جک بائر 24 ،اسامه بن لادن القاعده
بعد از قتل اسامه بن لادن یک بار دیگر شباهت وقایع تروریستی اخیر با سریال هایی نظیر 24 مطرح شده است. با این عنوان که امریکا کشور هالیوود است کشور نمایش های هیجان انگیز اکشن و چه بسا که همه این چیزها ،قتل بن لادن و باقی مسایل هم نوعی تمایش هیجان انگیز باشد! . داستانی که خود انها سر هم کرده اند و دلیل این سرهم بندی را هم خودشان میدانند . این چیر ها را نباید باور کرد !.
تاثیر هالیوود بر سیاست خارجی امریکا ودر کل بر روابط بین الملل غیر قابل انکار است اما نکات دیگری را نیز نباید از نظر دور داشت .
اول انکه حادثه 11 سپتامبر و حمله به برج های دوقلوی تجارت جهانی نه تنها اولین مورد ازنوع خود در تاریخ بود، بلکه در ده سال بعد نیز فیلم نامه هیچ کدام از داستان های هالیوود ی و بخصوص همین 24، هیچ گاه در تخیل و اعجاب به پای حادثه 11 سپتامبر نرسیده است . به بیان دیگر باید گفت سناریو نویسانی که دغدغه باورپذیری داستان را هم داشته اند هیچ گاه حتی بعد از 11 سپتامبر هم جریت نکردند سناریویی شبیه این بنویسند . تروریست ها بمب اتم کار میگذارند ، بمب های میکروبی یا شیمیایی طراحی میکنند اما اینکه یک هواپیما پر از مسافر به یک اسمانخراش اصابت کند و ان اسمانخراش پودر شود ته به مخیله هیچ فیلمنامه نویسی رسیده بود ونه کسی توان باور پذیر ساختن این داستان را در خود میدید. این تنها جایی نیست که اعجاب واقعیت از اعجاب واقعیت داستانی فراتر میرود . علیرغم کشت و کشتار فراوانی که در فیلم های اکشن دیده میشود باز هم شر موجود در واقعیت از شر موجود در واقعیت داستانی فراتر میرود . هیچ کدام از برنامه های تروریستی سریال 24 نهایتا موفق نیست اما عملیات 11 سپتامبر کاملا و قطعا به موفقیت میرسد . در سریال تروریست اصلی همواره به دام می افتد اما در واقعیت سردسته تروریست ها تا یک دهه پس از ان هم چنان به زندگی خود ادامه میدهد و سازمان تروریستی خود را بیش از پیش تحکیم میکند . از سوی دیگر باید توجه کرد که اساسا حادثه 11 سپتامبر انگیزه اصلی تولید سریال 24 و نظایر ان بوده است .
پس ارتباط بین واقعیت داستانی با واقعیت بسیار پیچیده تر و متکامل نر از ان است که یکی الگوی دیگری ثرار بگیرد . همانگو.نه که در بسیاری از موارد واقع گرایانه ترین اثار نیز حیاتی مستقل از زندگی دارند –برگرفته اما مستقل از واقعیت زندگی و حتی ذهنیت مولف – زندگی نیز گاه در قالب اثر در نمی اید! . گاه همانگونه که مارکز گفته است واقعیت واقعا موجود در جزایر کاراییب نام واقعیت جادویی به خود میگیرد و گاه داستان سراسر خیال هری پاتر حیاتی واقعی تر و مستقل تر از هر زندگی واقعی ای پیدا میکند و بنابراین بر زندگی واقعی تاثیر گذار میگذارد .
اما دیدگاهی که همه چیز را داستان میبیند ، 11 سپتامبر تا قتل بن لادن را داستانی امریکایی با مقاصد مشخص به حساب می اورد . اما در 24 نیز در تمام توطیه های تروریستی نهایتا بخش هایی از دولت امریکا دخالت دارند . ولی روایت 24 از واقعیت بسیار باور پذیر تر است تا این برداشت های یک سویه !.چرا که در نهایت ناجیان هم امریکایی هستند!. در وافعیت داستانی جنگ اصلی هم چنان در میان نیروهای خیر و شر است نه در میان ملبت های مختلف و نیروهای خیر و شر به تساوی در میان ملیت های محتلف وجود دارند . ایا این بردا شتی رویایی از واقعیت موچود است یا ارزویی است که میخواهد خود را برواقعیت تحمیل کند ؟ یا اصلا منطبق بر واقعیت است ؟خیلی مهم نیست . مهم ان است که این تلقی باور پذیر تر است . باور پذیری هم البته بیش از انکه به سلایق مردم ارتباط داشته باشد به منطق عام ومنطق داستانی ارتباط پیدا میکند یعنی به عبارت دیگر نه سلایق مردم نه منطق عام و نه منطق داستانی سنگینی شر را برای یک کشور نمیپسندد .فیلم نامه نویسان هالیوود هم به اکتشافات بزرگی دست یافته اند اولا انها هم به این نتیجه رسیده اند ه جنگ بزرگ جنگ خیر و شر است! و نه تنها این، بلکه دریافته اند که اثار بزرگ هنری هم کاری بجز مطرح کردن مسایل بزرگ ندارند و از بین مسایل بزرگ فلسفی انکه جنبه دراماتیک بیشتری دارد قطعا تنازع خیر وشر است بی دلیل نیست که دستمایه بسیاری از اثار بزرگ هوارد هاکز و کوروساوا را نیز همین جنگ خیر و شر تشکیل میدهد . بیهوده نیست که حالا نه تنها در 24 بلکه در تمام اثار اکشن این چنینی- اگرچه نه با جلال و جبروت هفت سامورایی -باز هم نبرد اصلی بین خیر وشر است . این ایا به معنی روزمره و دستمالی شدن مسایل بزرگ بشری به واسطه رسانه های مدرن است یا خیر؟- همان کاری که به قول داریوش شایگان توریسم با غنای فرهنگ ها کرده - نمیدانم! اما در هرحال به معنای ارتقا سطح فرهنگ و سلیقه عمومی ای که خیر و شر را فراتر از رنگ پوست و ملیت میبیند هست . ایا درجه بالاتر سلیقه عمومی ان است که دیگر سیاه وسفید و خیر وشر را نمیبیند و طیفی از رنگ ها-خیر وخیرتر و شر وشرتر - را در نظر می اورد. چیزی است که در اینده روشن خواهد شد . اما واقعیت داستانی فراتر از این میکوشد تجسمی از خیر ناموجود بیافریند و ان را در برابر شر واقعا موجود قرار دهد .شخصیت و ماجراهای جک بائر رویین تن!، به شدت غیرواقعی است .از نظر شخصیتی او حاضر است از همه چیز خود بگذرد تا ماموریت خیرش به نتیجه برسد و اگرچه در وضعیت متعارف ماموری تابع قانون است اما اگر لازم بداند تمام قوانین متعارف را زیر پا خواهد گذاشت .. ماجراها نیز به شدت غیر واقعی هستند همیشه از میان اتش وخون و ده ها کشته این جک بائر است که سالم و سرحال بیرون می اید . اما در داستان شخصیت او و ماجراهایش به شدت باورپذیرند . نمیدانی که واقعا باور میکنی یا دوست داری باور کنی؟اما در بیرون داستان، بن لادن هم واجد همه این خصوصیات هست ااما باورپذیر نیست . در وجود او شک میکنی هاله ای از ابهام و افسانه پیرامون او را او را فراگرفته .
