی تخت دراز میکشد سنگینی سرش  خیلی بهتر میشود  حالا چشم ها هم بهتر میبینند . دراز که میکشد احساس میکند  تمام بدنشدر عرق خیس است . می خواهد بلند شود درجه حرارتی را که بالای سر بیرمرد  گذاشته اند با الکل تمیز کند و زیر زبانش بگذارد  اما اینکار را نمیکند " من که سر در نمی ارم "  هم  چنان دراز میکشد خوب همه این ها طبیعی است چند شب را تا صبح نخوابیده و بالای سر بیرمرد  بوده  . همه خواب هایش با فاصله و بیده بریده بوده اند. وقتی بیرمرد بمیرد  او یک خواب طولانی خواهد کرد و حالش خوب خوب خواهد شد . دراز کشید و برای انکه ارامش بگیرد کوشید چشم های زهره را درنظر اورد . از جیب بغلش  یک بلاستیک کوچک بیرون اورد از داخل ان جند تا قرص کف دستش ریخت دوهمه را بدون اب بالا انداخت " بی هیچی که نمیشه " .

 

در با صدای خشک بر باشنه چرخید  و با ورود  برستار مقدار زیادی نور هم به  داخل اتاق باشید ه شد . برستار باتندی بتوی روی علی راکنار زد و بسرعت به طرف بیرمرد رفت و امبولی را که در دست داشت باسرعت تزریق کرد "باشو دیگه باشو  صبح شده  حتی یک دفعه هم ساکشن نکردی ببین بیچاره بیرمرد داره خفه میشه "و بعد از اینکه دوسه بار ساکشن کرد و نفس بیرمرد بهتر شد  به طرف تخت علی رفت "چرا با نمی شی ؟ " بازوی علی را تکان داد و او رو به بالا افتاد برستار فریاد کوتاهی کشید " این که مرده "!!       

 

  


 
 
بازهم علیه لنینیسم درباره کتاب "علیه لنینیسم " اثر کائوتسکی
نویسنده : بابک زمانی - ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٧
 

