دکتر بابک زمانی

جدایی خیال از واقع
نویسنده : بابک زمانی - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ بهمن ،۱۳٩٠
 
جدایی خیال از واقع دکتر بابک زمانی     أهدای جایزه گلدن گلوب به فیلم جدایی نادر از سیمین میتواند هم باعث خوشحالی و هم به نوعی باعث نگرانی باشد       میتواند باعث خوشحالی شود چرا که :  -  نشانه ان است اگر نیک بنگریم سانسور هیچ گاه مانع مطلق خلافیت هنری نبوده و نخواهد بود . حافظ ،بولگاکف ،ایزاک بابل و شاملو هریک نمونه های بارزی از این موضوع  هستند .معضلات اجتماعی معمولا انچنان عمق فرهنگی ای دارند که سانسور سیاسی در ارتباط با ان بسیار سطحی مینماید  -  نشانه ان است که با همین امکانات محدود هم میتوان  سر از پوسته در اورد و به گفتمانی بین المللی دست یاقت -  جایزه گلدن گلوب أمسال به فیلمی که واقعا و از هر نظر خوب است و ما میتوانیم این خوبی را درک کنیم داده شده است      اما میتواند باعث نگرانی باشد اگر:   -  تصور کنیم این فیلم نشانه ای  از سطح بالفعل فیلمسازی در کشورماست .که متاسفانه این طور نیست وجه غالب سینمای ایران همان چیزی است که برای ادامه حیات محتاج گلزار است و بیش از انکه برای سینماها تولید گردد برای فروش راهی سوپرمارکت ها میشود.اگرچه فیلم به شکل نبوغ اسایی  داستان واقعی مردم ایران  است اما ایینه سینمای ایران نیست.   -  تصور کنیم که برای تولید فیلم تنها یک سوژه خوب و استعداد و اندکی شانس لازم است .زمینه های تکنولوژیک و میراث ادبی و کار و کار و کار در ان نقشی ندارند . -بیندیشیم که ما إیرانی ها دارای فرهنگ بالایی هستیم که نمونه ان هم همین فیلم است و این پیروزی باز هم حجابی شود تانتوانیم إشکالات  فرهنگی-  تاریخی مان را ببینیم  نتوانیم ببینیم که أدبیات مدرن ما هنوز نه توانسته به میان مردم برود ونه صدایی در دهکده کوچک  جهانی بلند کند ونه توانسته تاتر وسینمای ما را تغذیه کند .با ان تاریخ أدبیات غنی نه تنها هیچ  "نجیب محفوظ"یا هیچ "اورهان پاموک"ی نداشته ایم حتی یک "خالد حسینی " هم برنخاسته است  .انچه مردم شبانه روز  از صدا وسیما مشاهده میکنند هیچ بهره ای از صناعت داستان  نبرده . -  جای نگرانی است اگر تولید هنری ان هم سینمایی نه با هدف تاثیر گذاری برفرهنگ  و ارتقای ان  بلکه تنها برای ربودن جایزه  و مطرح شدن در جشنواره ها  انجام شود .اگرچه قطعا فیلم جدایی نادر و سیمین قطعا در جهت ارتقای فرهنگی است و تنها از این طریق موفق به أخذ جایزه شده است     آری جای نگرانی است اگر سرمستی این پیروزی حجابی شود  بر حقایق اشکار معایب ما ,تردید نیست أولین گاه  در اصلاح معایب دیدن إنهاست !
 
 
درس های جدایی
نویسنده : بابک زمانی - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ بهمن ،۱۳٩٠
 