او زندگی ارام یک شیخ عرب را وانهاده و به دنبال ماجراهایی که خود خیر میداند و میدانیم که در طول دهه پیش بارها از میان خون واتش سالن بیرون امد .ا این شخصیتی واقعی اما باور نا پذیر است . ایا این هنر فیل نامه نویسان است یا اینکه ما به خیر باور بیشتری داریم ؟ایا این خوش بینی واقعی است یا خوش بینی ای بدخیم به شمار میرود ؟
روز دوشنبه اقای دکتر اخوندی استاد برجسته و بسیار محبوب حقوق در سرمقاله روزنامه شرق مطالب بسیار مهمی را در مورد مسایل حقوقی حسنی مبارک در دادگاه تبیین فرمودند که بی تردید نکات بسیاری را برای اهل فن و بخصوص حقوقدانان جوان و دانشجویان حقوق روشن کرد چراکه علم حقوق هم مثل سایر علوم همان اندازه که دانش اصول میباشد میگردد دانش مصداق ها نیز محسوب میگردد . اما جناب استاد در مقدمه بحث خود بخصوص در ان قسمت روزنامه که در تای رو می افتد و بنابراین خواننده بیشتری هم دارد مطالبی را هم درباره سکته حسنی مبارک و ارتباط ان با داگاهش بیان کردند که موضوع یادداشت حقیر هم بیشتر این قسمت مقاله ایشان است نه بخش های حقوقی ان .
استاد به اینکه حسنی مبارک در روز قبل از دادگاه دچار سکته مغزی شده اند استناد کرده نتیجه میگیرند که "استرس " ناشی از عذاب وجدان در روز دادگاه باعث این سکته شده است . بنده هم بر این عقیده هستم که اقای مبارک قطعا بسیاری از قوانین دموکراسی را زیر پا گذاشته اند - مثلا نمیتوانم فراموش کنم که با وجود چاپ مقاله اینجانب در برنامه کنگره صرع در قاهره و دعوتنامه از چند مجمع بین المللی به حقیر هم که بویی از سیاست نبرده ام به صرف ایرانی بودن ویزا نداد –والبته با اکراه میتوانم بپذیرم که ایشان انقدرها هم ادم بی رگی نباشند و دچار عذاب وجدان هم بشوند! . اما به عنوان طبیبی که روزگار خود را با این گونه مسایل میگذراند و سطح دانش و تصورات پزشکی ملی با کیفیت حیات او در ارتباط نزدیک است . نمیتوانم یک بار دیگر این جمله را تکرار نکنم که استرس باعث سکته مغزی نمیشود ! حتی اگر این جمله فرسنگ ها با بدیهیات بسیاری از ما در تضاد شدید قرار داشته باشد! . و حتی اگر یک حق شناس والاتبار ،ان را در لابلای مطالبی که همه انها را قبول دارم گفته باشد . بخصوص که در صفحه اول روزنامه ای پرتیراژ ان هم در خواندنی ترین قسمت ان به چاپ رسیده باشد.واقعیت ان است که در هیچ کدام از منابع معتبر استرس نه به عنوان علت و نه به عنوان ریسک فاکتور سکته مغزی به شمار نمی اید . جریان خون و وضعیت متابولیک مغز دارای سیستم کنترلی بسیار پیچیده ایست که ان را مستقل از فشارخون عمومی ووضعیت متابولیک بدن تنظیم میکند .بنابراین تغییرات فشارخون در شرایط معمول تاثیر چندانی بر فشار مغز نمیگذارند و تغییرات متابولیک هم فقط در درجات شدید بر مغز موثر می افتند .ا
اگر اینگونه نبود این ارگان حیاتی هر روز در معرض خطر قرار میگرفت . ریسک فاکتورهای سکته تا حدود زیادی شناخته شده اند مثل فشارخون، سیگار، چاقی ، افزایش چربی ها و............ولی اولا استرس جزو این ها نیست و ثانیا اینها فقط ریسک فاکتور هستند و علت سکته به شمار نمیروند . بدین معنی که شرایط مستعد کننده برای سکته را فراهم ساخته و ان را جلو می اندازند ولی لزوما در زمان افزایش هر کدام از اینها مثل فشارخون اتفاق خاصی نمی افتد . قاطی کردن ریسک فاکتور با علت سکته است که باعث شده عده زیادی از مردم در عذابی بیهوده و روزمره با بازوبند دایمی فشار زندگی کنند که" نکند بالا برود سکته کنیم "؟!!یا به جای هر ازمایش دیگری هرروز چربی های خون را چک کنند !!.
اما این اعتقاد محکم به ارتباط استرس با سکته مغزی از کجا منشا میگیرد ؟. عوامل مختلفی را میتوان ردیف کرد اما پاسخ نهایی مستلزم یک رویکرد جامعه شناسانه و روانشناسی اجتماعی از طرف صاحبنظران است نه حقیر . اما بنده به زعم خود میتوانم به نکاتی اشاره کنم
اول اینکه ما در برخورد با پدیده ها شاید به جای تعامل با انها ابتدائا به دنبال توجیه انها هستیم و در توجیه نیز به دنبال دم دستی ترین و قابل فهم ترین توجیهاتیم به عبارت دیگر بسیاری از مفاهیم پیچیده را به قدر دانش خود ساده میکنیم و به همین سادگی قانع میشویم . راستی اگر سکته مغزی به استرس ارتباط ندارد پس از چیست ؟؟این جمله که همین الان هم به ذهن خیلی ها امده . تعابیر جالبی دارد یعنی ما در برخورد با چیزی که علتش را نمیدانیم دچار اضطراب و مشکلیم ترجیح میدهیم علتی قلابی برایش بتراشیم تا با ان به همین شکل مبهم برخورد کنیم . گویا با انچه که در ذهن ما مبهم است هیچ تعاملی نداریم . این درحالی است بخش عظیمی از انچه که در جهان وجود با ان روبروییم در اصل ناشناخته و به عبارتی در فهم خداست و ما با همه انها به نوعی در تعاملیم چراکه زندگی میکنیم . نحوه تعامل با ناشناخته ها شاید یکی از مهم ترین وجوه ممیزه پختگی فرهنگی باشد . بیهوده نیست که در مقایسه با اروپا ما " نمیدانم" بسیار کمتری میشنویم و اساسا در هر موضوعی بلافاصله وارد صحبت و اظهار نظر میگردیم و توجه نمیکنیم که بسیاری از ان چیزهایی که بدیهیات و صغری و کبرای ذهن ما را تشکیل میدهند غرایب و ناشناخته هایی هستند که تنها تکرار و عادت، جامه ای منطقی بر ان ها پو شانده است .