وقتی که در " شرق " مطلبی پیرامون کتاب کائوتسکی به نام " علیه لنینیسم " دیدم به جستجوی کتاب برامدم  به دو کتابفروشی داخل شهر که معمولا کتاب های روز را دارند سرزدم که نداشتند و نشنیده بودند. جستجو را در جلوی دانشگاه دنبال کردم انجا هم دوسه کتابفروشی اول نداشتند ووقتی که داشتم کاملا ناامید میشدم کتاب را در یک کتابفروشی نه چندان معروف و نه چندان بزرگ یافتم . حیرت کردم از ظلمی که سال هاست بر این نظر می رود و همچنان  ادامه دارد. به خاطر می اورم بیست واندی سال پیش را که  "مجموعه" و "منتخب " اثار لنین اگر نه پر فروشترین که یکی از پرفروشترین کتاب های این بازارچه بودند . یعنی همان کتاب هایی که کتاب حاضر در نقد انها نوشته  شده یا بهتر بگویم مجموعه ان اثار در تقابل با منطقی که کائوتسکی بهترین نماینده ان است به رشته تحریر در امده اند  باز شاید بهتر باشد بگوییم ان مجموعه در توجیه اعمالی نگاشته شده اند  که به نام مکتبی که کائوتسکی متولی ان است  صورت گرفته .  ولی حداقل خود کائوتسکی معتقد است انحراف عمیق و خطرناکی از ان نظریات و حتی در تقابل کامل با ان بوده اند . نکته   دیگر اینکه بیست وپنج سال پیش نه تنها بازار ان "مجموعه " و" منتحب " داغ بود بلکه انان که ان را دست می گرفتند  حتی قبل از خواندن – اگر می خواندند- پذیرفته بود ند  و بالاتر از ان  حتی  به این نظریات عمل هم کرده بودند ! ایا ان ها هم  به دنبال توجیه عمل انجام شده ای بودند  . گویا این مستقیما خود لنینیسم نبود که ابتدا پذیرفته و سپس به عمل در می امد  بلکه  بنظرمرسید این نظریات  از جایی عمیق تر, از جایی که ابشخور لنینیسم هم بود  سرچشمه گرفته باشند  . چرا که ان ها هم که به ظاهر با لنین  مخالف می نمودند ان هسته مرکزی ای را که  لنینیسم نام گرفته است  در عمل پذیرفته بودند . جای تعجب ا ست که این نظریات  ده ها سال پیش از انقلاب ایران و حتی پیش از دوران استالین و در همان دوران لنین   مورد نقد و جدلی جدی قرار گرفته بودند  نه فقط از  زاویه دید ی که بورژوازی نامیدند بلکه از زاویه ای که نه تنها خود را پیرو مارکس می دانست  بلکه متولی و وارث معبد مارکسیسم بودولی نه از زبان هرکس بلکه از زبان کسی که  وارث قانونی اثار مارکس نیز محسوب میشد و کتابش  جلد پنجم کاپیتال به حساب امده بود ولی  این نقد مورد توجه قرار نمی گرفت یا توطئه امبریالیسم قلمداد میشد  . بنابراین جدل سوسیال  دموکراسی در ابتدای قرن  بیستم بین  لنین و کائوتسکی  جدلی است که در شکل گیری جهان در این قرن  و بعد از ان تاثیر گذار می افتد  این جدل بین شاگردان مارکس با برداشت های گوناگون نیست . تخطی لنین از اموزه های مارکس چنان اشکار است که هیچکدام از شاگردان بلافصل اندیشه مارکس  در انتساب ان به نوعی سوسیالیسم تخیلی اراده گرایانه تردید  نمی کنند  سوسیالیسم تخیلی ای که اینک  امکان به منصه ظهور رسیدن یافته و نه شکلی از خیال که کابوسی را به تماشا گذاشته است . بلخانف, رزا لوکزامبورگ , لیبکنشت , مارتف, اکسلرد  وحتی گورکی- که بعد ها روح خود را به شیطان فروخت – هیچ کدام در محکومیت کودتای ضد انسانی  و ضد کارگری اکتبر  تردید نمی کنند . کائوتسکی می برسد مگر اموزه مارکس  این  نبود که  تحول تاریخ از نوعی قانونمندی برخوردار است  و سوسیالیسم حاصل بلوغ "کمی "ونیز "کیفی" طبقه کارگر می باشد و تنها طبقه کارگر است  که می تواند انسان را ازازخود بیگانگی  کالایی رهایی بخشد  و سعادت را برای کلیه اقشار جامعه به ارمغان اورد ؟ مگر مارکس نگفته بود که اراده فرد تابعی از مقتضیات زمانه است و با اراده نمیتوان  مراحل تکامل اجتماعی را چند تا یکی! پشت سر نهاد؟ مگر مارکس نگفته بود که لازمه تکامل طبقه کارگر دموکراسی است و طبقه کارگر برای رسیدن  به خود اگاهی و تشکل به دموکراسی نیاز دارد ؟ پس چگونه است که لنین در اکتبر فریاد برمی اورد  که "یا حالا یا هیچ وقت " و خود را مارکسیست می داند ؟ ایا اسباب تشکل و تکامل طبقه کارگر در همان چند روز فراهم امد  یا نکند خستگی سربازان از جنگ  و بی سیاستی کرنسکی و دولت سوسیالیت  زمینه را برای کودتا فراهم اورده بود ؟ ایا  طبقه کارگر صنعتی بسیار اندک روسیه  که بسیار عقب مانده هم بود برای  تکامل خود دیگر به دموکراسی نیاز نداشت که  لنین مجلس موسسان را منحل کرد ؟ یا دموکراسی موی دماغ لنین بود ؟  ایا مارکس  معتقد نبود که حزب طبقه کارگر در تمام سازمان های کارگری بازتاب می یابد و مارکسیست ها از تشکیل سازمان های جداگانه منع نشده بودند ؟ پس چرا لنین تمام سازمان های غیر بلشویک راکه  پله های رسیدن او به قدرت شده بودند بلافاصله پس از پیروزی سربرید ؟   اشکار است که همه این برخورد ها  بیش از ان که به تئوری مارکسیسم مربوط باشند به روش های سلطان محمود غزنوی در فتح هرات و اغا محمد خان قاجار در فتح کرمان شباهت دارند  نوعی استبداد اسیایی اشنا که فقط پو ستین مارکسیسم  در برکرده .  مطلب این نیست که  دیکوتومی اراده و  اقتضا,  تقدیر و اختیار,  شخصیت و تاریخ ,  پاسخ روشن و بی ابهامی دارد .موضوع این هم نیست که مارکس تئوری جامعی  برای تکامل تاریخ برداخت و لنین ان را نقض کرد .جامعیت و به عبارتی" مارکسیسم" دقیقا همان چیزی است که مارکس ادعای ان را نداشت ونقض غرض مارکس محسوب میشد. نظریه مارکس چیزی نیست جز بیان قرن نوزدهمی تحولات تاریخ و نسبت ان با فلسفه و علوم اجتماعی نوین همان نسبتی است که فروید با روانبزشکی مدرن دارد. شاید اگر مارکس بنجاه سال بیشتر زنده می ماند خود از  فلسفه اش درمیگذشت و فراتر میرفت .این تضاد ها نه در فلسفه مارکس که در فلسفه هگل نیز پاسخ روشنی ندارد و تعبیر  هگلی های چپ و راست  درست در همین جاست که از یکدیگر جدا میشود .  اما گرایش یکباره لنین به جانب اراده مطلق  نه تنها مخالف مارکسیسم که حتی  در تضاد با عقل سلیم قرار دارد . کائوتسکی میگوید چون یک ازاد منش  صبر کرد  تا نتیجه تاریخی رویداد اکتبر را ببینند و تصریح میکند این امادگی را داشت   که اگر موفقیتی در کار لنین دید ببذیرد که مارکس اشتباه می کرده چراکه مسیر واقعی تاریخ را مهم تر از تصورات خود می داند  . درمقابل  لنین با برون فکنی وقیحانه ای مقاله "انقلاب برولتری و کائوتسکی مرتد " را انتشار می دهد  . عجیب  انکه ده ها سال بعد  در زمانی که هزاران شاهد مثال بر له کائوتسکی وعلیه لنین فراهم امد - شواهدی که خود کائوتسکی هم انقدر زنده نماند تا ان ها را ببیند - باز در درهمان نزدیکی مردمانی پیدا می شوند  که کائوتسکی و جدل او با لنین را فقط از طریق " کائوتسکی مرتد و انقلاب پرولتری " به  یاد می اورند  . کتاب لنین را با کامیون و در کنار هر خیابان میفروشند وحتی  بیست سال بعدهم  برای به دست اوردن کتاب کوچکی از  کائوتسکی  باید تمام  شهر را زیر پا بگذاری .راستی  ایا ما خود را به لنین نزدیک تر احساس  نمی کنیم تا به کائوتسکی؟  . ایا در درون ما لنین بی قراری  لانه نکرده است؟ لنینی که تصور مبهمی از بهشتی دور  دست  در ذهن دارد وبرای رسیدن به ان رویا – بخوان کابوس -  ارام و قرار ندارد و هر خشک و تری را در  اتش در نمی اندازد ؟ امیدوارم باسخ تمام این سوالات منفی باشد  اما ایا هرچه علیه لنینسم  بگوییم و بنویسیم کم نیست ؟