درس های جدایی   معمولا یادداشت های روزنامه مخاطب عام دارند اما میخواهم تاکید کنم که این یادداشت حقیر یک مخاطب خاص هم دارد یعنی ارزو میکند که داشته باشد ان هم نویسندگان سناریو ها بخصوص نویسندگان سریال های تلویزیونی است کسی تردید ندارد که فیلم جدایی نادر و سیمین هم توسط بسیاری از إیرانیان دیده شده و هم توسط انجمن های بین المللی تحسین  شده پس حتی از نظر شغلی هم میتواند به عنوان یک سرمشق به کاررود .     أولین نکته این که  در این داستان ادم خوب و ادم بد وجود ندارد.همه ادم ها گرفتار شرایط هستند و این شرایط است که أنها را رو درروی هم قرار داده .میتوانی به جای رفتار یکی از انها رفتاردیگری را انتخاب کنی یا از یکی از انها بدت بیاید اما به راحتی نمیتوانی هیچکدام را محکوم کنی .اهسته آهسته در مییابی داری زندگی دیگری را تجربه میکنی و از این زندگی دوباره یا إضافی یواش یواش خودت به نتایجی میرسی  وأین تجربه یک تجربه واقعی ،هدایت شده و بسیار مفید است     ثانیا        به خوبی قابل درک است که ادم  های این قصه همان ادم های دور وبر ما یعنی ادم های دوروبر نویسنده هستند . ادم های دور وبر ما همین ادم های معمولی غیر جذاب میتوانند داستان های جذاب بیافرینند . داستان های پر جذبه و پر کشش را تنها چاقو کش ها پلیس ها یا ان چیزی که به عنوان تیپ جنوب شهری میشناسیم  نمیسازند . در ضمن اپارتمان هایی شبیه اپارتمان هایی که در انها زندگی میکنیم  میتوانن محل داستان های پرشور باشند . برای یک داستان  ایرانی لازم نیست بدنبال خانه ای باشیم که هنوز حیاط و مهم تر از ان حوض داشته باشد . به جای بیمارستان وأی سی یو و مراسم ختم میتوان فیلمی ساختةکه در خانه و بانک و مدرسه - - همین مناطق بی جاذبه - بگذرد    ثالثا لازم نیست ضرورتا قتلی اتفاق بیفتد یا حادثه پرسرو صدایی داشته باشیم همین وقایعی که در اطراف ما میگذرند یا حتی برای خود ما اتفاق می افتند میتوانند موضوع رمان یا فیلم قرار بگیرد .اما فیلم نامه یک داستان سپید بدون ماجرا و بدون طرح و توطئه نیست . داستان هنرمندانه یک داستان سپید خسته کننده نیست  .روایت نه تنها بیننده را به خود جلب میکند بلکه بخش مهمی از زندگی است .خود روایت و ان چیزی که تا نهایت  مخفی است وأشکا ر میشود محوری ترین  و پر معنا ترین نکته داستان  است  مثل  زیر ماشین رفتن  زن پرستار در داستان جدایی !!       رابعا برخلاف معمول فیلم های ایرانی بیمار مبتلا به الزایمر این فیلم به شدت واقعی است او همان الزایمری را دارد که بقیه مردم دارند اگرچه الزایمر ممکن است     اما داستان جدایی شاید درس هایی از نوع  دیگر هم داشته باشد :      شاید تاکنون خود اقای فرهادی  هم تاکنون متقاعد شده باشد نامی که جهان بر فیلم او گذاشت "یک جدایی" زیبا تر و پر معنا تر از نامی است  که او را فریفته خود ساخت .اگرچه داستان به شکل جدایی یک زن و مرد ،نادر وسیمین به ذهن  اقای فرهادی امد و سودای او در اغاز تنها توصیف متارکه یک زوج کاملا  متعارف بود اما داستان  چونان یک اثر  هنری ناب  چارچوب های سودای فرهادی را در نوردید  و در حیات مستقل متن  بیننده را به مشارکتی دینامیک طلبید تا یکی "جدایی " را جدایی والدین از فرزند ببیند یکی جدایی دو زوج از دو طبقه مختلف  دیگری شاید جدایی را نوعی از خود بیگانگی طبقه متوسط  بینگارد که داستان در عین حال همه این ها هم هست و هنوز هم اگرچه نام داستان تعین خاص خود را دارد اما باز هم ذهن بیننده به تمام این جدایی ها پرمیکشد اما بی تردید اگر نام داستان از ابتدا "یک جدایی " گذاشته میشد فضای بیشتری را برای این پرکشیدن ذهن فرآهم میکرد .معروف است که تولستوی هم  ابتدا جنگ و صلح را برای تبلیغ نوعی جهان بینی نگاشت اما جنگ و صلح از تولستوی فرا تر رفت  و تولستوی خود را مجبور کرد یک رساله سیاسی در پایان جنگ و صلح بیفزاید که هنوز هم در برخی چاپ ها وجود دارد . این ها همه در جهت نظریات  نقد  جدید  در ارتباط  با اصالت متن میباشند     اما نکته اخر این که بنظر میرسد فیلم جدایی از کنار یک نکته  به سهولت عبور کرده است . بیماری الزایمر که نقشی محوری در داستان جدایی  دارد حقش به خوبی  ادا نشده!.اگرچه  داستان حول مسیله مراقبت از بیمار الزایمری شکل میگیرد و مشکلات و درگیری ها بدنبال این موضوع پدید میایند و اگرچه داستان همه اهداف خود را به خوبی می پروراند اما سرنخی وجود ندارد که بیننده در مورد راه حل اجتماعی نگهداری از بیماران الزایمری بیندیشد . راه حلی که اگر وجود میداشت اساسا این مشکلات پدید نمی امد.واقعیت این است که در کشورهای پیشرفته مراقبت از بیماران مبتلا به الزایمر و البته سایر دمانس ها یک مسیله اجتماعی است و نه یک مسیله خانوادگی .در بسیاری از این کشورها دولت یک سازمان تخصصی برای نگداری بیماران مبتلا به زوال  عقل تاسیس کرده و پزشکان پرستاران و توانبخشان. این  موسسه نگهداری از بیماران مبتلا به زوال عقل را برعهده دارند ابتدا این موسسه دولتی افرادی را برای نگهداری به منزل میفرستد و در موارد پیشرفته در مورد انتقال بیمار به موسسه تصمیم میگیرد . دراین اخلاقیات مدرن دولت نه تنها وظیفه نگهداری را برعهده میگیرد بلکه مسیولیت اخلاقی نگهداری از بیمار را تقبل میکند .این اخلاقیات جمعی است  که تعیین میکند بیمار در منزل و در کنار خانواده باشد یا به موسسه منتقل گردد وکسی از این بابت خود را سرزنش نمیکند .تاسیس چنین سازمانی ارزو و درخواست سالیان  انجمن های غیر دولتی ایست که به بیماری الزایمر ارتباط دارند مثل انجمن مغز وأعصاب ،انجمن روانپزشکی و البته انجمن الزایمر.  بیان شفاف مسیله  مراقبت و عواقب اجتماعی  عدم وجود چنین سیستمی ان هم از طریق یک اثر هنری ان هم اثری با این کیفیت  رؤیای طلایی ما بود .اما تنها چند جمله کنایی میتوانست میتوانست کار را تا نهایت ببرد و برای بیننده این تصور را بیافریند که این مسیله راه حل های دیگری هم دارد و نویسنده هم از این راه حل اطلاع دارد و این سیستم فعلی را محتوم نمی انگارد .البته ممکن بود بیان روشن تر این مسیله که در کشوری با منابع مالی نه خیلی اندک سیستم نگهداری از بیماران سالمند چه نواقصی دارد داستان را  به اصطلاح "شعاری "کند .اما در داستانی که در همه موارد دیگر ارتباطی هیپر رئالیستی با واقعیت دارد قطعا  نزدیک تر شدن به این موضوع  ان هم با هنرمندی وتسلطی که نویسنده از خود بروز داده قطعا به انسجام داستان لطمه نمیزد . همانطور که میدانیم  یک داستان ادبی به طور همزمان در چند لایه جریان دارد . در سطحی ترین لایه داستانی است منسجم ،سرگرم کننده و البته لذت بخش در سطوح بالأتر یک مسیله اجتماعی ،فرهنگی یا سیاسی را مطرح میکند و در بالا ترین سطوح اثار بزرگ هنری همگی تا سطح مسایل کلی انسانی مثل بود ونبود ،خوب وبد، تنهایی و هویت بالا میروند  تعدد این لایه ها انسجام درونی انها با یکدیگر و با شکل اثر هنری است. که کیفیت اثر را رقم میزند . تاثیر اثار هنری بر مسایل فرهنگی در کشور ما بی سابقه نیست . تاثیر فیلم دائره مینا اثر داریوش مهرجویی برجا افتادن مفهوم انتقال خون و تاسیس سازمان انتقال خون ایران مثال درخشانی است. دخالت مستقیم یا گویا حتی سفارش این فیلم توسط دکتر فریدون علا بنیانگذار سازمان انتقال خون ایران قصد قبلی برای تغییر سیستم بسیار نابهنجار فروش خون در ان تاریخ ،به هیچ وجه از ارزش های هنری فیلم نکاست . شاید اصلاح إشکالات نگهداری از مبتلایان. به الزایمر چیزی از اصلاح سیستم معیوب فروش خون کم نداشته باشد .
 