دوم انکه بنظر میرسید استرس به عنوان علت بیماری ها و بطور مشخص سکته مغزی به عنوان علتی مدرن و علمی برای خود جا باز کرده باشد . این علتی بیرونی است چیزی است که از خارج بر وجود پاک انسان وارد میشود و از ابتدا در وجود ادمیزاد نبوده است و مگر نه اینکه سال هاست بر این باوریم که نظریه مصیبت بیرونی و محیطی نظریه ای مترقی و نظریه مصایب ارثی و درونی نظریه ای ارتجاعی است!! !!؟؟؟ البته نباید بپرسید که میلیونر معروف اقای بیژن پاکزاد که در تمام عمر حداقل میتوان گفت مشکل زیر بنایی اقتصادی نداشته دیگر چرا سکته کرد و مرد؟
اما سوای این ذهنیات بی تردید در کشور ما این تبارز استرس علت خاص دیگری هم دارد ان هم علاقه بیش از حد فیلمنامه نویسان ما به جنبه های دراماتیک بیماری است. وقتی که منطق ذاتی داستان با طرح وتوطئه ای سنجیده نمیتواند کشش و جاذبه لازم را ایجاد کند لاجرم فیلمنامه نویس دست به پیاز میبرد کشمکش عاطفی یا وضعیت استرس زا منجر به سکته میشود و کار به ای سی یو و گورستان و مراسم عزاداری میکشد .از این ها گذشته اساسا یکی از را ههایی که پزشکان سکته مغزی واقعی را از سکته مغزی کاذب تشخیص میدهند همین نکته است که ایا بدنبال یک استرس بوده یا نبوده و اگر به همراه استرس بوده سکته مغزی کاذب را هم در نظر میگیرند . سکته های مغزی کاذب که به دنبال مسایل روحی روانی پیش می ایند خود به دوگونه هستند یا بیمار نوعی کشمکش روحی یا استرس با خود دارد و انها را به شکل یک بیماری جسمی تبدیل میکند و در حالی که بیمار نیست وانمود میکند که سکته کرده ودر نوع دیگر که هیچ گونه اختلال روحی روانی وجود ندارد و بیمار به دلایل خانوادگی یا شغلی یا سیاسی با تظاهر به علایم سکته مغزی دانسته تمارض میکند . بسیاری از سکته های سیاستمداران از این نوع است . ارتباط با "پتو" با سیاست بخصوص در کشور ما تاریخچه روشنی دارد . سکته اقای مبارک هم بیشتر از این نوع بنظر میرسد!
حقوق دانان بیش از همه ما توانایی دیدن ان سوی واقعیات را دارند . انها به مقتضای دانش و حرفه خود بیش از هرکسی توان ان دارند که با چشم هایی شسته به واقعیات بنگرند و غرابت افتادن معمول سیب از درخت را دریابند و اگر چنین است که هست تنها چیزی که مرا میترساند تصور ناممکن انبوه بدیهیاتی است که در چشم معتاد خود من در جنبه هایی غیر پزشکی لباس منطق پوشیده اند اما انها هم در اصل خرافه های دیگری از جنس ارتباط استرس با سکته هستند
شهلا جاهد و مسیولیت رسانه ها
بالاخره شهلا جاهداعدام شد . او نام دیگری هم داشت نامی که بر او گذاشته بودند و قرار بود او باشد اما خود او نام دیگری را بر خود پسندید . ایا در این تن همین دو شخص میزیستند یا بیشتر معلوم نیست به ما هم مربوط نیست! تحلیل همین دو شخص ما را بس.راستی چرا او هم مثل بسیاری دیگر قالب شخصی را که برایش از پیش تعیین شده بود نپسندید ؟ . پوسته شخصیت اول خود را درید و بر علیه او به دشمنی پرداخت دشمنی ای تا پای مرگ . و ایا در این مبارزه مرگ و زندگی ما به نفع کدامیک از این دو برخاستیم ؟ ایا ما زمانی که شهلا با شخصیت دیگر خود به مبارزه برخاست با او همدست نبودیم وقتی که شهلا این دختر نسبتا زیبا و خودنما میخواست خود را به نمایش بگذارد ما میدان برایش فراهم نکردیم؟ وقتی که در دادگاه میدان تازه ای برای عرضه خود یافته بود ما با عکس های" گوشه چشمی" در صفحات اول روزنامه های خود زمینه را فراهم نکردیم ؟ . این توطیه ای بزرگ بر علیه خود او بود که با شرکت فعال خودش اجرا شد . متهم مظلوم و زیبای یک پرونده قتل بودن ، زیر نور فلاش های دوربین ها قرار گرفتن با ان لباس مخصوص در جایگاه متهم نشستن ! و...به نظر میرسید این ها همان چیزهایی بود که نا خواسته اورا ارضا میکرد چیزهایی که سال ها ندانسته به دنبالش بود . همان روحیه ای که میخواست وجود خود را در دنیا اعلام کند . دنیا را عمدتا عرصه حضور خود میدید او متن بود و بقیه حاشیه ! هم او بود که زندگی متعارف لاله را نپذیرفت . دنبال چیزی بود استثنایی ستاره ای مشهور و غیر متعارف ... چیزی که خود او نیز نمیدانست چیست . اما نه تنها حدود "ممکن " و "مقدور " را در نوردید بلکه وقتی که هیچ امکان مشروع و مفیدی را برای ارضای این بخش وجودش نیافت از حدود "معقول " و "مشروع " هم فراتر رفت و انرا " عشق "نامید . و مگر مفروضات رایج – نه قانونی – در راه عشق همه چیز مجاز نمیشمارند؟ ایا این همه تو صیفات شاعرانه و عرفانی در باره حالتی تعریف نشده بنام عشق – که گویا همه چیز را مجاز میسازد –در چنین واکنشی بی تاثیر است؟ . براستی اگر در برابر عوام مکرر در مکرر از عشق در همان حالت مبهم عرفانی اش که همه چیز را مجاز میکند صحبت میکنیم پس تکلیف هنجار های اجتماعی چیست ؟ حتی پس از اعدام نیز برخی مینوشتند که او تا اخر عاشق همان ستاره بود . سودایی مرگ بار که همان عاشقان " جنون " و " عشق " برای تیتر اول روزنامه هایشان می پسندند .ایا وقتی از " عشق " مینویسیم متوجه برداشت های گوناگون و گاها غیر منطقی از این واژه هستیم؟ واقعیت این است که انچه که عشق نام گرفت چیزی نبود جز سر دراوردن از خانه مجردی مرد دیگری با تمام عواقب نامبارکش ایا رسانه ها انها که نقش غیر قابل انکاری در فرهنگ سازی دارند توانستند در این قضیه به خوبی سره وناسره را از هم بشکا فند ایا باز هم شهلای دیگری پیدا خواهد شد که به دنبال قتلی مرموز عرصه خودنمایی خود را در جایگاه دادگاه و محمل ان را رسانه هابیابد و با دست خود اولیا دم را به مرگش تشویق نماید ؟ایا در قضیه لاله و شهلا هیچ نیم نگاهی هم به لاله ضروری نبود؟ا ن سوی قضیه کسی است که سر به زندگی مقدر سپرده شاید هم سودای نامتعارف بودن را در خود کشته در تنگنای خانه خود را به شستن رخت چرک های حاصله از خانه مجردی و مشق بچه ها مشغول کرده و در برابر سودای جنون امیز دیده شدن و به حساب امدن اسیب ناپذیر شده و هیچ فلاش دوربینی او را نمی فریبد . ایا تراژدی ساکت و بی صدای این دومی – چونان زندگیش – ارزش کوچک ترین توجهی را نداشت؟ . کدام تراژدی عمومی تر است تراژدی شهلا یا تراژدی لاله ؟ کسی که به حقوق زنان می اندیشد به کدامیک باید بیشتر توجه کند ؟ ایا صحبت از حقوق زنان بیش از انکه به معنای دفاع از حقوق شهلا باشد دفاع از حقوق لاله نیست ؟ . راستی چگونه میتوان نوعی اظهار نظر عمومی در مورد هر یک از حقوق اجتماعی را به تکرار اغراق امیز یک واقعه خاص تقلیل داد و انرا هم تنها از یک زاویه خاص نگریست . ایا روزنامه راا فکار عمومی می خوانند یا خانواده لاله ؟ ایا تصمیم درباره زندگی شهلا را افکار عمومی خواهند گرفت یا خانواده لاله ؟ اگر خوانندگان افکار عمومی هستند و تصمیم گیرندگان نهایی خانواده ، پس این چه طوفان نابخردانه ای بود از عکس های ارایش کرده شهلا در صفحه اول روزنامه هایی که به هیچ عنوان نمیتوان انها را زرد خواند؟ و روشن بود که تنها به مقابله خانواده می انجامد .ایا تلاشی بود برای تاثیر گذاری بر قضات ؟ ایا سعی در اصلاح قوانین از طریق رفتار غیر مسیولانه در یک پرونده قضایی امکان پذیر است ان هم در شرایطی که میتوان انتظار داشت که این رفتار ممکن است به قیمت جان متهمی تمام شود که اگرچه جنایت کرده ولی با همین قوانین موجود به فرض گذشت اولیای دم میتوانست زنده بماند و دوباره باز پروری شود ! ایا با این عکسباران از این ستاره نوظهور احساس غبن در خانواده مقتول بیش از پیش نمیشد . ایا انها در صدد راهی برنمی امدند که در این جو حق قربانی مظلوم خود را به نوعی تحقق بخشند ؟ بدیهی است ضمن تلاش در جهت اصلاح قوانین باید از تمام ظرفیت های موجود قوانین در جهتی که میخواهیم ان قوانین را اصلاح کنیم بهره گرفت . در این مورد بخصوص مطبوعات میتوانستند با مسکوت گذاشت شهلا با ان ظاهر وان روحیه هیستریونیک – که سوژه بسیار مناسبی برای مطبوعات به شمار میرفت –چند ین بار با لحنی جانبدارانه با لاله و خانواده اش مصاحبه میکردند . در این شرایط و با این قوانین خاص که در هر حال امکان گریز از مجازات اعدام را به نوعی فراهم میکند . رسانه های اجتماعی میتوانند نوع خاصی از ادای دین را برای اولیا دم تعریف کنند و تا حدود زیادی این دین را به انجام برسانند . شنیدیم که در اخرین لحظات شهلا ساکت شد و ان شخصیت اول برای نجات زندگیش به ناله در امد . ایا رسانه ها نمیتوانستند شرایط دیگری را رقم بزنند که خانواده مقتول و حتی قضات که انها هم محدود ومحصور به شرایط هستند به جای یک جفت چشم حالا دل اشوبه دو جفت چشم را نداشته باشند ؟ بی تردید چنین امکانی وجود داشت . منتهی با دانش رسانه ای که به نحوی علمی تمامی زیر وبالای افکار عمومی و شیوه های تاثیر گذاری مسیولانه بر ان را بشناسد .
طبیبان ،اسپری و شوکر
دوستانی از نظام پزشکی تماس گرفتند که برای حفاظت از جان ، سلاح هایی فراهم امده که میتوانم دریافت کنم . بنده ضمن تشکر از اینکه بالاخره کسانی به فکر حفظ جان بنده و همکاران هستند از دریافت این سلا ح ها – اسپری و گاز اشک اور – عذر خواستم .دلایل دریافت نکردن حقیر بیشتر دلایل خصوصی بود تا عمومی. که شاید اگر این دلایل وجود نداشت بنده هم مثل سایر همکاران این سلاح ها را دریافت و وارد میدان میشدم! اولا بنده به خاطر برخی اشکالات سخت افزاری مغز و برخی اشکالات نرم افزاری ناشی از ابتلای دراز مدت به اشتغال مغز و اعصاب ،به احتمال زیاد در موقع نیاز به این اسپری و شوکر ها تازه به فکر می افتادم تا ببینم انها را کجا جا گذاشته ام و با احتمال قریب به یقین در هنگام مواجهه با سارق ان را همراه نداشتم ثانیا با توجه به ضعف جسمانی غیر قابل انکار و عدم وجود هرگونه سابقه برخورد فیزیکی در صورت همراه داشتن این وسایل نیز قطعا نمیتوانستم استفاده درستی از انها به عمل اورم وحداقل احتمال همان اتفاقی بود که همیشه در برخورد با همه اسپری ها به دلیل ضعف قوای بینایی و البته عجله انتفاق می افتد و اسپری رو به صورت خودم عمل میکند . اما دلیل قلمی کردن این یادداشت نه این نقا یص فردی بلکه مسایل عمومی ای است که در مورد انها نیز بنده جریت اظهار نظر ندارم ولی هر ادم نادانی هم بالاخره حق سوال دارد !
1-ایا مرحوم دکتر سرابی و دکتر سود بخش که در خیابان یا پارکینگ خصوصی توسط سلاح های یپیشرفته خودکار و از فاصله دورمورد ترور قرار گرفتند در صورت همراه داشتن این اسپری ها و شوکر ها میتوانست نجات بخش باشد .
2- ایا در کشور ما هم مثل برخی کشورها- که از سال ها پیش مورد اعتراض جامعه جهانی هستند- شهروندان برای حفاظت شخصی مجاز به حمل سلا ح هستند . اگر جواب مثبت است و ما هم به جمع این گونه کشور ها پیوسته ایم بنده توصیه میکنم بجز جامعه پزشکی بقیه مشاغل هم تحت پوشش این قانون قرار بگیرند . مثلا برای جواهر فروشان هفت تیر برای صرافی ها ژ3 برای کامپیوتر فروشان کلاشینکوف و برای بانک های خصوصی هم ار پی جی هفت توزیع شود
3-از انجا که بسیاری از طبیبان ادم های عصبانی و بداخلاقی هستند – بخصوص در ساعات اخر شب - و در ضمن اکترا اختلال بینایی هم دارند ایا این خوف وجود ندارد که این اسپری ها بی جهت در موارد دیگری هم بیخودی مورد استفاده قرار بگیرند ؟
البته اگرچه متعهد به سوال کردن شده بودم نمیتوانم ناگفته بگذارم – یا درقالب سوال بگویم – که طبیبان اساسا ادم های بی ازار و صلح طلبی هستند انها را با ابزار خشونت کاری نیست . تصور پزشک میانه سالی که با موی سپید به صورت جوانی که به خاطر خرج و مخارج زندگی یا حتی به خاطر مخارج بیماری اعتیاد یا حتی بیماری صعب العلاج شخصیت اننتی سوسیال دارد اسید – ببخشید اسپری- می پاشد تصویر دل نشینی نیست . طبیبان در ذات خود به مردمانی تعلق دارند که چون سیمین بانو ان مادر دانشور بر همه فرزندان، همه بره های گم شده و ره گم کرده، دل میسوزانند و بر انان اسید نمی پاشند . کم نبوده است مواردی که طبیبان مورد سزقت قرار گرفته اند و در نهایت و به فراخور یا به داد سارق رسیده اند یا حداقل مال مسروقه را تقسیط کرده اند !! و البته کم نبوده اند پزشکانی که از این بر ه های گم شده چاقو هم خورده اند .