 

 

   ظاهرا  بنظر می رسد در  این جدل تاریخی  بی مهری بزرگی بر کائوتسکی  روا داشته شده است  اما چنین نیست   . تاریخ   بی اعتباری نظریه  لنین  را به اثبات رساند . جهش از مراحل تکامل جامعه تنها جهشی به میانه جهنم بود . جهان ازاد نه به راه سرمایه داری عریان رقت  و نه روش های سوسالیستی تخیلی از نوع لنینی یا هیتلری را برگزید  . دموکراسی  که محصول بورژوازی بود باعث رشد طبقه کارگر گردید و اتحادیه های کارگری توانستند نه تنها حقوق تریدیونیونی خود بلکه  تامین اجتماعی  مناسبی را بپرورانند و حتی قدم های بلندی در راه حقوق بشر برداشته اند البته همچنان مبارزه طبقاتی همچنان  ادامه  دارد ودیگر انچنان تعمیق یافته که به زحمت می توان ان را طبقاتی دانست مبارزه ای است با تمامی اشکال ستم چه به شکل ملی چه به شکل طبقاتی چه به شکل نژادی وجنسی وحتی خانوادگی و....وبه نظر نمی رسد هیچ گاه بایان بیابد. اما فهم مکانیسم های تحول تاریخی به جای انکه مولد خشونت باشد میتوانست باعث اجتناب از خشونت  شود و چنین شد و این مبارزه به شیوه هایی مسالمت امیز جریان یافت .  الودگی نام مارکس  به همنشینی  نام لنین و سوء استفاده خون اشامان استالینیست از نام او باعث شده است نقش مارکس در  سعادت نسبی ای که جهان بخصوص اروپائی   به ان دست یافته مورد فراموشی قرار بگیرد     قابل تصور نیست که بدون جنبش سوسالیستی پایان قرن نوزدهم و بدون تلاش های فکری و عملی ان   اینده جهان چگونه می بود؟!! .  همانگونه که نمی توان گفت اگر کرنسکی جنگ را تمام کرده  لنین و بلشویک های  توطئه گر را دستگیر  و دموکراسی  مجلس موسسان را پی می گرفت امروز روسیه چه بود و  چه تفاوت هایی می داشت؟!!.  

 


 
 
مقالات اعتماد
نویسنده : بابک زمانی - ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٧
 

سلام

 

    میخواهم مقالات منتشر شده خودم را براساس انتشار روی این وبلاگ بگذارم

  فعلا در جریان باشید که این هفته دوشنبه  مطلبی ندارم


 
 
به پرشین بلاگ خوش آمدید
نویسنده : پرشین بلاگ - ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٧
 
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com