 
وداع با کتاب؟
نویسنده : بابک زمانی - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳٩٠
 

استاد بزرگ بزرگوار دکتر إسلامی ندوشن طی یادداشتی در روزنامه شرق از أهدای بزرگوارانه کتابخانه خود به موزه حکیم طوس خبرداده اند. ارادت استاد به حکیم طوس بر کسی پوشیده نیست میتوان گفت بسیاری از ما انچه از حکیم طوس اموخته ایم به مدد او و اساتیدی نظیر اوست بنابراین بخش کوچکی از وجود من که حق طلب عدالت جو و صلح طلب بار امده بی تردید وأمدار ان همتی است که استاد از جان خود مایه گذاشت !
از همین ووست که موزه طوس باید کتاب های شخصی استاد را بر دیده بگذارد ،هرکدام را پشت گنجه ای شیشه ای بنشاند تا قرن های متعددی که درپیش است ایندگان ببینند و بدانند که چه کسانی وچگونه و با چه وسائلی تمدن مارا روزامد کردند و ان را تداوم بخشیدند - چونان خود فردوسی- وأین تنها یک مسیله قدر شناسی نیست .نسل أینده نیز باید به این درک برسد که هویت ملی یا تمدنی او بخش جدایی ناپذیر وجود اوست و او وظیفه دارد ان را چون میراثی جاودانی ارتقا دهد و به نسل بعد از خود انتقال دهد تا به این درک برسد که هویت ملی همان چیزی است که اگر درجوانی بسته به ناملایماتی زادگاه خود را ترک کند بقیه عمر را در نوستالژی و دوگانگی خواهد گذراند .در عین حال نسل أینده همان طور که به ای بوک هایش مینگرد یا در حین ورزش به یک کتاب صوتی گوش میدهد یا زمانی که که یک پادکست تحقیقاتی را میشوند و میبیند باید دریابد که در قرن گذشته ارتباطات عمیق فرهنگی راچگونه وتنها ازطریق کاغذ منتقل میکردند.راستی در زمانی که یک کتابخانه چند طبقه در یک لب تاپ جامیگیرد و از انجا هم ناپدید میشود اما گسترده در هوا در همه جا و هرزمان به سرعت در دسترس قرار میگیرد ،درباره دوران قبل از رنسانس ارتباطی زمانی که تنها راه کتاب بود چگونه خواهند اندیشید ؟زمانی که کتابخانه ها جای خود را به مراکز تحقیقاتی یا مراکز ورزشی داده اند یا تبدیل به موزه شده اند وقتی که مرکز فرنگی توس با وب سایتی روز امد و برنامه های اموزشی و هنری تجهیز شد و app وسایر إیزار های مورد نیاز را هم فرآهم اورد انگاه کتاب های استاد و اثار عرق ریزی روحی استاد براین کتاب ها همچنان مهم ترین وگرانبها ترین اثار این مرکز فرهنگی خواهند بود چرا که باپیروس و پوست نوشته و دست نوشته و کتاب و ای بوک و أدیو بوک و پاد کست همه تنها ظواهر ظروفند اصل ان هویت و حقیقتی است که درتلاش فردوسی ودکتر ندوشن و مسکوب و محجوب و دیگران خود را نشان میدهد .
اما ازعنوان یادداشت استاد" وداع با کتاب به مثابه وصالی شیرین" نیاید این گونه برداشت کرد که خدای ناکرده با کتاب و کتابخوانی وداع کرده اند اولا قلم شیوای أیشان در همین یادداشت کوتاه - که فی الواقع یک یادداشت روزنامه را تبدیل به یک اثر ادبی کرده است - نشانه ان است در همین حوالی هشتاد هم خبری از الزایمر نیست و در ان حوالی اگر الزایمر نیاید روشنی و صراحتی در فکر پدید می اید که میتواند جزییات را نبیند اما کلیات را حتی از دور و از قبل به روشنی ببیند ثانیا حتم دارم که استاد تنها با کتاب های کاغذی خود وداع کرده و به موزه سپرده اند چرا که وصالی شیرین با روش های مدرن کتابخوانی یافته اند .از معلم فردوسی که خود معلم راستین پایمردی و حقیقت طلبی است جز این انتظار نمیرود .اطمینان دارم استاد برای مطالعه اینک ابزارهایی را برگزیده اندکه میتواند نور صفحه و اندازه حروف را برای دید چشم أیشان تنظیم کند میتواند همزمان با خواندن کتاب باچشم، أنرا با صدای بلند هم بخواند استاد میتوانند متون سبک تر را صرفا بشنوند اما برای تحقیق و یادداشت برداری استاد از پی دی أف ریدرهایی استفاده کنند که در یک متن واحد چند هزار صفحه ای هم میتواند یک کلمه را جستجو کند و در عین حال و با سرعت، تمام اطلاعات موجود در اینترنت درمورد ان کلمه راهم فرآهم اورد آری قطعا چنین سرانگشتان نیرومند تحقیقاتی است که باعث شده استاد ما، این معلم فردوسی که به تبع او در پیرانه سر هم زندگی را با تمام رنگ های زنده و شادی میبینند، شیرینی این وصال را جانشین تلخی - صرفا نوستالژیک - ان وداع بنماید

 


 
 
درباره ریشه کنی فلج اطفال در ایران
نویسنده : بابک زمانی - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳٩٠
 