در نهایت تصور میکنم کاریکاتوریست های عزیز ما از موضوعی بدین جالبی یعنی طبیب پیزوری با عینک وتشکیلات و اسپری و شوکر در دست تابحال غفلت کرده اند و گرنه حقیر میتوانست از یکی از این کاریکاتور ها در این یادداشت استفاده کند و البته بد نمیدانم بیفزایم که تمام ابعاد عرصه عمومی ،و نه فقط ابعاد سیاسی - نیازمند توجه روشنفکرانه – نظیر کاریکاتور – است.
درباره نطق پادشاه
فرصتی پیش امد که فیلم نطق پادشاه را ببینم- البته با پرداخت سهم ناچیز کپی رایت ونه با استفاده از سی دی های حرام . داستان پادشاهی که در جریان یک جنگ جهانی, درگیر جنگی خصوصی است با لکنت زبان خویش!!.. . ان هم زمانی که گفتار پادشاه اهمیتی ملی و حتی بین المللی پیدا کرده است .ووقتی که با کمک یک گفتار درمانگر بر لکنت خود غلبه میکند کلام روان او چیزی نیست جز اعلام جنگی جهانی !!
داستان این اختلال تکلم و درمان ان برای حقیر که نه زبانشناسم و نه فیلم شناس و نه حتی گفتار درمانگر بلکه به هرحال به جهت رزق و روزی سروکاری با اختلالات تکلم دارم , البته جالب و درنوع خود بسیار اموزنده است اما اهمیت و اموزه های ان از مسایل حرفه ای بسیار فراتر میرود .
میتوان از نکاتی شروع کرد که به تاریخ ومنشا تصورات پزشکی اشاره دارند .تصوراتی که گاه در یک برهه تاریخی با تصورات در برهه تاریخی دیگر به شدت در تضاد قرار میگیرند . لکنت زبان برای مردی که از همه جهات دیگر توانایی و لیاقت خود را به اثبات رسانده مانعی میشود در راه سپردن پادشاهی ! تا جایی که درد چه باید کرد خواب از سر پادشاه پدر میرباید چراکه اکنون پادشاه از اسمان به زمین امده دوربین ها ی سینما و میکروفون های رادیو اورا بهشدت زمینی کرده اند و او اکنون نیاز مند طنازی صوتی در هر خانه ای است که رادیویی داشته باشد . و بعد از پادشاهی نیز ملت بر اوترحم میکنند که "خدا به داد شاه برسد "و در همان زمان شخصیت بی بند وبار برادر بزرگتر-اختلالی که البته نمیتوان انرا دید یاشنید- هیچ نگرانی به بار نمی اورد. .لکنت زبان جدا نقیصه ایست اما نه تا ان حد که نهایتا مانع پادشاه شدن بیمار باشد چیزی در ناخوداگاه جمع این اختلال را تا ان حد جدی نمیگیرد . اما اگرچه این ذهنیت منفی تا امروز هم در مورد مبتلایان به لکنت زبان باقی مانده اما پیش از ان این گونه نبود دکتر سامویل جانسون ادیب بسیار معدوف وواضع لغت نامه انگلیسی" تیک "هایی بسیار شدیدتر در تمام اندامش داشت ولی کسی در ان زمان بر دیوار های لندن نمی نوشت "خدا به داد دکتر جانسون برسد "
همین گونه است روش های درمانی لکنت زبان پسر پادشاه در نگاه امروزی ما !!از فرمان ملوکانه پدر تاجدار که " حرف بزن! "که یاداور شلاق زد خشایارشا بر دریاست والبته نتیجه ای معکوس به بار می اورد تا دستورات طبیب – لابد اکادمیک- دربار که دستور افراط در مصرف سیگار میدهد یا دهان شاهزاده را پر از گوی میکند تا اشاره به تغییر قهرامیز چپ دستی شاهزاده در کودکی .اموزه همه این ها برای طبیب جوان ریشخند تصورات کهن نیست بلکه مطلق نپنداشتن تصورات امروزی است . تردید در نسبی بودن ان چیزی ست که امروزه علم مینامیم چیزی که باران دوران ممکن است ان را با خود ببرد و باد اینده تصورات دیگری بیاورد . شاید طبیب موفق انکه بالاخره باعث شد شاه سخنرانی اعلام جنگ را به پایان ببرد . با به حساب اوردن عقل سلیم و تجربه استفاده از ان موفق شد لکنت زبان پادشاه را علیرغم ان همه اطلاعات علمی !و پیش فرض های ذهنی موجود مداوا کند .اری کم نیست مواردی که دانش ما حجابی میشود در برابر انچه که عقل سلیم به روشنی میتوانست ببیند .اما غلبه بر پیش فرض های مسلط تنها وجه اموزنده این طبیب موفق نیست او توانست نوعی اقتدار علمی را بر پادشاه کشور به عنوان بیمار اعمال کند این وظیفه دشواری است که بسیاری از ما طبیبان نه تنها در برابر بزرگان عرصه سیاست و فرهنگ از اعمال ان قاصریم بلکه در شرایط اسان تر در برابر افراد تحصیلکرده ,انان که سفارش شده اند, دوستشان داریم یا به ان ها احترام میگذاریم یا نوعی رودر بایستی بین ما هست, نمیتوانیم اقتدار لازم را اعمال کنیم در نتیجه گاه مجبور به معاینه در اماکن غیر استاندارد ,نسخه نویسی در راهرو یا توصیه های درمانی در میهمانی میشویم . رفتاری که نهایتا به ضرر بیمار تمام خواهد شد . بیماران نهایتا منطق اقتدار و حتی وسرسختی ای را که به نفع انان اعمال میشود درک میکنند و قدر خواهند دانست.مشروط بر انکه این اقتدار تنها و تنها در جهت تسهیل درمان بیمار باشد نه در جهت ارضا برخی نقایص شخصیتی طبیب . همانگونه که جرج پنجم پس از چند بار لجبازی و عصبانیت نهایتا دریافت . بد نیست به خاطر بسپاریم که طبیب جرج پنجم هم حاضر نشد مکان ایده ال گفتار درمانی خود- ان مطب رنگ ورورفته - را ترک کند و به قصر پادشاه برود!. بدیهی است که یک معاینه و یک اقدام پزشکی نه یک گفتگوی ساده در حد یک درددل دوستانه بلکه یک اقدام علمی دقیق میباشد که هر نکته ان ضوابط خاصی را شامل میشود . ضوابطی که اگر در این کار یعنی درمان بیماران نقشی نداشتند اساسا وضع نمیشدند .