خواننده خوش صدایی است طرفداران زیادی هم بین جوانان دارد که برای کنسرت هایش سرو دست میشکنند .وقتی که روی صحنه میرود همه متوجه اختلال راه رفتن او میشوند بنظر میرسد او هم مبتلا به فلج اطفال بوده است .اگرچه یک بار شنیدم قبل از کنسرت مشکل خود را گناه امپول عوضی یک پزشک ناجوانمرد !میخواند ،همان توجیهی که بسیاری از مبتلایان به فلج اطفال در ذهن خود دارند !او تنها خواننده ای نبود که این مشکل را داشت .در سال های دورتر، همین نقیصه باعث محبوبیت خواننده دیگر ی شده بود ! هنوز بسیارند کسانی که به سنین میانه نرسیده اند و از عوارض فلج اطفال رتج میبرند .اما به همین زودی خبر میرسد که فلج اطفال در دنیا ریشه کن شد !!.بیماری ای که رییس جمهور امریکا را در جریان جهانی مقهور خود ساخت مقهور جنگ جهانی انسان با طبیعت شد اگر چه هنوز جنگ انسان با انسان سرانجامی نیافته و بنظر نمیرسد به این زودی پایان یابد .اما نابودی فلج اطفال حاصل همکاری خستگی ناپذیر کشورها و تمدن های مختلف در طی چند دهه أخیر بوده است کشورهایی که سیستم های سیاسی - اقتصادی گوناگون وایدیولوژی هایی گاها متخاصم داشته اند .این شاید بهانه ای باشد برای خوش بینان لا علاج که علیرغم تمام این جنگ ها و سرسختی ها و تعصبات و بیرحمی ها هنوز پایان تاریخ فرا نرسیده که هیچ، هرروز پیشرفت هایی را شاهد خواهیم بود .شاید فردا روز بهتری باشد .شاید این جنگ جهانی با این شتاب سراسیمه خود راه حلی قطعی تر برای بیماری هایی مثل ای ال اس و ام اس نیز بیاید راه حلی به ارزانی و اسانی راه حل فلج اطفال !دو قطره زیر زبان .
در طول دو دهه گذشته پزشکان و سیستم بهداشتی - درمانی ایران نیز با تلاشی مستمر ودر ارتباط ارگانیک با سازمان بهداشت جهانی و با مدیریت مرکز مبارزه با بیماری ها شبکه ای اجتماعی تنیدند که با موفقیت توانست سهم خود را در این پیکار بین المللی ایفا کند .همین جا اشاره کنم که نظم و پی گیری ای که در این شبکه اعمال اعمال شد بسیار بیشتر از سایر سیستم های بهداشتی درمانی کشور مان بود . ابتدأ تمام مراکز درمانی کشور موظف شدند کلیه بیمارانی را که مبتلا به فلج شل حاد - شکل بالینی فلج اطفال - شده اند به وزارت بهداشت گزارش کنند و با پی گیری هایی که انجام شد واقعا این بیماران گزارش شدند . یک تیم خبره که اعضای ان در طول چندین سال بارها عوض شدند ولی سیاست کلی تغییری نکرد ،این گزارشات را مدون میکردند .گزارشات ابتدأ در کمیته های أسنانی شامل متخصص عفونی، اطفال ،مغز وأعصاب و متخصص أمار مورد بررسی قرارمی گرفت و نهایتا کلیه موارد به یک کمیته کشوری إرجاع میشد و پرونده ها مجددا مورد بررسی قرارمی گرفتند و این سیستم با همین نظم و ترتیب سال ها پس از گزارش آخرین مورد فلج اطفال ادامه مییافت و هیچکدام از موارد نهایتا فلج اطفال نبودند .
این کار طولانی تیمی منسجم که در ارتباط تنگاتنگ با جامعه بین المللی انجام شد نمونه ایست از کارهایی که خیلی در میان ما جایی ندارند .ما که بیشتر شیفته کارهای محیرالعقول فردی ای هستیم که خیلی زود به ثمر مینشینند !.
جامعه پزشکی ایران اگرچه سال هاست بار سنگین "امپول عوضی " را بردوش میکشد اما هیچ نقشی در بروز فلج اطفال در کشور ما نداشته است این بهتان از یک سو حاصل ساده نگری و مقصر یابی فرهنگ ماست و از سوی دیگر حاصل همزمانی اوج تب و شروع فلج در بیماری فلج اطفال است که طبیعتا در همان زمان تزریقی هم برای کنترل تب صورت میگرفته است!!ونه تنها این، بلکه حالا دیگر باید تاکید کرد که جامعه پزشکی ما در جنگ جهانی اى که منجر به محو این بیماری از روی زمین شد وظیفه خود را با یک استاندارد بین المللی ایفاکرد .

 


 
 
کیم جونگ ایل و واتسلاو هاول
نویسنده : بابک زمانی - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳٩٠
 

گاه تاریخ گویی با برخی إشارات میخواهد به برخی ظرایف و رموز اشاره کند یکی هم همین تقارن مرگ واتسلاو هاول با کیم جونگ ایل فرعون کره شمالی !هاول نویسنده و روشنفکر چک که کوتاه مدتی راهروهای تنگ و تاریک قدرت را هم تجربه کرد و به عبارتی در منتهای إنسانیت و ازادگی - بالاترین حدی که بشر تاکنون توان دستیابی به ان را داشته - قرار گرفت !.و فرعون سرزمینی که بی شک مشرکانه ترین ایین تاریخ را تجربه میکند . گوشه کوچکی از دنیا که گویی چندگاهی به تصرف شیطان درامده است .
اگر سرگذشت و سرنوشت واتسلاو هاول مورد غبطه و ارزوی هر انسان با فرهنگ و وارسته ایست .سرگذشت وسرنوشت کیم برای او تنها ترحم بر میانگیزد .اگرچه واتسلاو در دخانیات غوطه میخورد و کیم در الکل، اما این تنها وجه تشابه این دو بود واتسلاو سال های اخر عمر را در ویلایی نزدیک پراگ در مصاحبت با برجسته ترین هنرمندان جهان میگذراند و از جنب وجوش پراگ مدرن و ازاد لذت میبرد ،کیم به مثابه تنها ترین و محصور ترین انسان تنها ترین و محصور ترین کشور دنیا روزگار میگذراند .اگر واتسلاو شور و هیجان قدیم را به کوچه های بأریک بلورفروشان پراگ باز گرداند شاید خود کیم هم چون فرزند ارشدش ارزوی دیسنی لند توکیو را به گور برد!.راستی هم که تا روز مرگ بیشتر شبیه بچه های نازپرورده پرخور بود تا رهبران سیاسی دنیا !!اگر هاول با شرایط موجود جنگید و بر گفتمان غالب غلبه یافت اما کیم چون رقت انگیز ترین أسیر شرایط باقی ماند .اگر هاول تحت بهترین ومدرن ترین امکانات پزشکی و با بدرقه اشک های واقعی جوانان پراگ درگذشت کیم در قطار ترس در حالی فوت کرد که احتمالا امکانات روزامد پزشکی برای خود او هم وجود نداشت . او اگر میتوانست بر گفتمان غالب دورا ن خود فائق اید بی تردید خود نیز بیش از همه سود میبرد .او این إمکان را مییافت که به زندگی در فضایی که جنبه های اجتماعی وجود او را تقویت میکند دست یابد و لذت های چنین زندگی ای را دریابد .شاید نشاط چنین زندگی ای اورا از غرق شدن در کام الکلیسم حفظ میکرد شاید او و تمام مردمش میتوانستند از آخرین دستاوردهای پزشکی سود ببرد شاید در ان صورت در ان قطار ترس سکته قلبی نمیکرد .شاید حتی روانپزشکی مدرن میتوانست بر بیماری ترس کودکانه او از هواپیما غلبه کند و او بجای استفاده از قطار بتواند مثل بقیه مردم لذت سوار شدن به هواپما را هم تجربه کند!شاید انگاه درمییافت که لذت انسانی أمروزی بودن بسیار بیشتر از خدایی اساطیری بودن است .این درست که در راهروها ی تنک وتار قدرت تصمیم گیری بسیار دشوار و محدود است و در بسیاری موارد انتخاب همه یا هیچ ،مرگ یا زندگی است وأین درست که در انجا همیشه انتخاب بین بد و بدتراست - بدتری که متاسفانه هیچ گاه به چشم عوام نمی اید -باز هم این درست که کوچک ترین لغزش های شخصیتی در انجا ابعاد وحشتناک ملی و حتی بین المللی می یابند اما تاریخ می اموزد که کم نبوده اند کسانی که از این تونل دهشتناک با دستکش هایی همچنان سپید بیرون امدند و هم چنین کم نبوده اند کسانی که همان دالان های تاریک را اندکی تعریض کردند یا حتی گشودند!! ادم هایی مثل ماندلا دوبچک گورباچف وبسیاری دیگر ! گویی صحنه تاریخ با این تقارن پرمعنا در برابر شخصیت هایی همچون. گورباچف- که هنوز در دهه هشتم زندگی خود بدون الزایمر در موسسه تحقیقات سیاسی مسکو مشغول رصد تاریخ میباشد- -شعبده ای گسترده تا یک بار دیگر نتایج تاریخی تصمیم بیست سال پیش خود را ارزیابی کند زمانی که در اوج پیشروی إصلاحات در جریان کودتای گارد قدیمی حزب اورا ربودند و او یر سر دوراهی قرار گرفت که یا با کودتاچیان همکاری کند ویا هم چنان به إصلاحات آدامه دهد .تایید کودتاچیان ممکن بود به موفقیت کودتا و تداوم اتحاد شوروی به همان شیوه بیانجامد و مخالفت با کودتاچیان نه تنها با خطرات جانی برای خود ا و درهمان روزها همراه بود بلکه روشن بود که به سقوط اتحاد شوروی و تبخیر موقعیت خود او به عنوان صدر هییت رییسه ان اتحادیه می انجامد و ونه تنها این, بلکه از همان روز معلوم بود که شکست کودتا روسیه را حداقل در کوتاه مدت در دامان دماگوگ دایم الخمری چون یلتسین خواهد انداخت .یعنی انتخاب درواقع بین تداوم دیکتاتوری و طبعا ادم کشی از یک سو و گذار پرپیچ وخم به سوی دموکراسی و أینده ای مبهم و پربیم وهراس برای خود او از سوی دیگر بود .حالا گورباچف به عینه در مییابد که انتخاب درستی کرد که حتی یک لحظه با کودتاچیان همراه نشد .اینده شوروی سابق چیزی بهتر از کره شمالی امروز نمیبود فراموش نکنیم که همین کره شمالی امروز هم بیست سال پیش حتی ازکره جنوبی موقعیت اقتصادی بهتری داشت اما تداوم دیکتاتوری در زمانی که دوران او به سر امده مصیبت بار خواهد بود اما خود او هم لابد باید در میان پیرمردهای عبوس پولیت بورو و در دست طبیبانی که روش های درمانی بسیار کهنه و ابتدایی ای داشتند - و پس از پروستریکا انرژی زیادی صرف بازاموزی انها شد -شاید در قطاری در راه سیبری جان میداد . حالا گورباچف میتوان به عینه ببیند که قطع نظر از مردم چک و مردم کره ، عاقبت خود هاول هم در بیرون قدرت بسیار بهتر از أینده کیم جونگ ایل در قدرت بوده است.


 
 
کتاب رنگ ها
نویسنده : بابک زمانی - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳٩٠
 