گذشته از این اشارات طبی اما فیلم مثل یک اثر هنری کامل منظومه ایست از مشابهت ها و مغایرت هایی پرمعنا که در کنار هم کلیتی به شدت پرمعنا وتفکر برانگیز می افرینند .
شاهزاده اگرچه الکن است اما درتلاش سخت کوشانه خود برای تکلم چیزی جز حفظ منافع ملی کشور را در نظر ندارد اما برادر بزرگتر اگرچه به روانی صحبت میکند و در تمسخر برادر چیزی از عوام کم ندارد اما میرود تا منافع ملی را به شدت به خطر اندازد و ان رقیب بزرگتر – هیتلر – با ان زبان روان و اتشین میرود تا گدازه های اتشین را برجان جهان بیاندازد .شاه بر او غبطه میخورد که "هرچه میگوید ولی خوب می گوید" اما گویا دوران انان که به سلاست و شیوایی توده های مردم را به حرکت درمی اورند گذشته است حالا دیگر گویا ملت امادگی ان دارد که" در فاصله هر کلمه دو دقیقه "" سکوت را تحمل کند شاید به صلح دست یابد دوران انانی است که با تردید اما به راستی سخن میگویند نه انان که به سرعت اما با اعتماد به نفس و روان دروغ میگویند و تهییج میکنند !!.
از سوی دیگر جنگ خصوصی پادشاه زمانی پایان میگیرد که جنگ جهانی درگرفته است و انگلستان در صلح زبان در کام فروبرده وحالا که جنگ اغاز شده زبان به سخن گشوده است .و چه کسی بهتر از انکه ابتدا در جهاد با خود به پیروزی رسیده است.
پادشاه که نمادی است از دوران گذشته با دارایی ای به ارث رسیده از خون, برای درمان لکنت زبان خود دست به دامان "پرزیدنت"انجمن گفتار درمانان انگلستان شده است. چرا که گفتار درمانان انگلستان شاه ندارند . پرزیدنت انها هم نه براساس خون بلکه براساس خصوصیات فردی و با رای مستقیم گفتاردرمانان انگلستان انتخاب میشود . دوران پادشاه گذشته او نیز خود محتاج پرزیدنت های دوران جدید است .پرزیدنت های جدید برخلاف پادشاهان قدیم تنها وجه خاصی از اقتدار را با تعریفی مشخص دارا هستند اقتدار هایی به شدت واقعی و مورد نیاز که اقتدار سیاسی تنها یک جنبه ان است .حالا ان که زمانی مالک االرقاب همه چیز ملک و ملت بود چاره ای ندارد جز انکه در اتاق انتظار رنگ ورو رفته ای در انسوی شهر بنشیند.
طبیب هم که در برابر پادشاه چون موجودی دانا و مقتدر رخ می نماید خود مثل یک انسان دارای نقطه ضعف است او هم هنرپیشه ناکامی است که درکار هنر جز تمسخر نشنیده و زن ذلیلی است که در برابر پادشاه انگلستان هم بیشتر از همسرش می هراسدو از این رو به شدت انسانی وباور پذیر است مثل پادشاهی که چیزی اسطوره ای اورا به اسمان ها پیوند میدهد اما به واسطه همین لکنت زبان است که این تصویر متعالی خشی انسانی برمیدارد زمینی, امروزی و دوست داشتنی میشود !!.
اما برای ما که شاهد داستان ها و سریال های وطنی هستیم نکات دیگری هم هست . صناعت داستان وسناریو میتواند به ظرافت چنان کشش و جاذبه ای بیافرند که داستان را از استفاده ابزاری و بیهوده از سکته وسی سی یوودر یک کلام پزشکی بی نیاز سازد. استفاده ای که سو تفاهمات بیشمار در ذهن مردم در ارتباط با علت بیماری ها میپراکند . در حین یک مشاجره یک تفر سکته میکند یعنی هم درد قفسه سینه میگیرد و هم یک طرف بدنش فلج میشود و نهایتا در سی سی یو بستری میگردد حال انکه اساسا استرس هیچ ارتباطی باسکته مغزی ندارد و باعث سکته مغزی نمیشود سکته یا مغزی است و باعث فلج میشود ویا قلبی که باعث درد قفسه سینه میگردد و سکته مغزی را در سی سی یو بستری نمیکنند در عوض یک بیماری جزیی مثل لکنت زبان میتواند موضوع داستانی هیجان انگیز گردد که نه تنها ساعاتی لذت بخش فراهم اورد بلکه بسیاری سوئ تفاهمات تاریخی را نیز روشن سازد و با ابزاری بسیار کارا تصورات پزشکی و اجتماعی مردم را دربرخی زمینه ها متحول سازد . تمام انچه که در مورد لکنت زبان درفیلم مطرح میشود از اجرای علایم تا علت ودرمان, همه وهمه دارای دقت علمی هستند بی تردید مشاورین متخصص وروز امدی سناریو را یاری داده اند . برخلاف سناریونویس های ما که خود درجا بیماری و درمان اختراع میکنند .
اما نکته اخر درمورد نام فیلم هم باید گفت سخنرانی پادشاه ترجمه دقیقی نیست چراکه کلمه" اسپیچ " گاه به معنای گفتار و گاه به معنای سخنرانی استفاده میشود ." نطق "ترجمه مناسب تری به نظر میرسد چراکه نطق هم گاه به معنای گفتار و گاه به معنای سخنرانی استفاده میشود . و در اینجا هم داستان در عین حال هم نطق باز کردن و هم سخنرانی کردن پادشاه مطرح است.
انتخابات ومسایل پزشکی-3
مسایل اموزشی
بی تردید بخش مهمی از مشکلات اموزشی در کشور ما ریشه های عمیق فرهنگی دارند . اما بر خلاف سایر جنبه های پزشکی ، این در حالی است که در تاریخ ما اکنده از زمینه غنی اموزشی است از این روست که این مسایل و مشکلات دردناک تر به نظر میرسند . به عبارت دیگر باید گفت اگر چه ما در فرهنگ خود مکاتب و شیوه های بسیار قوی در اموزش، قطع نظر از محتوای ان، داشته ایم تمام این روش ها را به یک باره وانهادیم و برای این محتوای جدید قالب جدیدی فرض کردیم . اما این تقابل میتوانست به نتایج بهتری بیانجامد اگر بر تقابل یا سو تفاهم پایه ای تری استوار نبود ! این تقابل اساسی تر تضادی است که بین "علم" و "ساینس " پرورده شده .