در مورد کتاب نام من سرخ اثر اورهان باموک

البته کتاب" نام من سرخ "کتابی درباره گذشته نه چندان دور ترکیه است . ان زمان که نام پر طمطراق امپراطوری عثمانی را به دوش میکشید اما کتاب درباره امپراطوری و امپراطورنیست بلکه درباره زندگی مردم انگونه که واقعا بوده و هست میباشد .درباره زمانی که اکرجه امپراطور عثمانی و بادشاه صفوی یکی در استانبول و دیکری در اصفهان به حکومت مشغولند اما فرهنک چنان در هم تنیده است که کسی در بند ان نیست که فلان شاعر یا فلان داستان ملک طلق اصفهان بود یا استانبول! شاید در ان زمان کسی به این مو ضوع دقیق نمیشد که در رمان نویسنده ای که تنها نوبل ادبی منطقه را ربوده است همانکونه که اسامی شهرهای ترکیه می اید اسامی شهرهای ایران هم برده میشود و شاید اندکی بیشتر! .اما چون منی پس از چندین قرن به ان دقیق میشود .با تمدنی روبرو میشویم که با دقتی بی نظیر ترسیم شده یک سوی ان ارزروم است یک سو هرات سوی دیکر بغداد و افسانه های ان شاهنامه است و خسرو وشیرین و لیلی و مجنون .
اما" نام من سرخ" کتابی درباره هنر و بخصوص مینیاتور هم هست . میتوان ان را خواند و اطلاعات زیادی در مورد مینیاتور و مکاتب ان،مکتب هرات ،مکتب قزوین و... یافت مینیاتور در این داستان نقشی محوری دارد نه تنها از این رو که هنر اصیل شرقی است بلکه هم از این رو که نوعی بازتاب زندگی در این تمدن است .و از این دیدگاه نام من سرخ حاوی اندیشه ها و تصورات هنری است .به درستی که در نقد هنری است که میتوان نگرش آدمی به خود و دنیای اطرافش را دریافت نه تنها این که طرح اصلی کتاب نیز خود نوعی مینیاتور است از دهها بلکه صدها داستان جنبی که چون تذهیب حاشیه تابلو داستان اصلی را فرا گرفته است و شخصیت هایی که اگرچه پوست و گوشت و پرسپکتیو دارند اما به نوعی خیال انگیز شخصیت های مینیاتور ها را به یاد می اورند استاد مینیاتوریستی که به شیوه مینیاتوریست های أفسانه ای خود را کور میکند تا دیگر تصویری با شیوه های جدید ترسیم نکند تصویر اسب های سرکشی که راز قتل را در خود پنهان کرده اند و...و این بازسازی نوعی ریالیسم جادویی اما این بار با ذایقه ای شرقی است
...وأین داستان درباره مینیاتوریست هاست درباره ادم ها و ارتباطات انها با هم مردانی که هریک مهارتی خاص در ترسیم جنبه هایی از زندگی دارند هنرمندانی که چشم های انان خود حیاتی مستقل از حیات واقعی دارند حیات مستقلی که که حیات واقعی را تحقیر میکند تا انجا که نیشتر برچشم میکشد تا چشم دل بر باغی که میپسندد گشوده بماند .اما ارتباط بین این ادم به شیوه ای بسیار داستانی در یک داستان جنایی متبلور میگردد شیوه قدیمی داستان نویسان در انکشاف حقیقت ! بنابراین "نام من سرخ " داستانی درباره حقیقت هم هست حقیقتی که در ایینه های رودرروی رمان نویس جلوه هایی درخشان اما هم چنان مبهم و دور دست دارند . اما تکنیک خاص پاموک در این کتاب که میتوان ان را نوعی ایینه رودررو نامید از طریق راوی مکرر اعمال میشود تکنیک بدیعی که راوی اول شخص است اما تعداد بیشماری راوی وجود دارد که تنوع انها هم بیشمار است از ادم های مختلف زنده ومرده تا حیوانات و اشیا و حتی رنگ ها ! و یکی از همین رنگ هاست که نام کتاب را یدک میکشد و اشارتی است بر این نکته که تمام موضوعات پیش گفته درست اما رمان در عالی ترین سطح خود کتاب رنگ هاست . رنگ همان درک اساسی بینایی ای که در ذات خود کاملا بسیط و به نوعی "درخود "است اما در عمیق ترین وجوه وجود ما معانی خاصی را تداعی میکنند مربوط به تاریخی ترین وبه نوعی اجتماعی ترین بخش های روان ما، همان بخشی که مارا به یکدیگر میپیوندد و نوعی هویت اجتناب ناپذیر به ما میبخشد هویتی ذاتی که کلمه "ملی " گنجایش و ظرفیت تمام سنگینی ان را ندارد و دقیقا به همین دلیل است که در مییابیم کتاب رنگ ها کتابی که نویسنده ترک نگاشته ودر میان اثارش بیشترین نقش را در دریافت نوبل داشته کتابی درباره ما هم هست .
اما از دو نکته تاسف اور نمیتوان گذشت یکی باز هم عدم دسترسی اسا ن جامعه فرهنگی و جوانان ما به انتشارات روز دنیا مثل همین کتاب و تاسف دیگر درباره تنها ترجمه موجود فارسی از این کتاب است که متاسفانه تنها راه ارتباط با این کتاب به شمار میرود و در یک کلام میتوان گفت متاسفانه مترجم محترم فارسی به هیچ وجه موضوع کتاب را درنیافته و با ترجمه ای بسیار نازل و زبانی که درک ان پاموک بیچاره را مشمئز خواهد کرد راه درک کتابی به این اهمیت را برای فارسی زبانان مسدود ساخته . در این مورد اشاره به تنها یک نمونه کافی است: نام قهرمان اصلی کتاب که "سیاه"است طبیعتا در متن اصلی و به ترکی "قره" بوده و در ترجمه انگلیسی black ذکر شده در ترجمه فارسی مترجم محترم "کارا"نوشته اند که برای فارسی زبانان بی معنی است ان هم در کتابی که اساسا کتاب "رنگ"هاست!.


 
 
نوروبیولوزی غربت
نویسنده : بابک زمانی - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳٩٠
 

نوروبیولوژی غربت


داستان برهنگی درغربت دختر جوان ،زیبا و مغموم ایرانی که چندی است هنرپیشگی میکند تراژدی ای أز جنس تن و ازجنس زن نیست بلکه تراژدی ایست ازجنس ملیت ومهاجرت و غربت! تراژدی باید ها و نباید ها نیست تراژدی ای است درمورد انچه هست و انچه نیست !.انچه هست وانچه نیست تغییر پذیری اش حتی از انچه باید ونباید هم کمتر است .نوعی تراژدی ملی است چرا که هرروز برای بسیاری از ما رخ میدهد اما تراژدی ای فردی است چراکه تنها درقامت اوست که ان را بازمیشناسیم و شاید رنج لایزال این تراژدی را تنها همو با همان تن احساس کند ! تراژدی ملتی است که اگرچه به حیطه ملت بودن - با معنای مدرن ان - دست یافته اما به حیطه خود اگاهی ملی یعنی اطلاع و اشراف بر ملیت و اهمیت ملیت خود دست نیافته است . مًلت و ملیت پدیده ایست مربوط به قرون أخیر ونه میراثی بازمانده از هزاره های پیش . ملیت بخش ذاتی وجود ماست .تنیده شدن ان نیازمند سطح خاصی از رشد وتکامل اجتماعی است که با رشد وانباشت سرمایه در ارتباط مستقیم است و بعلاوه در ارتباط تنگاتنگ با برخی ارزش های شهر نشینی میباشد .در جوامع روستایی شرقی به دلیل عدم وجود اقتصاد های خود بسامان در سطح ملی و عدم وجود ارتباطات تنگاتنگ بین روستاها با یکدیگر و با شهرها احساس تعلق به یک ملت خاص شکل نمیگیرد در اروپا نیز این احساس تعلق در درجه اول به قلمرو فیودالی ای است که فرد به ان تعلق دارد تنها پس از انقلاب فرانسه است که هویت ملی به معنای أمروزی ان شکل میگیرد تنها در قرون أخیر است که هویت المانی جای هویت بوهمیایی وباواریایی ....را میگیرد .اما در شیوه تولید اسیایی حتی همین هویت ملی باواریایی نیز تا همین دوران أخیر شکل نگرفته بوده است تعلق به یک روستا با سقف و امکانات بسیار محدود ان به هیچوجه با با تعلق به یک کشور قابل مقایسه نیست .اما اگر تیول نشین ۵قرن پیش، از وابستگی خود به سرزمینش اگاه بود و نفیر جاودانی خود را به ببریدنش از نیستان ارتباط میداد، انسان شهرنشین أمروزی در کشور ما هنوز به این خوداگاهی دست نیافته که پیرامون او هم در همین قرون أخیر نیستانی مدرن و با معانی جدید تنیده شده که چه بخواهد و چه نخواهد بخشی از وجود خود اوست و از نفیر خاموش و پیچیده او از این جدایی دردناک گوشت با خون نه مرد وزن بلکه خود اوست که رنج خواهد برد !
یک مطالعه علمی با کیفیت بالا یعنی از دو سو کور نشان داده است که ژاپنی هایی که قبل از هفت سالگی به امریکا مها جرت کرده اند تا اخر عمر قادر به تلفظ حرف th انگلیسی نخواهند بود
یک مطالعه علمی دیگر که با استفاده از تداعی کلمات انجام شده نتایج شگرفی به بار اورده است . از افراد شرکت کننده دراین مطالعه درخواست شده است با شنیدن نام رنگ های مختلف از میان یک سری کلمات یکی را انتخاب کنند یعنی مثلا با شنیدن نام سرخ از بین کلمات خشم ،شادی ،مرگ و......یکی را بر گزینند نتیجه بسیار جالب این بود که افراد کشورهای مختلف دقیقا کلمات مشابهی را انتخاب میکردند یعنی هریک از این رنگ ها در یک ملیت خاص إحساسات واحدی را برمی انگیختند!
در مطالعات أخیر علوم أعصاب روشن شده است که با هریک از احساسات ما بخش های مختلفی از قشر مغز تحریک میگردند که این مناطق قطع نظر از مشابهت هایی که در افراد مختلف دارند هیچ گاه در دو نفر یکسان نیستند
نحوه فعل و انفعال این قسمت های مغز که شبکه درهم پیچیده ای از سلول های عصبی را تشکیل میدهند شکل ان شبکه ها را در طول سالیان و بنابر تجارب قبلی تثبیت میکند .از سوی دیگر نحوه فعالیت سلول های عصبی هم نتیجه تغییرات ساختاری در إنهاست.با تکرار فعالیت های خاص مثل إدراک یک رنگ و معانی مشخص ان سلول های عصبی از اساس سلول های متفاوتی میشوند. مثل ساز موسیقی ای که در یک دنیای خیالی با هر نتی که بنوازد یا بیشتر بنوازد شکل ظاهری متفاوتی هم پیدا کند .
با این مثال ها از علوم اعصاب میخواهم بگویم که افراد یک ملت چه بخواهند و چه نخواهند چه این موضوع خوب باشد یا بد ادم های ذاتا متفاوتی هستند .البته برخلاف اعتقاداتی که تا همین حالا هم وجود دارد سیم کشی wiringمغز نه تنها در کودکی به پایان نمیرسد بلکه تا بزرگسالی ادامه پیدا میکند و انچه به نام پلاستی سیته، مغز انسان را به عنوان پلاستیک (انعطاف پذیر)ترین پدیده جهان هستی برجسته میسازد هرروز ابعاد گسترده تری مییابد اما این تغییر پذیری تحت شرایط و زمانبندی خاصی صورت میگیرد که در بحث فعلی ما جایی ندارد .
بنابراین اگاهی از اینکه ما ذاتا ادم های متفاوتی هستیم قاعدتا باید به ذهن ما بیاورد که رفتار نمادین ١٢هنرپیشه فرانسوی ان هم به شکلی هنرمندانه و به قصد إرسال پیامی متعالی ممکن است با بخش هایی در وجود ایرانی ما در تضاد قرار بگیرد. فرا تر از این، ان پیام نمادین فرانسوی ها که با برهنگی إرسال میگردد به دلیل ارتباط تنگاتنگی که با وجود و روان ادعا میکند، نمیتواند برای یک ایرانی هم صادق باشد حتی اگر در تمام هنرپیشه ها منجمله دختر ایرانی کار به همان دکمه اول ختم میشد هم حضور هنرپیشه ایرانی در پیام نهایی، متناقض مینمود چرا که تن او قطع نظر از اراده خود او معنا و مفهوم بسیار متفاوتی دارد و دیدیم که داشت!!.این تنی است که برای پوشاندن یا نپوشاندن ان در تمام دنیا قوانین پرسرو صدایی وجود دارد که گاه مهم ترین اخبار بین المللی را تحت الشعاع قرار میدهند !. از دختر جوانی که در غربت برای اعمال خود ممکن است هزار جور دلیل داشته باشد نمیتوان انتظار داشت که کاری که باعث إزار خود وخانواده و مردمش میشود انجام ندهد اما از روشنفکر فرانسوی که قاعدتا باید با مفاهیم تن و تاریخ جنسیت در اثار فوکو اشنایی داشته باشد انتظار نمیرود یک دختر ایرانی را کنار جوانان فرانسوی بنشاند .حداقل در این مواجهه روشنفکرانه او میتوانست تنها رو یا موی خود را بنماید.در هیاهوی رسانه ای از انکه اورا دعوت کرد، انکه ویدیو را در اینترنت به نحوی گسترده پخش کرد وأنکه به شدت مخالفت یا موافقت خود را اعلام کرد همه نفتی براتشی ریختند که در ان بیش از همه دخترک و خانواده اش خواهند سوخت .دختر بیش از همه چراکه معلوم نیست چند سال باید بگذرد تا او دریابد گوشت بی خون را نمیتوان به ودیعت نهاد .اما ماجرای برهنگی دخترک تنها نمونه اشکاری است از تراژدی غربت و مهاجرت !در غربت است که انسان ممکن است تصور کند به رنگ جماعت درامده و در حالی که در واقع در انزواست چون جمع رفتار کند .اما چیزی همواره در او تناقض را درک میکند و او را می ازارد و گاه شاید به واکنشی إغراق أمیز تر از جمع بیانجامد. شاید روزی او هم مثل ان دیگرانی که ملیت خود را چون خون گوشت خود میدانند، درک کنند و ترک ابدی ان را نه ارزو که مجازات بینگارند. ،بمانند، خود وسلایق خود را در حساب و کتاب جمع وارد کنند و بکوشند فرهنگ عمومی کشورشان معدلی باشد با در نظر گرفتن فرهنگ خود انها.