وقتی که میگوییم علم و از عالم یاد می اوریم . فردی با دانش وسیع، کسی که بسیار میداندو همواره بر ان می افزید در نظر می اید . کسی که بر بسیاری از معلوماتی که بر او مجهول بوده اند علم پیدا کرده و میکند .اما وقتی میگویند ساینتیست فردی را در نظر می اورید که شاید اطلاعات مطلق زیادی نداشته باشد و اطلاعاتش محدود به کار عملی ای باشد که در ان زمینه فعالیت علمی میکند، کسی که فی المثل یک روپوش سفید پوشیده و با یک وسیله نوک تیز در حال تحقیق است . در یک کلام میتوان گفت دانستن در "عالم" مستتر است اما کار برد در" ساینتیست" ! عالم عمدتا به انچه که از پیش معلوم بوده علم پیدا میکند اما" ساینتیست" عمدتا رو به جلو نگاه میکند و از انچه مطلقا مجهول بوده معلومات میسازد . بی تردید عالم و علما با ان تعریفی که گفته شد ذخایر فرهنگی هر ملتی هستند اما ساینتیست ها هم جای خود را دارند و در هر حال هردوی اینها یکی نیستند و بحث اینجاست که ما با ترجمه" ساینتیست" به" عالم" هردو را یکی کردیم و باقی بحث را باید به توضیح نمود های عملی این سو تفاهم اختصاص دهم . البته نباید ناگفته گذاشت که اموزش پزشکی بیش از انکه یک اموزش علمی به معنای تیوریک باشد یک اموزش حرفه ای است که البته اموزش حرفه ای هم نوعی ساینس محسوب میگردد .
مهم ترین نمود عملی این سو تفاهم در شیوه و محتوای امتحاناتی است که در مقاطع مختلف تحصیلات پزشکی برگزار میگردد ومعایب مقاطع بالاتر حتی از معایب مقاطع پایین تر نیز بیشتر است .وقتی کسی خود را برای امتحان بورد تخصصی بخصوص در رشته های تیوری اماده میکند مثل کسی است که گویی قرار است با ورق بازی، برجی به بلندی چندین متر بسازد .ماه های متعددی باید در ساعاتی بسییار طولانی تقریبا تمام اوقات روز و شب را به ساختن کاخی ذهنی ازبک کتاب قطور بپردازد . و به نوعی بازی موش و گربه با طراحان فرضی سوالات مشغول باشد . بعد از این امتحان و سعت معلومات این "عالم" بسیار وسیع است اما در بسیاری از موارد در زمینه هایی که تا اخر عمر حرفه ای با انها برخورد نخواهد داشت و در بسیاری از موارد در زمینه هایی که با ان ها برخورد خواهد داشت اما کابرد انها فنی است بسیار دشوار تر از از بر کردن انها! فنونی که بجای فراگیری و کاربست انها، حالا باید در کتابخانه نشست تا انچه مقدمات یادگیری اش طی شده به باد فراموشی دایمی سپرده شود .این روش درستی برای ازمون یک حرفه نیست . یک ساینتیست اموزش هم چنین شیوه ای را توصیه نمیکند . از همه این ها گذشته این روش ازمون یک "عالم " در فرهنگ ما هم نبوده است . ازمون یک عالم قانع شدن یک یا چند استاد بود که نهایتا به اجازه هایی منجر میشد. در بسیاری از دانشکده ها هم ازمون مصاحبه حضوری و گفتگو با چند استاد ویک جلسه دفاع است . امتحانات پر انترنی، علوم پایه و شروع دستیاری هم از این قاعده مستثنی نیستند انها هم همه ماراتون های حافظه ترسناکی هستند که نه تنها زندگی بلکه تمام این حرفه را زیر پای خود له میکنند . انبوه پزشکانی که باید به ناگاه و در شرایطی که امادگی قبلی وجود نداشت مورد پذیرش و ارزیابی قرار میگرفتند مسیولین را مجبور میکرد که شیوه ای سریع و مناسب را جستجو کنند که درغیاب هییت ها و حوزه های علم دیرپا شک بی عدالتی نیز بر ان متصور نباشد .اگر تصوری که ساینتیست را به عالم ترجمه میکند و علم را فقط دانستن میداند نه به کار بستن! ازپیش وجود دنداشت به همین راحتی نمیشد یک امتحان سراسری کتبی از یک کتاب واحد را شیوه مناسب برای ارزیابی کارایی یک فرد دانست! .
اما امتحانات ما تنها نمودهای این شیوه نگرش نیستند . وقتی کار پزشکی تنها دانستن باشد ودانستن را صرفا از طریق درس گفتن بتوان به دست اورد انگاه میتوان تعداد هییت علمی را ثابت نگه داشت و لی دانشجویان و دستیاران را اضافه کرد میتوان قانون گذراند که استخدام هییت علمی ممنوع اما در عین حال هرسال دستیار بیشتری گرفت. موضوع فقط مربوط به صندلی های سالن کنفرانس است دیگر !میتوان ان را اضافه کرد .
ناگفته پیداست اما متاسفانه باید گفت که در دانشکده پزشکی بخش عمده اموزش از طریق کارعملی و به صورتی ناخوداگاه ودر حین کار صورت میگیرد و گسترش چنین کاری مستلزم متخصصین بیشتری است . در فرهنگ ما نیز از قرن ها پیش همیشه درس با بحث همراه بوده است . طلاب دایره وار مینشستند و با استاد به بحث میپرداختند .کلاسی که یک نفر رودر رو با دهها نفر است و تنها میتواند ساکت کند تا درس بگوید در فرهنگ ما جایی ندارد . این ره اورد غرب از زمانی است که زندانبانی به نام" جرومی بنتام " سیستم "سراسر بین" را ابتدا برای زندان ابداع نمود و از انجا تا تیمارستان ها و بیمارستان ها و دست اخر تا مدارس گسترش یافت .
بی تردید سو تفاهم "علم " با ساینس در سایر جنبه های زندگی ما هم نمودهای فراوان دارد اما این ریشه های فرهنگی و این تقابل سنت و مدرنیته که رد پای خود را در اموزش پزشکی نیز برجای گذاشته تنها و تنها با مدیریت و برنامه دولتی قابل مداواست . در برابر چنین مسایل و مشکلاتی دولت نمیتواند و نباید روشنفکر - به معنای مخالفت با عقاید عمومی نادرست – نباشد . باید دید برنامه های کاندیدا ها برای مقابله با این مشکلات چیست ؟
انتخابات و مسایل پزشکی -3
مسایل تحقیقی
مسایل و مشکلات تحقیقات پزشکی بیش از سایر مسایل این بخش ریشه در مسایل فرهنگی ما دارند .این بدین معنا نیست که چون این مشکات فرهنگی است پس دولت نقشی ندارد و نمیتواند داشته باشد یا مثلا اینکه مردم و افراد باید خود را اصلاح کنند . بر عکس ، باید گفت چنین مسایل و مشکاتی جز با دخالت دولت قابل حل نیستند . بنابراین انتخابات ریاست جمهوری باید شامل برنامه ای مدون و اماده رقابت در برخورد با چنین مشکلات اجتماعی با ریشه های فرهنگی باشد .