 
 
طب و اعتماد
نویسنده : بابک زمانی - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳٩٠
 

ابتدأ باید پرسید واقعا نسبت به طب مدرن بی اعتمادی وجود دارد ؟ برای پاسخ به این سوال ابتدأ باید اعتماد را تعریف کرد و به سادگی پرسید منظور ما از اعتماد چیست و چگونه میتوان ان را ارزیابی کرد و تاچه میزان اعتماد مطلوب است ؟و أیا اساسا افزایش اعتماد به طب مدرن تا هر میزان مطلوب است ؟باید پرسید این میزان اعتماد را با چه چیزی میتوان مقایسه کرد با سایر سیستم های خدماتی مثل هواپیما یابا...؟پاسخ روشنی برای هیچکدام از این سؤالات در دست نیست و پاسخ این سؤالات نیز خود موضوعی اساسی است که تنها از طریق مطالعات علمی دقیق به دست خواهد امد . وقتی که تعریف روشنی از اعتماد و نحوه ارزیابی ان نداشته باشیم و به یاد اوریم که برخی از بالاترین دستمزد ها در سطح جهان به برخی اقدامات عملی پزشکی در کشور ما پرداخت میگردد ممکن است تصور کنیم که اعتماد به جامعه پزشکی در کشور ما در بالاترین حد خود است و اگر به یاد اوریم که دستمزد یک شرح حال و نهایتا یک تشخیص پزشکی - که واجد عناصر بسیار گوناگونی است - در کشور ما در حد پایین ترین دستمزد ها ی جهانی است ممکن است این گونه به نظر اید که اعتماد اجتماعی به "کار"پزشکی وجود ندارد که سازمان های پرداخت کننده دستمزد ان را چنین تحقیر میکنند !از سوی دیگر گاه وقتی که در نظر می اوری که بسیاری از بیماران چه انتظاراتی از پزشکان دارند و چه تصورات إعجاب اوری از امکانات پزشکی پیدا کرده اند که حتی مفهوم تقدیر را در ذهن انان تضعیف کرده یا حتی به جای ان نشسته ارزو میکنی ای کاش این احساسی که شاید بتوان ان را هم "اعتماد"نامید اندکی کم رنگ شود !! بنابراین اگرچه نمیتوان درباره اعتماد به جامعه پزشکی در کشور ما حکمی صادر کرد اما قطعا میتوان درباره کلیت اعتماد به کار پزشکی و عناصر تشکیل دهنده ان مطالبی را بیان داشت .
أولین و مهم ترین نکته این که اعتماد به جامعه پزشکی چیزی نیست که مستقلا حاصل کار یا پزشک واحد یا جامعه پزشکی باشد اگرچه هر پزشک واحدی هم میتواند مثل هر انسان دیگری به درجات مختلف معتمد به نظر بیاید یا نیاید اما اعتماد به کار پزشکی و به اصطلاح استاندارد کردن این کار محصول یک سیستم پیشرفته اجتماعی است که اهمیت و ارزش مادی و معنوی چنین اعتمادی را درک کرده .این اعتماد البته با نحوه کارکرد پزشکان مستقیما در ارتباط است اما بیش از ان به کیفیت کار پزشکی، اقتصاد پزشکی ،و اداره فرهنگی جامعه نیز ارتباط پیدا میکند .اداره فرهنگی جامعه از یک سو مستلزم کار فرهنگی و رسانه ای گسترده برای روشن ساختن واقعیت طب برای توده مردم است . إصلاحات فرهنگی تنها و تنها با استفاده از امکانات دولتی إمکان پذیر است و مهم ترین وظیفه دولت مدرن هم إصلاحات فرهنگی است اما از سوی دیگر دولت به مثابه متولی فرهنگ باید اصولی را بنا نهد که کار پزشکی را به عنوان یک خدمت کیفی قابل استناد و کنکاش پذیر میسازند ودر نتیجه فابل اعتماد میکنند . بخش قابل توجهی از اعتمادی که بین سیستم پزشکی و پزشک برقرار میگردد وابسته به توضیحاتی است که پزشک در مورد بیماری آرائه میدهد .حال مسیله محوری این جاست که چگونه میتوان بیماری را با اصول پزشکی اشنایی ندارد و مجموعه توجیهات او از علل بیماری ها. از مسائلی مثل استرس و سردی و گرمی وویروس و میکروب فراتر نمیرود در مورد بیماری هایی که عموما مکانیسم های پیچیده ای دارند کاملا توجیه کرد که سؤالی باقی نماند ؟ اگر اصل اعتماد بر رضایت و توجیه بیمار قرار بگیرد از یک سو شاهد توجیهات ساده و بی ربط در قالب همان دانسته های بیمار خواهیم بود - - که در حال حاضر به نحو گسترده ای شاهدیم - و از سوی دیگر إمکان مناسبی برای پزشک فرآهم میشود که تشخیص مناسبی مطرح. نکند .راه حل این قضیه بسیار روشن است و سال هاست در همه جای دنیا أجرا میشود وان هم این است که ضمن تلاش برای توجیه بیمار (که بسته به توانایی پزشک و سطح فرهنگی بیمار ممکن موفقیت أمیز باشد یا نباشد)باید حداقل در سطح تخصصی ،ویزیت شامل یافته ها تشخیص و توصیه ها کتبا ثبت و به بیمار داده شود چنین گزارشی مطمینا بر عناصر دخیل در تولید یک کار پزشکی مرغوب خواهد افزود و هزینه بیشتری خواهد داشت و دولت مدرن به عنوان یک مدیر فرهنگی باید هم اهمیت این موضوع را برای سازمان های خریدار روشن سازد و هم بر اختصاص هزینه و اجرای ان نظارت کند .این سنگ بنای اعتماد به جامعه پزشکی به شیوه ای علمی خواهد بود.
عوامل مؤثر براعتماد پزشکی متعددند اما در این جا میخواهم به نکته دیگری که بسیار مهم میباشد اشاره کنم و ان هم دوالیسم یا دوگانگی ای است که در کشور ما بین طب مدرن و طب سنتی پدید امده .اگرچه طب مدرن نتیجه اجتناب ناپذیر سنت های پزشکی بین المللی است اما در کشور ما طب سنتی به شیوه ای به حیات خود ادامه میدهد که گویی ارتباطی با طب مدرن ندارد و دکانی در برابر ان است این رویکرد نه تنها باعث به بن بست رسیدن گنجینه سنت های پزشکی ماست بلکه به نوعی خالی کردن طب مدرن از سنت های طبی ماست. وجود دکانی به نام طب گیاهی و طب طبیعی در برابر طب مدرنی که شیمیایی و خارجی محسوب میگردد بی تردید بر اعتماد اجتماعی به دانش پزشکی تاثیر خواهد گذاشت

 


 
 
← صفحه بعد