در یک کلام به جریت میتوان ادعا کرد که بزرگترین اشکال در زمینه تحقیقات پزشکی در کشور ما خلط مبحث تحقیقات با مبحث اکتشافات میباشد. به نظر میرسد نوعی نگرش بر تحثیثات پزشکی وجود داشته باشد که تحقیق را مساوی اختراع و اختراع را منرادف تغییر ان هم از نوع تغییرا ت شگرف و چشمگیر می پندارد . تحقیق در مسایل روزمره و مشکلات پیشاپیش چندان جایی در نحقیقات پزشکی ندارد . همه در انتظارند تا یک محقق که قطعا پزشک برجسته ای است یک داروی جدید یک روش ابتکاری در این یا ان معضل دیرپا پیدا کند . چنین اکتشافی همیشه انتظار میرود و تحسین میشود . حال انکه تحقیق پزشکی در اصل بخش لاینفکی از کار روز مره به شمار میرود . تحقیقات پزشکی چیزی شبیه عقربه بنزین و کیلومتر شمار ماشین پزشکی به شمار میرود . بدون ان شما نه میدانید که با چه سرعتی میرانید- یعنی چقدر مفیدید- و چقدر بنزین مصرف میکنید – با چه هزینه ای ؟. و قتی شما کاری را یک اقدام معجزه اسا و شگرف بدانید باید صبر کنید انتظار بکشید تا یک استعداد درخشان پیدا شود و این کار شگرف را به سرانجام برساند ولی وقتی کاری را جز لاینفک وظایف روزانه پزشکان به شمار اورید ان وقت باید برای ان هزینه کنید برنامه بریزید و دفتر و دستکی درست کنید بر انجام شدن یا نشدن ان نظارت کنید . از همین روست که ادعا میکنم مشکلات اقتصادی ما هم در این زمینه عمدتا فرهنگی است . بیهوده نیست گاه که درخواستی برای گرفتن امکانات تحقیقاتی را میشنوید جواب میشنوید که " ای بابا اگر کسی محقق باشد با همین امکانات موجود هم ...." و البته کسی تردید ندارد که تنها یک استعداد درخشان میتواند با همین امکانات موجود تحقیق هم بکند .پس مسیله اصلی سیستم ها و امکانات و فرهنگ مناسب برای تحقیق به عنوان بخشی از کار روزمره نیست مسیله تماما مربوط میشود به جستجو برای یافتن استعدادهای درخشان و مبتکرین و مخترعین جوان!!. بیهوده نیست که در حالی که حتی یک سیستم ثبتی یا رجیستری برای بسیاری از بیماری ها نداریم و مثلا نمیدانیم هرساله دقیقا چند مورد جدید از این یا ان بیماری مشاهده میشود یا هیچ امار دقیقی از سرنوشت بسیاری از اعمال و درمان هایی که با هزینه بسیار بالا انجام میشوند نداریم ناگهان میشنویم که در یک زمینه به کشف بی نظیری در این یا ان بیماری لاعلاج دست یافته ایم و حتی اجازه میدهیم این تکنیک جدید از روی پله های اخلاقی و علمی تحقیقاتی به یکباره بپرد و وارد سیستم درمانی گردد .از این ها مهم تر ما بانگرشی معجزه گرایانه تحقیقات را به یک کار محیرالعقول فردی تقلیل میدهیم و طبیعتا زمانی هم میخواهیم ان را توسعه دهیم تمام هم خود را بر مشوق ها و تنبیه های فردی میگذاریم . تا جایی که تحقیقات در همین وضع موجود و بدون وجود منابع مالی و منابع انسانی کافی به عنوان رکن اساسی در ارزیابی کار و ارتقا هییت علمی قرار میگیرد . برای اینکه درجه و مرتبه علمی اعضا هییت علمی دانشکده های پزشکی ارتقا پیدا کند انها باید تعداد مشخصی مقاله تحقیقاتی داشته باشند واز انجا که هیچ ساز و کار مناسبی برای تحقیقات وجود ندارد در بسیاری از موارد به جای انکه منجر به تحقیقات گردد منجر به" مقاله سازی" میگردد. کسی در دانشکده پزشکی کار درمانی علمی و اموزش مناسب به دانشجویان را برای ارتقا خریدار نیست . در نتیجه نه تنها تحقیقات جدی ای صورت نمیگیرد بلکه شان و منزلت ارتقا در دانشکده پزشکی نیز پایین می اید . این نگرش ریشه در برخی تصورات ریشه دار فرهنگی ما دارد . در سایر زمینه ها ی غیر پزشکی هم ما تمایل به تغییرات شدید و حوادث محیر العقول اجتماعی داریم . هنوز ان صبر و تحمل و نظاره گری در مسایل اجتماعی در ما رشد نکرده است . ما دوست نداریم سیر وقایع را مستقل از اراده و سلیقه خود نظاره کنیم و تلاشی مداوم اهسته و طاقت فرسا اما طولانی را تا هذفی کوچک اما دست یافتنی و غیر قابل برگشت پی گیری کنیم . نمونه های اجتماعی فراوانی را میتوان بر شمرد .و تحقیقات پزشکی بخصوص از نوع میدانی ان دقیقا همان چیزی است که بسیاری از ما از ان بیزلریم یا حوصله اش را نداریم اولا نیاز مند یک کار تیمی گسترده است که افراد زیادی را باید درگیر ان کرد کار گروهی چیزی است که کار دشوار فردی را بران ترجیح میدهیم ثانیا نیاز مند رنج و مرارت در دورانی طولانی است ثالثا هیچ تحقیق واقعا علمی هیچ تعهدی در مورد نتیجه خود به هیچ کس نسپرده است ممکن است با همه این زحمات نتایج تنها اثبات بی اثری یک اقدام باشد و از انجاکه ذهنیت عمومی این چنین است بی تردید نظرو سیاست دولت نیز درگیر و پادر زنجیر میماند . گرفتاری ای که خلاصی از ان درک و دانش و اراده ونهایتا تداوم در مدیریت ها را می طلبد .
اما راه حل چیست . راه حل مطمینا این نیست که فردا صبح بدون هیچ امادگی قبلی مقدار زیادی پول به عنوان بودجه تحقیقاتی اختصاص دهیم . راه حل این هم نیست که چند بخشنامه غلاظ و شدا د صادر کنیم حاکی از تهدید یا تشویق تحقیق کنندگان !
راه حل مناسب باید راه حل پیشنهادی کاندیدا های ریاست جمهوری باشد . و اگرچه این تلاشی دشوار و طاقت فرسا خواهد بود برای دولتی که بخواهد با این مسیله اساسی برخورد کند . اما بنده تصور نمیکنم چنین راه حلی موفقیت امیز باشد اگر صرفا به تحقیقات بیندیشد . بی تردید تا کار علمی مناسبی صورت نگیرد .تا کار درمان به شکلی کاملا علمی وثبت شده اعمال و اموزش داده نشود تحقیقات علمی هیچ محلی از اعراب نخواهد داشت .و اکتشافات خلق الساعه نیز به فرض وقوع مشکلی را حل نخواهند کرد واقعیت این است که همانطورکه فعالیت علمی بدون تحقیقات امکان پذیر نیست تحقیقات نیز بدون فعالیت علمی دور از انتظار است
نظرات ()